32  

دستم را می گیریو می بری ام به لبه ی دنیا؟باد موهایمان را به هم بریزد و قلب من را هم؟دستم را می گیری و می بری ام به آخر زمین؟زیر پایمان شن سفید باشدو من دانه دانه سفیدی زودرس موهایت را بشمرم؟دستم را می گیری و می بری ام وسط اقیانوس؟مرجان ها آواز بخوانند و عروس های دریایی برقصندو کوسه ها مهربان نگاهمان کنند؟دستم را می گیری...؟

ادامه مطلب  

:)  

 
وقتی قهر می کنیم اخم کن
 شانه بالا بده و بگو من چای درست نمی کنم
کنترل تلوزیون را بردار و شبکه ها را یک به یک عوض کن
تا می آیم چیزی بگویم
انگشت اشاره ات را عمود کن مقابل بینی ات بگو هیس 
ادامه نده ... ان حوصله ام را بریده ای 
وقتی قهر کرده ایم شلخته باش 
موهایت را شانه نکن لاک زدن را به فراموشی بسپا
ترانه مورد علاقه من را زمزمه نکن ...
وقتی قهر کرده ایم ، حوصله بیرون رفتن نداشته باش
مدام نپرس که سردردهایت خوب است ؟
که لباست را اتو کنم ؟ که کمی زود

ادامه مطلب  

دستم را بگیر ..  

 
دستم را بگیر ... تماشایی است نگاه زیبایت دلبستنی است قلب مهربانت لمس کردنی است دستان گرمت دیدنی است خنده های دلنشینت گوش کردنی است سخنان ارام بخشت و من سالهاست هر وقت تو را دیدم در دریاچه ی مهربانی هایت غرق شددستم را بگیر                         ..نفس های آخرم هستباورم کن

ادامه مطلب  

برگ سوم..برای تویی که به خاطرت نمی اورم و فراموشت نمی کنم..  

نمی دانم کجای آن 28 روز اتفاق افتاد..  نمی دانم چند ساعت یا چند روز از عبورم از مرز بیهوشی به آن خواب عمیق گذشته بود وقتی که تو آمدی و ایستادی توی چهارچوب در ..نمی دانم چند دقیقه بود که آنجا ایستاده بودی و آنطور خیره تماشایم کرده بودی..
چشمهایم را که باز کردم تو آنجا بودی ..تو آنجا بودی با چهره ای که به خاطرش نمی آورم ..و با نگاهی که هرگز فراموشش نمی کنم..توی نگاهت چیزی بود که اعتمادم را جلب کرد و دلم را گرم ..آنقدر که به خودم جرأت بدهم و درخواستی کنم..


ادامه مطلب  

در ادامه  

این را نگفته بودم که دقیقا برعکس اش هم هست... بارها تکرار شده است زمانی که از همیشه خوشحالتری و امیدواتر... آب از آب تکان نمی خورد... سکوت محض و مطلق... خبری نیست که نیست... رفرش های پی در پی بدون هیچ اثری... کم کم ناامیدی جای امید را می گیرد و لبخندت جمع می شود و تازه میفهمی اشتباه کردی می گویی زکی ... زهی خیال باطل... دوباره سر جایت می نشینی و می گویی آسمان من همین رنگی است و بی خیال می شوی ادامه راهت را می گیری می روی تا ته... ----- خاطرات 1-هنگام نوشتن این مت

ادامه مطلب  

 

ببین آدم قابل ترحم و ساده 
بیخود به خودت وعده ی در باغ سبز نده ...خوابم می آمد دستم خورد به اسمت اشتباهی والا قصدی پشتش نبود که حالا خبال برت داشته و تک زنگ میزنی ... 
انقدر بدبخت نشده ام که به مرد زن دار نصفه شبی زنگ بزنم ....اگر هم همچین هوسی داشتم که ندارم دستم را قلم میکردم !
واقعا چشم زنت روشن که سه ماه نشده  کمتر از تک زنگی برای آنتریک کردن تو بس است ....
برو فکری به حال خودت بردار که هم خدا را خوش بیاید و هم زنت را !
دیگر هم ازین فکرها راجع به من نک

ادامه مطلب  

اکورد اهنگ جدایی از احسان خوجه امیری  

سلام دوستای گلم .این اهنگ از کاراری جاودانه و احساسی احسان خواجه امیری هست امیدوارم خوشتون بیاد
جدایی
احسان خوجه امیری
ریتم4/4
 جدایی
                          B7            B      C          Bm                 Em                                 
اگه دستم به جدایی برسه ... اونو از خاطره ها خط میزنم
B7         B       C       Bm            Em                     
از دلِ تنگ تموم آدما ... از شبو روز خدا خط میزنم
B7         B        C             Bm     

ادامه مطلب  

58  

صب که از سر کار برگشتم ، خواب به چشمم نیومد . گوشیمو دست گرفتم
کنتاکت لیستمو نگاه کردم ، 823 شماره ...  اولی و دومیم شماره خودمه که دستم اگه خورد اشتباه جاییو نگیرم
سومی
توئی
حدود یک ساعت و نیم شمارتو نگاه کردم . نمیدونم چی شد ، فقط به خودم اومدم نوشت ارسال شد !!!
وقتی نگاه کردم دیدم برات فرستادم " خوبی ؟ "
نمیدونم چطوری نوشتمش . اصلاً یادم نمیاد
هنوز جوابشو ندادی
کار خوبی کردی . قراره ما مال هم نباشیم . پس دلیلی نداره بدونیم خوبیم یا نه .
بیخیال
( میدون

ادامه مطلب  

داداشي كمكم كن  

وقتي كه بچه بودم حسابي درس مي خوندم تامن از طرف مدرسه برم اردو حال وهوام عوض شه باور كنيد من تا 18 سالگي تنهاشهر نرفته بودم با خودم مي گفتم من چطوري تنها اومدم شهر مي ترسيدم  بگذريم از جوان هاي اموز كه سراسر تا سر كره زمين زير پا مي گذارند يه سري مادر خدا بيامرزم رفته بود كفش بخره منم خونه تنها بودم موتور ياماها 80 بابامو يواشي برداشتمو رفتم توزمين شني كنار روستامون يه مقدار كه رفتم دنده اشتباه زدم موتوره پرت شد هوا منم نقش زمين شدم بعد يه مقدار

ادامه مطلب  

دستانم سبز .....قلبم آرام.....  

امروز که از خواب بیدار شدم
دیدم اونقدر گریه کرده ام که
 بالشتم هم طعم شوری
 اشکهایم رو مزه مزه کرده....
هنوز دستم مشت بود
 و فشار دردآور ناخن هایم را
 بر کف دستم حس میکردم ...
میترسیدم مشتم را باز کنم
 و از دستش بدم.....
خیس عرق و لرزان از دلهره....
.اما مگر چه اتفاقی در خوابم افتاده بود ؟؟!!!
دستم رو آروم آروم باز کردم.....
هیچ.....هیچی جز رد ملتهب ناخن ها
 در کف دستم نبود.....
برای چی اینقدر محکم مشتم را بسته بودم؟؟؟
هر چی فکر کردم یادم نمی اومد .....
نشستم و ف

ادامه مطلب  

 

خدايا دوستت دارم
بيشتر از همه چيز...بيشتر از همه كس
دلم مي خواهد در آغوشت آرام بگيرم
نوازشم كن چشمانم يك خواب بلند را مي طلبد
فاصله ام تا تو زياد است و دستم به آسمانت نمي رسد اما
اما برايت سخت دلتنگم
من...
من از زمين خسته ام
از آدم هايش
از رسم شان
از همه چيز خسته ام...
مي خواهم به آسمان بروم آنجا كه همه چيز مي درخشد
 
خدايا دوستت دارم...
مي خواهم به ديدنت بيايم
صدايم را مي شنوي؟؟!!
دستم را بگير و با خودت ببر
مرا ببر به دنيايي كه چوپان دروغگويي در آن نيس

ادامه مطلب  

کاسه چه کنم  

امشب زجان می بارم و دانم که راز گریه ام خوب می دانی
ای جان شیرینم بگو یک امشبم را پیش این ناسور جان بر لب تو می مانی
آرامشم گم شد در این رسوا هیاهوی  پر از فریاد
در این پریشانی که آمد کاسه ای پر را به دستم داد؟
این کاسه که یک لحظه از دستم پایین نمی افتد
جانم به گردن می رسد از درد این کاسه که می دانی
باید به زیر آسمان بنشینم آنجا دعا گویم
شاید صدایم را به خود می گیرد این دیوار سرد سیمانی
پروردگارا پس بگیر این کاسه را طاقت به جانم نیست
بد جور سر در گم

ادامه مطلب  

 

خدایـــــــــــــا؛
 
بابت هر شبی که بی شکر سر بر بالین گذاشتم؛
 
بابت هر صبحی که بی سلام به تو آغاز کردم؛
 
بابت لحظات شادی که به یادت نبودم؛
 
بابت هر گره که به دست تو باز شد و من به شانس نسبتش دادم؛
 
بابت هر گره که به دستم کور شد و مقصر را تو دانستم؛
 
مرا ببخش ...

ادامه مطلب  

گاهی هم درس  

تصمیم گرفتم برم کمی ، فقط کمی درس بخونم 
به نظرم راه دوری نمیره .. مگه نه ؟
ثواب داره بذار دلم معلم شاد بشه ... منم که همش دستم تو کار خیر 
و شاد کردن دل مردم و خیّر هستم .. اوه اوه ریا شد ببشخین . 
به گمانم امروز امتحان داشته باشم.
 

ادامه مطلب  

دور دوم خاطرات طنز از کانون  

۱- داشتم از کلاس ابتدایی ها می اومدم بیرون که حس کردم یه ضربه های آرومی هی روی بازوم زده میشه اولش فک کردم یه پشه سمج هی میشینه روی دستم و... چند بار دستم رو تکون دادم که بپره! نشد! بعد برگشتم دیدم یکی از این وروجکهاس! هی با انگشتش میزنه رو دستم! یه ساعت مچی رنگی رو جلو آورد و آااااااروم گفت: ببندش!
2- تو کلاس دبیرستانی ها یکی از دانش آموزان پرسید. خانوم! شما اسمتون رو به ابتدایی ها نگفتین؟! گفتم: گفتم چطور؟! گفت: آخه خواهر من به شما میگه: خانوم راز!!!!!

ادامه مطلب  

 

زل زده به لکه پشت دستم می پرسه این لکه ماله چیه؟بهش می گم سوختگیهیه لبخند می زنه با چشاش اشاره می کنه به سیگارم و می گه از کی می کشی؟می گم واسه چی می پرسی می گه هیچی همین جورییه نیگاه به صورت در هم ریختش می کنم می گم یه سال و نیمی می شه یه اوهومی از زبونش می شنوم فقط همینیه سوال دارم ازش ولی نمی تونم بپرسم غمگینی که من غمگینم ؟ 

ادامه مطلب  

خدا  

هوا چقدر خوب و دو نفره ست ...
من هستم و خدا ...
و در جاده ی زندگی ، صورتم مهمان نسیمی که معطر شده از امید ...
به خودم میگم : هیچ چیز ارزش این رو نداره که دستم رو از دستان مهربون خدا بکشم بیرون و بگذارم تو دست غیر خدا ...
راستی اونکه دستان مهربان خدا رو  به غیر او فروخت غیر از افسوس چه چیزی رو بدست آورد ؟

ادامه مطلب  

روز من  

با اینکه خیلی برنامه میریزم ولی گاهی حس میکنم کارام از دستم داره در میره و همه چی به هم میریزه ولی باز هم امید دارم. و خدا رو شکر میکنم واسه همه چی . خدایا خدای مهربونم ممنونم به خاطر همه چیز. مهمون دارم سفر میرم چقدر کار دارم من

ادامه مطلب  

دلم از غربت سنجاقک پُر ...  

 
 دلم گرفته بود؛ زیر باران قدم می زدم؛ یک خیابان خلوت رو به گسترۀ آبی دریا...
خیابانهای رو به دریا را دوست دارم، رو به جریان، رو به طراوت، رو به وسعتی رها شده در افق ... عشوه های دلبرانۀ امواج، آغوش گشودۀ ساحل؛ بوسه های نمناک ...
خیابانهای بن بست عذابم می دهند؛ ناگهان تمام می شوند؛ در بین راه به پایان می رسند؛ ناتمام می مانند؛ "ناتمام" واژه ای که بیش از هر چیز در زندگی آزارم می دهد.
کاملا خیس شده بودم. باد ملایمی که از سمت دریا می آمد با قطره های بار

ادامه مطلب  

انار غمگین  

دل مادر انار غمگینی ست
که ترک خورده است در دستم
با دل ترد او چرا گاهی
مثل یک تکه سنگ بد هستم
او دلش را به من سپرده ولی
دست من سردُمثل پاییز است
حرف هایی که می زنم گاهی
مثل یک بوته خار نوک تیز است
 
دل او با چه خوب خواهد شد
بوسه یا هدیهُ اشک یا لبخند
این ترک های سرخ را آیا
عذرخواهی نمی زند پیوند؟
شعر :مریم اسلامی

ادامه مطلب  

توت  

وقتى بچه بودم توت فرنگى رو خيلى دوست داشتم، براى همين يه شب توت فرنگى هامو با خودم بردم تو تخت خوابم كه پيش خودم بخوابن، اما صبح كه بيدار شدم ديدم همه توت فرنگيام له شدن...
اونوقت فهميدم اونى كه دوسش دارم رو نبايد ببرم تو تخت خوابم 
چون خراب ميشه !!!
وقتى مدرسه مى رفتم يه آبرنگ داشتم كه خيلى دوسش داشتم و به همه هم كلاسيام نشونش مى دادم ، اما يه روز ديدم كه تو كيفم نيست و هيچ وقت معلوم نشد كه كى اونو برداشته.
اونوقت فهميدم اونى كه دوسش دارم رو نبايد

ادامه مطلب  

 

دوَرم زده ای
امَا...
من هنوزهم دور تو میگردم
میگویند:فراموشش کن
ومن برای ثانیه ها تو را از یاد می برم
حافظ را به دستم میدهند و میگویند نیت کن
چشمانم را که بر هم میگذارم
گریه ام می گیرد
من آنقدر حقیرم که جز تو نیتی ندارم
فریاد میزنند:تمام حرف هایش
هوس بود...هوس بود...هوس...
قبول...می پذیرم...
اما ای جماعت
کمی نگاهم کنید
مگر من چه چیزم مشابه به یک هرزه است...؟

ادامه مطلب  

چگوارا  

دیروز  یکی از خوانندگان محترم وبلاگ یک عکس و پانوشته عکس را در کامنتها برای گذاشته بود که باعث شد به فکر این متن و عکس بیفتم.
چگوار ، شخصیتی که در زندی من جایگاه بالایی دارد .
پيدا کنيدش دوبارهبگو دوباره بميردشايد دستم را بگيرد
پيدا کنيدش دوبارههي هي سيرا ماسراسيرا ماسراي تنهازخمي، پيدا کن مردي راکه بخواند چه گوارا
پيدا کنيدش دوبارهبگو دوباره بميردشايد دستم را بگيرد
پيدا کنيدش دوبارههي هي سيرا ماسراسيرا ماسراي تنهازخمي، پيدا کن مردي راکه

ادامه مطلب  

این حرف شنیدنی نیست.  

 
انقدر محکم اخم کردم که مبادا این خطه از دستم در بره
 
پروژه دله من شده خونه های پیش فروشی که وسط کار متوقف میشه و به همون حالت رها میشه. آره تمومی نداره.
کلا نوبت من نیست.
مسخره نیست برای حرف تکراری باید بارها به سوالات مگه چی شده ؟ باز چی شده؟ جواب بدی.
تصمیم رو گرفتم : فقط خودم.
 

ادامه مطلب  

هنوز مٓسخي  

روزي ميفهمي كه
دير بيدار شدي 
دير فهميدي
 و
زود از دستم دادي 
زودتر از اب شدن برفهاي دي ماه آن سال
 و من
زود فهميدم 
زود بيدار شدم
چه كنم كه  
دير فهميدنم
دير صدايم را شنيدند 
و هنوزم ميدانم كه در خوابي ، خوابي كه صوراسرافيل را ميخواهد براي هوشياريت  
من چاره ي جز صبر ندارم 
و اينه اتاقم چقدر بيرحم است 
اين چندمين موي سپيد است نميدانم!

ادامه مطلب  

یک چیزی که رو مخم رفت..  

چند روز پیش به صورت اتفاقی تو پیجش رفتم. نمی خواسنم برم، دستم خورد باز شد بعد دیدم چقدر کامنت بازی کردن و مخاطب خاصشان منم اونم از 5 ماه پیش.یک لحظه حس نفرت همه وجود من و گرفت. چقدر ادم های گه و دوزاری اند.الکی نیست حسم گفت بی خیالشان بشم. این حس من عجیب راست می گه.خیلی بد بختن و خوش به حال من که هنوز این همه آدم تو کفم موندن. امکان نداره برم فیس بوک دیگه .

ادامه مطلب  

 

یعنی این برادر کوچک که به جز اعصاب خوردی برا من هیچی نداره هر روز زنگ می زنه یه دسته خبر داره از دسته گل هایی که به آب میده و من باز میشینم نصیحتش می کنم که این کار بده این حرف بده این حرکت زشته اعصاب منو خرد کرده دیگه امروز باز یه اعصاب خردی جدید برا من این بچه درست کرده شانس آورده که دم دستم نیست !!!!

ادامه مطلب  

خخخخخخ  

امروز تو ۳۰ دقیقه ای که یارو نشسته بود  بغل دستم تو تاکسی
 
کف دستش میخارید میگفت پول داره میاد...
 
گوشش میخارید میگفت دارن پشتم حرف میزنن...
 
کفه پاش میخارید میگفت پول داره میره...
 
اصلا ۱%به ذهنش نمیرسید که حموم بره شاید درست شه
 
 

ادامه مطلب  

یه شب عجیب....  

ﯾﻪ ﮐﻤﺮﺑﻨﺪﯼ ﺗﺎﺭﯾﮏ
ﯾﻪ ﺩﺳﺖ ﺭﻭﯼ ﺩﺳﺘﻢ ﺭﻭ ﺩﻧﺪﻩ ...
ﯾﻪ ﺻﺪﺍﯼ ﻣﻮﺯﯾﮏ ...
ﯾﻪ ﭘﻮﮎ ﻣﺤﮑﻢ ...
آدرس دادن تو....
نشناختن مسیر...
ﯾﻪ ﺗﺮﻣﺰ ﺷﺪﯾﺪ...
ﯾﻪ ﺧﻮﻧﻪ ﻧﻮﺳﺎﺯ ...
ﺻﺪﺍﯼ ﺭﯾﻤﻮﺕ ﭘﺎﺭﮐﯿﻨﮓ ...
ﺩﯾﻨﮓ ... ﺩﺭ ﺁﺳﺎﻧﺴﻮﺭ ....
ﺍﻧﻘﺪﺭ ﮔﯿﺞ ﺑﻮﺩﻥ ﻭ ﻧﺪﯾﺪﻥ ﻃﺒﻘﻪ ...
ﯾﻪ ﺣﻔﺎﻅ ﺭﯾﻠﯽ ...
ﻗﻔﻞ ﮐﺮﺩﻥ ﺩﺭ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺑﺴﺘﻨﺶ ...
تاریکی مطلق....
چند تا شمع که روشن شد...
نور ال سی دی لبتاپ...
آوای یاسمین لنوو...
صدای دو تا پیکی که به هم میخورد...
چی

ادامه مطلب  

مثلا...  

تو باشی و یک جاده با زمین خیس و راه برویم، باران باشد و نم نمش ببارد روی مژه هایم و نگاهم کنی و راه برویم ،گوشه ی چادرم را گرفته باشی و راه برویم،دستم را هم گرفته باشی و راه برویم،تا دم دمک طلوع آفتاب راه برویم و حرف بزنیم،همین...

ادامه مطلب  

حجاب ها  

الهی، این همه حجاب و محدودیت در برابر من است ، و من ضعیف و ناتوانم، چطور این پرده های غبار آلودو سنگین را کنار بزنم ، چطور رها بشم از لذت هایی که حجاب شده اند ، افکار و رفتاری که حجاب روح من شده اند ، گناهانی که حجاب غفلت شده اند ، من هیچ ندارم جز عشق و امید به تو پروردگار بی نیاز ، الهی دستم را بگیر .

ادامه مطلب  

قبل تر از مقدمه..!  

اینکه خیلی
وقت است پشت این میز تحریر خیالی ننشسته ام و قلم را توی دستم نگرفته ام و چیزی
ننوشته ام ،دلیلش مشغله ی زیادم نیست.راستش از بی حوصلگی و دل زدگی هم نیست.
وقتهایی هست
که زندگی ات می رود توی حال اغما! دچار یکجور ایست و کرختی می شوی و چاشنی روزهایت
می شود نوسان های گاه به گاهی که قدشان به یک ساعت هم نمی رسد..
وقتهایی که
هدفت کم رنگ می شود.یا اصلن گم اش می کنی. یا وقتهایی که به خودت می
گویی"این" دلیل خوبی نیست که به خاطرش بدوی یا قید بعضی چیزها ر

ادامه مطلب  

تیر و مرداد به پایان رسید شهریور هم ، هم...  

 
 
فصل هزار رنگ فصل زیبایی ها و فصل دلتنگی های مکرر  از راه رسید
 فصل دلشوره های من، فصلی که ده سال است
با آمدنش اکسیژن ناب را برای" نفسِ "  من جیره بندی میکند
پاییز امسال تلخ تر از پاییز هر سال شروع شد .
صدای نفسهایی که با تاخیر و به سختی بیرون می آیند  روح و روانم را می آزارند...
دستم را در دستش میفشارد حس میکند که اگر دستم را رها کند
دگر سهمی از اکسیژن نخواهد داشت.
اگر میتوانستم نابترین اکسیژن را برای نفس کشیدن
 به او و آنهایی که از جنس اویند می

ادامه مطلب  

اعتراف میکنم  

اعتراف میکنم امروز یه فحش آبدار میخواستم به یکی از دوستام اس ام اس کنم که اشتباهی دستم خورد سند شد برای بابام. داشتم وصیت نامه مو مینوشتم که دیدم رو گوشی پیام اومد: Not sent! هیچی دیگه الان سقف اون قسمت از خونه سوراخ شده.... . . خوب نزنید دیگه خودمم میدونستم که نباید اونجوری میپریدم بالا!!

ادامه مطلب  

یک هفته دیگر بدون تو ....  

 
نشسته ام پایین تختم
دستم را گذاشته ام روی گلویم تا بغض هایم نترکد
این هفته به اندازه یک سال گذشت
و تنهایی را تک تک سلول هایم درک کردند
در این هفته تنها ترین بودم از بس با خودم حرف زدم حالم از درونم به
هم میخورد
شب و روزم گم شده
نمی دانم چطور شب را صبح و صبح را شب کردم

ادامه مطلب  

به سلامتی...  

بگم به سلامتی؟
به سلامتی چی؟
سلامتیه روزگار، که پیرم کرد؟
سلامتیه زنـــدگی، که هیچ جوره باهام راه نیومد؟
سلامتیه عشـــقم، که گذاشت و رفت؟
سلامتیه دلِ بزرگم، که شکست و هزار تیکه شد؟
سلامتیه دستم، که نمک نداره؟
سلامتیه آدمای اطرافم، که هیچ کدوم معرفت ندارن؟
سلامتیه چــی؟؟؟
بذار بگم به سلامتیه قبــــرم، که با همه بدبختیم بالاخره یه روز
تمام وجودمو بی منت تو آغوش میکشه ...

ادامه مطلب  

عروس آب  

مثال تور ماهی ها
        تار دلم زه هم گسسته
                    میخوام بگیرم دامنت
                       با این دو دست پینه بسته
                           دلم میان سینه به خون نشسته
                                 مثال قای های پیر در هم شکسته
                                                             دل زه دستم گله داره
                                                                     من زه دست دل شکایت
                                                              نتوانم پیش یارم غم

ادامه مطلب  

امشب به قصه ی دل من گوش می کنی  

امشب به قصه ی دل من گوش می کنی
فردا مرا چو قصه فراموش می کنی
این دُر همیشه در صدف روزگار نیست
می گویمت ولی توکجا گوش می کنی
دستم نمی رسد که در آغوش گیرمت
ای ماه با که دست در آغوش می کنی
در ساغر تو چیست که با جرعه ی نخست
هشیار و مست را همه مدهوش می کنی
می جوش می زند به دل خم بیا ببین
یادی اگر ز خون سیاووش می کنی
گر گوش می کنی سخنی خوش بگویمت
بهتر ز گوهری که تو در گوش می کنی
جام جهان ز خون دل عاشقان پر است
حرمت نگاه دار اگرش نوش می کنی
سایه چو شمع شعله در

ادامه مطلب  

مرکب چموش  

من سوار اسب نشدم! تاحالا اسبی رو هم رام نکردم! هیچ اسبی هم از دستم فرار نکرده! هیچ اسبی هم منو به زمین نزده! با هیچ اسبی هم نرفتم سواری که لذت ببرم!
ولی من با ذهنم تمام چموشی اسب رو تجربه کردم! چموشی که انگار هیچ پایانی نداره!
خدا به خیر بگذرونه!
االهم اجعل محیای محیا محمد و آل محمد و مماتی ممات محمد و آل محمد

ادامه مطلب  

خداوندا....  

خداوندا نه آن قدر پاکم که یاریم کنی و نه آن قدر بدم که رهابم کنی
میان این دو گمم هم خود را وهم ترا و هم بندگانت را آزار میدهم هر چه تلاش میکنم آنی باشم که تو دوست داری نتوانستم و هرگز دوست ندارم آنی باشم که رهایم کنی و رو از من بر گردانی آنقدر بی تو تنها هستم وبی تو دلشکسته هستم که حد و اندازه ای ندارد بی تو غریقی هستم که در این دریای پر متلاطم گرفتارم خدایا دستم گیر و به سوی نور و روشنایی ها هدایتم فرما

ادامه مطلب  

داستان بخونین.فک کنم7یا8داستان باشه  

به اصفهان رفته بودم . کنار سی و سه پل نشسته بودم . نگاهم به دختر بچه سه یا چهار ساله افتاد که از پدر و مادرش اندکی فاصله گرفته بود و داشت مرا نگاه میکرد . بقدری چهره زیبا و بانمکی داشت که بی اختیار با دستم اشاره کردم به طرفم بیاید اما در حالتی از شک و ترس از جایش تکان نخورد . دو سه بار دیگر هم تکرار کردم اما نیامد .
 
به عادت همیشگی ، دستم را که خا لی بود مشت کردم و به سمتش گرفتم تا احساس کند چیزی برایش دارم . بلافاصله به سویم حـرکت کرد . در همین لحظه پ

ادامه مطلب  

گریه مون هیچ ! خنده مون هیچ !تنها آغوش تو مونده ....غیر از اون هیچ  

یادت هست چطور و چگونه با هم بودن هایمان شروع شد   
 پس این هم یادت بماند که تو تمام دنیای مرا در بر گرفتی و تمام زندگیم شده ای
هر وقت حرف از جدایی و رفتن میشود تمام تنم میلرزد
احساس میکنم مرا  به لبه پرتگاه میبری و میگویی بپر پایین
ته پرتگاه بودن حس قشنگی نیست که مرا به آن دعوت میکنی
 
دست برداشته ای از رویاها
و دست هایت را به رسم تسلیم بالا برده ای جهان بی رحم تر از این حرف هاست مسالمت بدترین راه است دست هایت را پایین بیاور دستم را بگیر من برا

ادامه مطلب  

ماه و ماهی...  

بدون اینکه خود حرفی بزنم...
تو ماهی و من ماهی این برکه ی کاشیاندوه بزرگی ست زمانی که نباشی
آه از نفس پاک تو و صبح نشابوراز چشم تو و حجره ی فیروزه تراشی
پلکی بزن ای مخزن اسرار که هر بارفیروزه و الماس به آفاق بپاشی
ای باد سبک سار مرا بگذر و بگذارهشدار که آرامش ما را نخراشی
هرگز به تو دستم نرسد ماه بلندماندوه بزرگی ست چه باشی، چه نباشی

ادامه مطلب  

رفتمو برگشتم...  

سلام صبح رفتم یه ساعت پیش برگشتم من چن روز پیش خوابگاه زنگ زدم گفت اول مهر بازه ولی امروز که
رفتم گفت آماده نیست و دهم تحویل میدن هیچی دیگه رفتم دانشگاه ثبت نام کردم خوابگاهم همینطور وسایلمم
گذاشتم تو انبار ساختمون امور دانشجویی و برگشتم اینقد کف پام میسوزه خدا میدونه
حالا خوبه فاصله شهر ما تا گناباد با ماشین شخصی 3ساعته اما چون یه مسیر تخیلی داره هیچ راه زمینی و
هوایی نداره جاده اش از دل کوه میگذره تازه یه پیچای خطرناکیم داره هر صد متر یه

ادامه مطلب  

 

داییش تلفن کرد گفت «حسین تیکه پاره رو تخت بیمارستان افتاده، شما همین طور نشسته ین؟» گفتم «نه. خودش تلفن کرد. گفت دستش یه خراش کوچیک برداشته پانسمان می کنه می آد. گفت شما نمی خواد بیاین. خیلی هم سرحال بود.» گفت « چی رو پانسمان می کنه؟ دستش قطع شده. » هان شب رفتیم یزد، بیمارستان. به دستش نگاه می کردم.گفتم «خراش کوچیک! » خندید. گفت « دستم قطع شده، سرم که قطع نشده.»
 

ادامه مطلب  

 

خدایـــــــــــــا؛
بابت هر شبی که بی شکر سر بر بالین گذاشتم؛
بابت هر صبحی که بی سلام به تو آغاز کردم؛
بابت لحظات شادی که به یادت نبودم؛
بابت هر گره که به دست تو باز شد و من به شانس نسبتش دادم؛
بابت هر گره که به دستم کور شد و مقصر را تو دانستم؛
مرا ببخش ...
 

ادامه مطلب  

بهار نارنج دمنوش آرام بخش پاییز....  

 
از پاییز از این هوای کسل کننده بیزارم،از این روزهای کوتاه و شب های بهم پیوسته گم،این روزها تو قلبم یکی داره رخت های کهنش رو می شوره،بوی غریبی میده عطر تموم پیراهن های پهن شده ی آویزون روی طناب،مادرم در حال شستن حیاط و منم دارم تو نسیم هوای خزون تاب بازی می کنم اونم تو حیاط بزرگی که یه خونه بزرگ تر وسطش جا گرفته،دلم هوس چرخ زدن دور کوچه ها،چیدن پَیلَم، و گزنه خوردن اونم تو وقت های شیطونی از دست مامان رو کرده،ناخودآگاه گریه می کنم،هواسم پرته

ادامه مطلب  

كتاب من  

تقريبا دير رسيدم به جلسهملت صبحانه را خورده بودندو من مي خواستم قبل از جلسه پرينت فرم و سوالات را هم بگيرميك راست رفتم سراغ سيستمدكتر تا رسيد پرسيد: كتابتان را ديديد؟گفتم نه و بي حرف دنبالش راه افتادمكتاب را داد دستميكي از 6 كتاب درسي كه براي ازمون طراحي شده بودبا جلد هاي سبز-ارغواني-پسته اي-سوسني و بنفشخوشگلترينش مال من بودشب از هيجان خوابم نمي بردمثل بچه دار شدن بود حسشمثل اينكه تو را داشت باشم حسينحالا هزاران نفر كه مثل تو را دارند از كتا

ادامه مطلب  

 

خدایا کجایی؟
دوباره امتحان سختت را شروع کردی
اما من دیگر آن دختر پرشور نیستم
آنقدر زخم خورده ام و آنقدر همه بخاطر اعتمادها و یکرنگی هایم ضربه های کاری زده اند
که توان ندارم...
کجایی خدایا..............
خدایا کجایی................
به وجودت حضورت سخت محتاجم
نکند مرا به خودموا بگذاری که مردود میشوم توان امتحان در من نیست
دستم در دستان تو
خدایا راستی کجایی؟؟؟

ادامه مطلب  

 

آمدی گریه کنی شعر بخوانی بروینامه ای خیس به دستم برسانی بروی در سلام تو خداحافظی ات پیدا بودقصدت این بود از اول که نمانی بروی خواستی جاذبه ات را به رخ من بکشیشاخه ی سیب دلم را بتکانی بروی جای این قهوه فنجان که به آن لب نزدیتلخ بود این که به جان لب برسانی بروی بس نبود این همه دیوانه ی ماهت بودم ؟دلت آمد که مرا سر بدوانی بروی ؟
جرم من هیچ ندانستن از عشق تو بودخواستی عین قضات همه دانی بروی چشم آتش! مژه رگبار! دو ابرو ماشه!باید این گونه نگاهی بچکانی

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1