امروز یکی بدو بدو اول صبی اومد توی کافه و صاف رفت بالای سر بخاری تا خودشو گرم کنه...داد زد یه هات چاکلت لطفا...بعد ادامه داد که عالیجناب کافه چی یه خاطره برامون تعریف کن سر حال بیایم...منم که هنو توی کف مراسم نهار دیروز و اجرای پانتومیم بودم از روی حواس پرتی یه خاطره تکراری براش تعریف کردم که میدونم شما شنیدینااا ولی خب تکرارش حالمو خوبتر کرد ...گاهی تکرار مکررات که بد نیس...
ما یه فامیلی داشتیم سال مثلا شصت و هفت زن گرفته بود. بعد از یه سال گفته بود

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1