آخرین اخبار سایت

داستان سلام  

یک روز سارا داشت به خانه ی عمه زهرا یش می رفت.
او عادت دارد سلام نکند.
و برای همین مادرش به او می گفت 
دخترم تو دیگر بزرگ شدی با ید هرجا که
من می خواهم بروم تو هم باید مثل من سلام
کنی اگر سلام نکنی کسی در خانه نمی زارد بروی
اما سارا هر جا می رفت سلام نمی کردمادش هر چه
می گفت سلام کن اما سارا سلام نمی کرد .
یک روز سارا ومادرش به خانه ی پدر بزرگ سارا رفتند.
اما سارا باز هم سلام نکرد  پدر بزرگ پر سید سارا 
چیزی یادت نرفته سارا گفت وای باز هم یادم  رفت
سل

ادامه مطلب  

معجزه...  

وقتي سارا دخترک هشت ساله اي بود، شنيد که پدر ومادرش درباره برادر کوچکترش صحبت مي کنند. فهميد برادرش سخت بيمار است و آنها پولي براي مداواي او ندارند. پدر به تازگي کارش را از دست داده بود و نمي توانست هزينه جراحي پرخرج برادر را بپردازد. سارا شنيد که پدر آهسته به مادر گفت: فقط معجزه مي تواند پسرمان را نجات دهد.سارا با ناراحتي به اتاق خوابش رفت و از زير تخت، قلک کوچکش را درآورد. قلک را شکست، سکه ها را روي تخت ريخت و آنها را شمرد، فقط 5 دلار.بعد آهسته

ادامه مطلب  

من و شمعدونی هاااا  

جون خیلی عزیزه، تا وقتی به مرگ فکر نمیکنیم قدر زندگی رو نمیدونیم، همین زندگی ِ معمولی ِ تکراری ِ کسالت بار حتی !! در حالی که خیلی سعی میکنم آروم باشم تلاشم برای فراموش کردن این درد بی فایده ست! یاد گل شمعدونی سارا دوستم افتادم، که میگفت شمعدونیاش خیلی بامعرفتن خیلی! ولی سارا اصلا واسشون معرفت به خرج نمیده به قول خودش فوق فوقش هر صبح یه سلامی بکنه به شمعدونیا! من و بابا مامان ، من و خواهرم، من و برادرم، من و تو ... سارا و شمعدونی هاش! من سارا تو شم

ادامه مطلب  

پژوهشی در داستان "شاه و کنیزک" مثنوی معنوی  

داستان شاه و کنيزک نخستين داستان مثنوی و نخستين سخن مولوی پس از ذکر ماجرای نمادين و تمثيلی نامۀ نی است.
به احتمال قوی به سبب قرابت زمانی و مکانی نی‌نامه با اين داستان، يکی از
جدی‌ترين داستانهای مثنوی است و همان گونه که مولوی تمام آن را که در مثنوی
بيان آن را در نظر داشته، در نی نامه بيان کرده است1،
در اين داستان نيز غالب اصول و عقايد مربوط به جهان بينی، تجارب روحانی و
حياتی و ماجرای روح آدمی در جسم را در قالب داستانی تمثيلی بيان کرده است.
د

ادامه مطلب  

معرفی کتاب برای نوشتن داستان و رمان  

راهنمای نوشتن داستان کوتاه ترجمه ی مریم اسکندری نشر رسش
داستان نویسی ابراهیم یونسی نشر نگاه
قصه نویسی رضا براهنی نشر البرز
راهنمای داستان نویسی ،عناصر داستان، ادبیات داستانی، راهنمای رمان نویسی جمال میر صادقی نشر سخن و عرق ریزان روح جمال میر صادقی نشر نیلوفر
رمان به روایت رمان نویسان ترجمه دکتر علی محمد حق شناس نشر مرکز
فن رمان نویسی ترجمه محمد جواد فیروزی نشر نگاه
بیست و هشت اشتباه نویسندگاه محسن سلیمانی نشر سوره مهر
راوی وحید رنجبر
نو

ادامه مطلب  

انتخاب کار برترِ کارگاهی  

سلام، طبق برنامه و برای به سرانجام رساندن اولین کارگاه داستان با شیوه جدید که قرار است ختم شود به انتخاب کارِ برتر کارگاهی، داستان هایی را که تا کنون فرستاده شده اند بدون نام نویسنده‌شان و به ترتیب زمان دریافت شماره گذاری کرده و در ادامه مطلب این پست قرار داده‌ام، از امروز دوستان فرصت دارند داستان ها را بخوانند و پس از انتخاب داستانی که دوستش دارند، شماره آن‌را در خاطر نگه داشته و روز یکشنبه در جلسه انجمن به آن رای‌ بدهند(کاملا واضح است ک

ادامه مطلب  

داستان نویسی  

به نام خداوند جان و خردبا درود و احتراماز
همه دانشجویان که آثار ادبی دارد از جمله داستان نویسان دعوت می شود تا
آثار خود را جهت نقد و تحلیل جمع آوری و مکتوب نمایند. این جانب با همکاری
خانه ادبیات افغانستان و مسول بخش داستان خانه، داستان نویسان مطرح و موفق
کشورمان ، قرار بر این شده است تا آثار جمع آوری شده را جهت بررسی و نقد
بهتر و شکوفا شدن استعدادها، ارسال نماییم و یک جلسه برای نقد و ارائه
حضوری هماهنگ شود. امید است قشر فرهنگی دانشجو، قدم ه

ادامه مطلب  

مادر بزرگ به مسافرت رفت  

                                       بسم الله الرحمن الرحيم
 
ما ديگه حاجي مامان نداريم
به قول ياسين حاجي مامان رفته بهشت زهرا پيش دايي محسن/پسر شهيدش/ حاجي بابا بايد ماشين وكارگر
بگيره بره حاجي مامان را از زير خاك بيرون بياره----------------------------------------------------------------------------------
 
براي سلامتي و شادي روح همه مادر بزرگ هاي مهربون صلوات
               اللهم صل علي محمد وال محمد وعجل فرجهم
 
حالا ياسين به فاطمه سارا /دختر خالش/ مي گه حاجي مامان م

ادامه مطلب  

شیرینی  

شیرینی خریده ...!
دلیلش چی میتونه باشه یعنی؟
وسط ظهر... 10-11 بود رفت بیرون و شیرینی خرید . الآنم گذاشته تو یخچال ...
 **** 
پ.ن :همه  به طرز غیر قابل پیش بینی ای از شرکت رفتند و الآن ما دو نفر تنهاییم و من مثه سگ پشیمونم که چرا با سارا اینا نرفتم کلاس !

ادامه مطلب  

بی آن که بازگشتی باشد قلب من می تپد  

داستان من غم انگیزه, خوب البته هر کسی در مورد داستان خودش اینطوری فکر می کنه. فکر می کنه غم انگیزترین و وحشتناک ترین اتفاق برای اون فقط افتاده در صورتی که وقتی با هم صحبت می کنیم می بینم همون داستان در روایتی دیگه برای ما که اونو خیلی دور از ذهن واسه خودمون می دونستیم اتفاق افتاده.
آره خوب داستان من غم انگیزه اما چیزی که جالبه اینه که من در وهله اول هیچ وقت عمق قضیه رو متوجه نمی شم شوک زده باقی می مونم. مث داستان مجا طوری که امکان داشت برای تسلی

ادامه مطلب  

اولین  

اکثر اولین ها بیاد ماندنی هستند .. وقتی به اولین پستم که تو این وبلاگ گذاشتم و رابطم با فضای مجازی که حدود 1 سال و نیم قبل از این پست بود ، فکر میکنم .. تمام جزییات یادم میاد .. صدای بوقای کافی نت جستجو ، بعد از ظهر نسبتا گرم و معتدل ، سارا کنارم نشسته بود ، بدون هیچ موسیقی متنی (!) ، وقتم صرف آموزش به سارا جهت درس کردن وبلاگ میشد ..
 
+ آبان 1387 ، مطلع
+ [آهنگ بک گراند این پست] .. چه کنم چیکار کنم ، تو منو نشناختی .. تو ببین به کی به چی ، عشق منو باختی ....

ادامه مطلب  

تبادل اندیشه (پاسخ به کامنت خواهر عزیزم سارا خانم)  

تبادل اندیشه (پاسخ به کامنت خواهر عزیزم سارا خانم)
سارا خانم گل، درسته من شما را نمی شناسم ولی به نظرم مهم آشنایی نیست مهم این هست که دو انسان بتوانند در راه تعالی خود گام بردارند.
اینجا هدف تبادل اندیشه است برای رسیدن من و شما و همه خوانندگان به مقصود.
پس من هم بعنوان عضوی از این گروه فقط ارائه نظر می کنم و منتظرم با نظرات شما و دیگران مكمل تبادل انديشه مان  گردد.
به نظر من گام اول هر کار 3 شرط دارد و اگر این سه شرط در فرد وجود داشته باشد بلا استث

ادامه مطلب  

 

بهمن پسر ۲۶ ساله ای بود که
با دختری به نام آرمیتا دوست بود.
از دوستی این دو
۱۰ ماهی می گذشت و بهمن روز به روز به
دوست
دخترش بیشتر عادت می کرد. تمام این ۱۰ ماه آنان
تمام
فرصت بیکاری شان را با هم می گذراندند.
هر دو
دانشجو بودند و اصلا دوستی شان در دانشگاه رقم خورده بود.
آنها
جوری به هم عشق می ورزیدند که به غیر از
بچه
ها خیلی از استادها هم از رابطه اونا باخبر بودند.
اما
داستان از جایی شروع شد که روز ولنتاین نزدیک
بود و هر دو به خصوص بهمن به فکر کاد

ادامه مطلب  

1555- سارا  

از وقتی که توی اداره وبلاگ بازی نمی کنم٬ بلاگفاییا رو که یکی در میون می تونم ببینم آپ شدن و بخونم اما از پرشینیها بیخبر موندم.سه تا اتفاق بود در مورد پرشینیها که می ترسیدم!!!! رخ بدن و من متوجه نشم: ازدواج سارا و نی نی دار شدن ساینا و زهرا و دخملی.
ساراجون عزیزم! خیلی خیلی مبارکا باشه!
پرشینیها منو از خبرهای مهمتون بیخبر نذارید گناه دارم!


میام می نویسم باز.

ادامه مطلب  

پیام رییس آموزش و پرورش اردکان به مناسبت راهیابی خانم سارا بنا بفروئی به مرحله کشوری  

پیام رییس آموزش و پرورش اردکان به مناسبت راهیابی خانم سارا بنا بفروئی به مرحله کشوری
به گزارش خبرنگار بفرونیوز به نقل از سایت اداره آموزش و پرورش اردکان، محمد اشرفیان رییس اداره آموزش و پرورش اردکان در پیامی راهیابی خانم سارا بنا بفروئی به عنوان تنها نماینده استان به المپیاد زیست کشوری را تبریک گفتند. ایشان در قسمتی از پیام آورده است : 
اینجانب راهیابی خانم سارا بنا دانش آموز خوب و پرتلاش دبیرستان فرزانگان شاکر را به المپیاد کشوری زیست ک

ادامه مطلب  

ایطور ما خفنیم!  

من رو به دوستان: شما میدونید شماره شناسنامه من و همسر جانم همپوشانی داره؟ و همینطور اسمامون؟ می بینید از اول واسه هم ساخته شده بودیم؟!
بیان: مگه چیه من و جمشید مشایخی هم تو یه روز دنیا اومدیم!
مهشید: من و نیما یوشیج هم تو یه روز به دنیا اومدیم.
سارا: و هم چنین من و بزرگداشت سعدی!

ادامه مطلب  

زندگینامه صمد بهرنگی  

صمد بهرنگی دردوم تیرماه ۱۳۱۸ در تبریز در خانواده ای تهیدست چشم به جهان گشود. پدر او عزت و مادرش سارا نام داشتند. صمد داراي دو برادر و سه خواهر بود. صمد بهرنگی پس از تحصیلات ابتدایی و دبیرستان در مهر ۱۳۳۴ به دانشسرای مقدماتی پسرانه تبریز رفت که در خرداد ۱۳۳۶ از آنجا فارغ‌التحصیل شد. از مهر همان سال و در حالیکه تنها هجده سال سن داشت آموزگار شد و تا پایان عمر در آذرشهر، ممقان، قاضی جهان، گوگان، و آخی جهان در استان آذربایجان شرقی ایران که آن زمان

ادامه مطلب  

 

فقط یکم حوصلم سر رفته.... ی امتحان دیگه فقط مونده و خسته شدم از درس خوندن... همه چی داره خیلی سریع میگذره... خیلی خیلی سریع. و البته سخت. 6 تیر سارا کنکور داره و من دارم میمیرم... ک نکنه باز قبول نشه. باز باید یک سال دیگه ازش دور باشم ... سخته. شاید تو این یه سالی ک گذشت اگه سارا بیشتر پیشم بود حاله من الان اینقدر بد نبود.. شاید خیای اتفاقات نمی افتاد... از من کوچیکتره ولی عقلش بیشتره... دوس دارم با خوشحالی از سر جلسه بیاد بیرون... فکرم خیلی درگیرشه... خدایا ک

ادامه مطلب  

تجاوز يك دختر 18 ساله به يك پسر 29 ساله  

این اتفاق تاسف بار در محله ی جردن رخ داده
مادر دختر ۸ ۱ساله از خانه بیرون میرود برای خرید بعد از ۱۰ دقیقه دختر دربخانه ی همسایه را میزند پسری ۲۹ساله به اسم ماني در رو باز میکند
با روی خوشی با سارا صحبت میکند سارا میگوید
كامپيوتر ما خراب شده و احتياج به يك آنتي ويروس قوي دارد
كلي عكس رو سيستم دارم و نميخواهم پخش شود
چون به شما اعتماد دارم براي همين مزاحم شدم
...بقيش هم تو ادامه مطلبه

ادامه مطلب  

First Sight Love- chapter 30 (FINAL CHAPTER)  

خوب دیگه!!
به پایان این داستان رسیدیم.... اولین داستان من توی این بلاگ!!
یه جورایی حس خوبیه! تجربه ی خیلی جالبی بود که امیدوارم بتونم ازش توی داستانهای بعدی استفاده کنم.
خوب دیگه... بفرمایید ادامه!!
پ.ن: عاشق این عکس آدامم! خیلی جیگر شده اینجا!

ادامه مطلب  

Sens and Sensibility  

این داستان Sens and Sensibility دهنمو سرویس کرده
هی بخون خلاصه دربیار برو کلاس شروع کن به تعریف کردن قصه
لامصب مگه تموم میشه
خدا لعنت کنه خانواده Dashwood با این دختراش و قصه های عاشقانشون
 
+ همچین داستان معروفی رو با خاک یکسان کردم عجب آدمی هستم من
از شوخی گذشته داستان خوب و جالبی ِ
ولی وقتی بیشتر لذت میده که برا خودت بخونیش نه اینکه مجبور شی خلاصه بگی

ادامه مطلب  

داستان  

سلام دوستان
قراره به زودی یه داستان کامران وهومنی توی وب بزارم.....
لطفا قبل از خوندنش موارد زیر رو بخونید
۱-این داستان واقعیت نداره
۲-قراره کامران وهومن هم باشن
۳-لطفا بعد از خوندنش نظر بدید
و در اخر اینکه
دوستون دارم خیلی زیاد
—–-—▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒—–-▒███████████▒—▒████▒▒▒▒▒▒▒███▒-▒████▒▒▒▒▒▒▒▒▒███▒……………….▒▒▒▒▒▒-▒███▒▒▒▒▒███▒▒▒███▒…………..▒██████▒-▒███▒▒▒▒██████▒▒███▒……

ادامه مطلب  

محرمانه های رومئو و ژولیت  

1) یه "عشقم" هم نداریم تو خیابون قربون صدقش بریم تلفنی و نیشمون تا آفریقای جنوبی از شرق و تا سواحل قناری از غرب باز باشه همراه با گُل انداختن لُپ :V
آخخخخی متسفففمممععع  :D
 
2) سارا امروز میگه بیا با اون هومن دوست شو صددرصد پزشکی قبوله دوس پسر دکتر دیگه چی از این بهتر ! -_- آخی سارا جون متسفففففففممممممممععععععععععععععع علاقه ای ندارمزج :V حالا سعیدمون دکتر شه شوئر سارا آقای دکتر باشه پُزش به مام میرسه ما نخواستیم شوئر .
 
3) همین جوری کلا آخخخخی مت

ادامه مطلب  

329.فرصت عرض اندام برای «هفت سنگ»  

مجموعه تلویزیونی «هفت سنگ» همزمان با تعطیلی بازیهای جام‌جهانی، به مدت دو شب در زمان معمول خود پخش می‌شود.
 
 
به گزارش خبرنگار سرویس تلویزیون و رادیو خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، سریال «هفت سنگ» که پیش از این در ساعت‌های مختلف به روی آنتن رفته است، به مدت دو شب به دلیل پخش نشدن بازیهای جام‌جهانی ساعت 21 به روی آنتن خواهد رفت و به نوعی می‌توان گفت سریال رمضانی شبکه سه در حجم فشرده آنتن شبکه سه بالاخره فرصت عرض اندام خواهد داشت.
 
به

ادامه مطلب  

 

ديروز نميدونم چيشده بود واقعا دلتنگ بودم با اينك با هادي تموم كردم ولي
بهش زنگيدم اولش يكم ادا در اورد بعدش خوب بود
شب سارا با هادي حرفيد خيلي ناراحت شدم بخاطر حرفاي هادي كاش يكي پيدا ميشد ك بگه حق بامنه
اومديم خونه ما هادي زنگيد با سارا ميحرفيد منم داشتم نگاشون ميكردم كلي راجبه رشته سارا
بحث كردن..
هادي برگشت گف شما ك بزرگين به نداهم كمك كنيد از بچه بازياش دست برداره...
دگ نميتونستم بيشتر از اين طاقت بيارم به سارا گفتم بيخود ميكنه به من ميگه ب

ادامه مطلب  

معلم عصبی  

معلم عصبی دفتر رو روی میز كوبید و داد زد: سارا ... دخترك خودش رو جمع و جور كرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم كشید و با صدای لرزان گفت : بله خانوم؟ معلم كه از عصبانیت شقیقه هاش می زد، تو چشمای سیاه و مظلوم دخترك خیره شد و داد زد: چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نكن ؟ هـــا؟! فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت كنم! دخترك چونه ی لرزونش رو جمع كرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت:

ادامه مطلب  

داستان واقعی  

این داستان واقعی را حتما بخوانید : دعاهایت مستجاب می شوند اگر خدایت را باور بکنی
داستان کمی طولانی است اما وقعا شنیدنی است .
بنام خداوندی که جهان و جهانیان را آفریده و به وسیله پیامبران معصوم رسوم زندگی کردن را به ما آموخته است

ادامه مطلب  

مرا در محبس بازوانت نگهدار...  

سارای من!
آیا هنوز ریزش باران بر گونه هایت تو را شاداب می کند؟
آیا هنوز بوی بیدها زمانی که از کنارشان می گذری شادی می آفریند؟
پس آن پرنده های جمله ها که هرگز بی سرآغازی به نام "ما" در اندیشه هایست پر نمی گفتند کجا رفتند؟
سارا...! مگر نمی گفتی که "ما" با هم خواهیم خندید و با هم خواهیم گریست؟
که روزی افسانه وش خواهیم مرد، در کنار هم - و افسوس، بماند برای دیگران؟
 
سارا... آن شب های زمستان را یادت می آید که در زیر نگاه سنگین دوستان و در سرمای پر سوز از پر

ادامه مطلب  

یه خاطره قدیمی!  

من هیچ وقت نمیدونستم که وقتی بزرگ شیم ازم خواستگاری میکنه!
مثل اینکه از دوران دوازده سالگی مامانش  همش میگفته سارا عروس ماست و ازین حرفا!
اول دبیرستان بودیم....یه شب شام اومدن خونمون...من که روحمم خبر نداشت که اینا منو برای پسرشون در نظر گرفتن سوتی دادم که هنوز داغش به دل مادر ورد مذکور هست!
باباش سر سفره شام  گفت  سارا دوس داری با چه جور ادمی ازدواج کنی؟
منم که خجسته تر از همیشه گفتم:"با کسی که مادر و خواهرش مرده باشن!!!"
تازه میفهمم اون شب چرا ما

ادامه مطلب  

عشق عشق يه ﻗﺼﻪ  

عشق عشق يه ﻗﺼﻪ
يه قصه پر غصه 
عشق عشق يه عاشق 
يه عاشق ﭘﻴﺎﺩﻩ
عشق عشق يه معشوق
يه معشوق سواره
عشق عشق يه ﻓﺮﻫﺎﺩ
يه كوهه بﻱ نشونه
 ﻋﺸﻖ عشق يه ﻣجنون
 يه بيد سر بلند
عشق عشق يه داستان 
يه داستان ﻗﺪﻳﻤﻲ
عشق عشق يه مرگ
يه آشناي صميمي
عشق عشق يه مادر 
يه مادر بي ثمر 
عشق عشق يه بابا
يه باباي بي ﺷﺎﺧﻪ
عشق عشق يه الماس 
يه شيشه شكسته
عشق عشق يه بچه
يه بچه بي مادر 
عشق عشق يه بچه 
يه بچه بي پدر 
عشق عشق يه خدا 
يه خداي بي ﺑﻨﺪﻩ
نوشته ﺣﺮ

ادامه مطلب  

پوچی  

اگر تا به حال کسی داستان نهیلیستی که واقعاً نهیلیست بود را برایتان تعریف کرده، فکر نکنید داستان است. من توی آن داستان بوده ام. من آن داستان را زندگی کرده ام و یک دوستی آن داستان را مرده است. بگذارید به پیروی از داستان های ایرانی بی مکان و زمان حرف بزنم و نشانی دقیق ندهم از مکان آن پل و آن رود، اما در واقعیت قضیه شک نکنید. ایستاده بودیم روی پل و آبی رود آنچنان عمیق و قشنگ بود که کشانده بودمان به بیراهه های فلسفیدن. طبق معمول داشت می گفت به هیچ چیز

ادامه مطلب  

نيلو جونم  

كاش تو اين دنيا كسي واست مهم نبود كاش هيچكس دوس نداشتي كاش به هيچ كس فك نميكردي نيلو جونم اگه ميدونستي چقد واسم مهمي چقد دوست دارم بي خبرم نميزاشتي خيلي نگرانتم بود و نبود سارا معلوم نيست نيلو جون سارا يه خبري از خودت بهم بده ديونه من

ادامه مطلب  

202  

یه جاهایی هست تو زندگی دلت واقعا میگیره میمونی چه کنی نمیدونی ته جاده چیه راه پس نداری خبر از پیش هم نداری این جور جاها خوب که به خدا غر میزنم خوب که ازش برمیگردم تموم که میشه بهونه هام برمیگردم سرم رو بالا میگیرم ربی؟ من لی غیرک؟ بر میگردی بهش .... هست میان اطلسی ها جاریست .... خدایم .... ربم .... من لی غیرک ؟ خدایا بهم طاقت بده .... چته سارا ؟.....چه بر سرم آوردی؟ ....

ادامه مطلب  

نقد کتاب جوجه قمری تنها  

نگاهی به کتاب «جوجه قمری تنها» نوشته رامین جهان‌پور
  زهره یحیی پور(خبرگزاری کتاب -ایبنا ) 

20 بهمن 1392 ساعت
15:18
کتاب «جوجه قمری تنها» نوشته رامین جهان‌پور شامل 10 داستان کوتاه
است. نام کتاب از نخستین داستان کوتاه این مجموعه برداشته شده است و داستان دختری
به نام سارا را روایت کرده که در راه مدرسه پرنده کوچکی را پیدا می‌کند.
،  «جوجه قمری تنها»
برای گروه سنی ب و ج نوشته شده است. عناوین داستان‌ها
عبارتند از: جوجه قمری تنها، زاغ، ماهی، روباه ش

ادامه مطلب  

جشن عروسکها  

بمناسبت مبعث رسول اکرم (ص)جشن عروسکهای سارا ودارا در مرکز برگزار گردید.ابتدا از اعضا خواستم عروسکهای سارا و دارا را انتخاب کنند بعداز معرفی روز مبعث و توضیحاتی درباره این روز از بچه ها خواستم یک موضوع درنظر بگیرند وبا عروسکها بازی کنند موضوعاتی مانند به کانون /مهمانی /بازار رفتن/ بازی های گروهی و هر طور که خودشان دوست دارند با عروسکها بازی کنند.

ادامه مطلب  

خاطره ...  

...
چند روز قبل ازم خواستن برای انجام کاری چند نفر خانم را معرفی کنم...
پنج نفر اسم نوشتم...
اسم یکی از خانم ها "سارا" بود...
بعد اسامی را برای .... بردم تا چگونگی کار  را تشریح کنم وو...
...   طرف نگاه متعجبانه ای بهم کرد و با لبخند گفت: س..  اسم همه این ها  خانم ها " سارا" ست؟!!!!
و ...
فهمیدم که چه دسته گلی آب دادم...
..
 

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1