غرور انگیز وقتی میفهمی...  

دیشب یه لحظه تپش قلب نفس مامان بالا گرفت،ضربان دخترم بالا بره طوری میشه که انگار قلبش داره از سینه ش بیرون میآد و بعدش قلب من زودتر از اون از کار میفته!؟
گفتم بخوابی آروم میشی،کنارش خوابیدم بوسش کردم نازش کردم و... انگار قصد نداشت آروم بشه دستم گذاشتم روقلبش با دستش محکم دستم نگهداشت و بعد مدتی آروم گرفت خوابید،خواستم نصف شب دستم وبکشم تا راحت تر بخوابه اما دستم در همون حالت خواب دوباره محکم تر گرفت تا... و منم مثل همیشه که وقتی کنارم میخوابه ف

ادامه مطلب  

139  

سلامخدا خیلی خسته ام هیچ کس منو نمیفهمی خسته ام از این نبودن تا کی این ظاهر خوش رو نشون بدم امشب میخواستم برممشاوره خودمو خالی کنم وقت نداشته خدا خسته ام از این همه سختی از این دل پرم هیچ کس رو ندارم باهاش حرف بزنمخدا کمکم کن نمیخوام گناه کنمدستم به دامنت خدا

ادامه مطلب  

""چــادر "  

جنــگ تفنـــگ ها و تانــــک ها…… سالهـــــــــــاست که تمام شده… ولی چفیـــه رهبــــــ ـــــرم داد میزند که… مبـــــــارزه هنــوز ادامه دارد… من امـــــروز… اسلحـــــــه دستم نیست… ولـــی… تمام افتخـــ ـ ـ ـ ــــارم این است که… چــــــღـــــادر بر ســرم است .
 

ادامه مطلب  

 

...میدونی...
:)
اون اولا...همه چیم. اینجا مینوشتم...
!...شاید چون نظرا بسته بود...دستم بیشتر باز بود....
الان حس خوبی ندارم...!
...شاید ی نفر ک منو بشناسه به این تاریک خونه بیاد..
...!...دلم میخواد...بشینم تو تک تک بستا...
اسمارو خط بزنم و نظرارو ببندم...
اما تو ک میدونی...
:) من از ورق زدن خاطراتم...:) خیلی میترسم...
خیلی...

ادامه مطلب  

 

بيا كه اشك بريزيم درحسينه
كه خيمه گاه حسين است هرحسينه
به احتضار كه افتادم آن دم آخر
به هيچ جا نبريدم مگر حسينه
اگر سوال بپرسند كه كجا رفتي؟
دهم جواب چنين، بيشتر حسينيه
به كربلا كه نرفتم ولي خدا را شكر
كه آمدم به دو چشمان تر حسينيه
هنوز خاطرمن هست آن شبي را كه
گرفت دستم و بردم پدر حسينه
اگربه ماست تمامي خاك اين كشور
خدا كند كه شود سر به سرحسينه

ادامه مطلب  

طلب مرگ  

خداواندا اناعبدک الضعيف الذليل الحقيرالمسکين المستکين!
 خداوندا!
 سنگيني بارگناهان داره منواز پا در مياره! خداوندا ! يا توري بيفکن يا نوري! خداوندا!
 خواهش ميکنم دستم روبگير و گناهانم رو ببخش و منو به سوي خودت ببر!
 خداوندا!
 به خودت قسم ديگه خسته شدم!
 از اين دنياي کثيف... خدايا...

ادامه مطلب  

هوای...  

دلم هوای محرم کرده هوای غربت زینب هوای تشنگی حسین هوای دستان اباالفضل هوای نفس های شش ماهه هوای تنهایی سه سالههوای...اقا گهواره ات را که میبینم ناخداگاه اشک از چشمانم سرازیر میشود.اقای خوبم امشب مشکلم را به دامان گهواره ات گره زدم...فقط دستم را بگیر و خالی بر نگردان... 

ادامه مطلب  

کلاغ  

  کلاغی که نمیخواند
  خاطره ای که نمیماند
  کلبه ای که در برفها گم شده بود
  شعله ای که در عشق قلت میزد
  از بیدار شدن میترسم
پلکهایم را به سختی میفشارم
می ترسم
دستم را بگیر
من متعلق به هیچ کجا نیستم
اینجا کلاغها قار قار را خوب بلدند

ادامه مطلب  

 

بیا و عاشقم باش می شود ؟ می شود دلیلِ خنده هایت باشم ؟ می شود سراسیمه به سراغم بیــایی بعد بگویی ببخشید خانوم ! می شود برایتان مُــرد ؟ و من بگویم ببخشید آقا نمی شود ! نا امیدی را در چشمانت ببینم دستم را به پشتم قفل کنم سرم را کج نگاهت کنم بگویم آخر شما باید زندگیِ من باشید ! می شود شیطنت هایم را بفهمی ؟ می شود باشی و بی خیالِ نبودن ها باشم ؟ می شود نفسم باشید ؟

ادامه مطلب  

می ترسم ...  

می ترسم از خودمم ...
 
از خودی که رامش کرده ام ... آرام شده است ...
دیگر به هیچ کس نمیپرد ...
دیگر سوال هایش را به جان نقاب های کسی نمی اندازد ...
آسه می رود ... آسه می آید ...
می ترسم از روز انفجار ... روزی که
از تمام اعتبارها بگذرم ...
خودم را جدی بگیرم و جاده را ...
آنقدر خیالم از رفتنی بودنم راحت باشد
که به آبروی جا مانده از خودم رحم نکنم ...
میترسم از شب های آرامم ...
از لبخندی که تحویل نگرانی های مادر میدهم ...
می ترسم ... از این همه که نیستم ...
می ترسم از آن روی خ

ادامه مطلب  

..رانی فردالورفت +شوخی  

حکایت الله خان .همان سخنگوی صومعه سخنرانی فردای شیخ درجمع مریدان که پشت درهای بسته اجراخواهدشد راچنین فاش کرد که ای مریدان صومعه اطراف اوکراین :
مدتی است دیگر دستم به قلم نمیرود .اینکه مشکل ازقلم است یادستم بماند ولی  هرگاه موضوع مهمی رامیخواهم بنویسم ناگهان دستم دهانم راگازمیگرد...ازاین روترجیح میدهم سکوت کنم ..
اودرادامه علت برپائی مراسم فردا درپشت درهای بسته راتهدید  جدائی طلبان کوبانی درحمله باموادشدیدالاحتراق جدیدی بنام اسیدغنی شد

ادامه مطلب  

بعضی اوقات چادر دست ادم رو بسته ...  

چقدر خوبه بعضیا بدونن که اگه چیزی رو به روشون نمیاری ،چیزی نمیگی، از سادگی نیست، به این معنی نیست که نمیدونی جوابشون رو چی بدی ... میدونی ولی سعی می کـَـنی حــرمت چادرت رو نگه داری!
امروز خیلی دلم میخواست چادرم نبود که جواب بعضیا رو بدم ولی خوب چادر دستم را بسته بود پس سکوت کردم...

ادامه مطلب  

 

با یک بنده خدایی بعد از سه روز آشنایی یعنی قرار گذاشتیم کمی قدم بزنیم! بعد یارو آمد از پشت سر زد به کتفم یعنی که چطوری؟ سرم را از ویترین ساعت فروشی در آوردم و چند ثانیه ای نگاه کردم به چشم هاش دیدم نه! بدرد بخور نیست. یعنی از آنها بود که زود پسر خاله شد دستم را گرفت، آنقدر هم بد گرفت که آرزویم این شد یکبار دیگر دستم را ببینم که برای خودش آزادانه تکان می خورد، ابرویم را میخاراند یا کیفم را گرفته. گفت حالا چرا قدم بزنیم؟ چرا نگفتی برویم جایی بنشینی

ادامه مطلب  

خواب  

دستاتوبده تو دستم من میخوام باهات بمونم
برای تو تادم مرگ  میخوام من غزل بخونم
اسم تو دائم رو لبهام عشق تو کرده خرابم
وقت تنهایی میخونم بی تو در رنج و عذابم
قلب من بی تو چه داغه از غم عشقت کبابه
وقتی که تورو میبینم چشمامم میگن یه خوابه
مثل شکل تو و چشمات من که تو هیچ جا ندیدم
آرومم میکنه قلبت ای گل یاس سپیدم
عطر تو عطر نفسهات هیچ کجا لنگه نداره
غبطه میخورن به خوبیت حتی این ماه و ستاره
بیا تا با هم بمونیم مثل دو پرنده ی شاد
نه اینکه از هم جدا شیم نه

ادامه مطلب  

برای ابجی  

منوببخش که این روزا همراه خوبی نیستم و حسابی تنهاشدی ازاینکه نمیتونم جواب سوالاتوبدم معذرت می خوام
خواهش میکنم تحملم کن وقتی به صورتت نیگامیکنم دوس دارم بیام بغلت و یه دل سیر گریه کنم اما چه کنم که نمیتونم...
اون شب وقتی اومدی تواتاق و پشتت دروبستی ودستموگرفتی که بشینم باورکن کشیدن دستم ازدستات کارسختی بودامامجبورشدم..
ابجی منوببخش ....

ادامه مطلب  

آدم غيب شدن هاى يهويى  

اگر از كسايى كه منو ميشناسن بپرسين سه تا از ويژگى هاى من كدومان حتما يكى از ويژگى هايى كه ميگن يهويى غيب شدن هامه!
به خاطر همين يهويى غيب شدنا خيلى از آدمارو ناراحت كردم و خيلى از دوستامو از دست دادم
نميدونم چرا ايندفه دلم خواست قبل از غيب شدن خبر بدم
با اينترنت موبايل اومدم و اين پست رو به سختى و بى دقت گذاشتم كه فقط بگم يكى دو هفته اى نيستم و دستم از دنياى مجازى كوتاهه لطفن دست به كانال تلوزيونتون نزنيد! برميگردم
+ اگه بد نوشتم شما ببخشيد با

ادامه مطلب  

«زینب»  

 
 
اسمش «زینب» بود. دفتر خاطراتم رو دستش دادم. ظهر روز آخرِ اعتکافمون بود. گفتم:
- زینب جان، می شه به عنوان یادگاری یه چیزی برام بنویسی؟
    صورت آرام و مهربانی داشت. ساکت بود. دفتر را از دستم گرفت و نوکِ خودکار را روی کاغذ گذاشت، صبر کرد و به فکر فرو رفت. اشکش در آمد و روی صفحه افتاد. آرام نوشت:
ما رأیت الّا جَمیلا! (چیزی جز زیبایی ندیدم!)
 

ادامه مطلب  

 

از اون چه که می ترسیدم سرم اومد
دیشب همسر بعد از یکسال دوباره دستش رو روی من بلند کرد دیشب از همیشه بیشتر کتکم میزد خدایا کاری کن دیشب رو یادم بره
از سیلی زدن توی گوشم شروع شد جوری میزد که لبام و گونه هام بی حس میشد و لبام از شدت ترس و شکه میلرزیدن اینو وقتی دستم روی صورتم بود فهمیدم
جای لگدهای سنگینش رو هنوز توی شکم و بدنم حس میکنم
دستم از جای دستاش کبود شده
یه بار چنان زد توی صورتم که سرم خورد به تردمیل و نفهمیدم کجام و چی شده چقدر مشت کوبید توی

ادامه مطلب  

انت المولا  

حسین مرا کن نگاهی حر پشیمانم ارباب
جز تو ندارم پناهی حر پشیمانم ارباب
بیاو اقا بگیر  دستم جان زهرا نما قبولم
نظر کن ای شه به قلبه خستم
گرچه دل زینب و شکستم
جان زهرا نما قبولم
انت المولا   سیدی یا حسین زهرا
به سوی تو پا برهنه امده ام چکمه بر دوش
چه میشود ای حسین جان مرا بگیری در اغوش
انت المولا    سیدی یا حسین زهرا

ادامه مطلب  

ول شده وسط خیابون  

همه چی داشت خوب میشد با تو، داشتم خوب میشدم. یا لااقل خیال می کردم دارم خوب میشم. نباید یهویی دستمو ول می کردی بی هوا. اون دستو من خودم گرفتم تنها دستی بود که «خودم» گرفتمش تو دستم و دوست داشتم بگیرمش. ناراحت نشدم از اینکه انقد نزدیکم شده بودی که گرماتو حس کردم. امروز یهویی بی هوا انقد نزدیکم حست کردم که صدای نفستو شنیدم. بیخودی یهو! کاش میذاشتی خوب شم تا آخرش.
آدمی که نصفه خوب بشه خطرناک تره! شاید دیگه خوب نشه.

ادامه مطلب  

 

 نمیدونم کجایی نمیدونم چه میکنی ولی یه چیزو بدون به یاد روزای دو نفرمون که دستتو میگرفتم تا دستم تنها نباشه مثل الان ارزو میکنم بم برگردی چون تنهاموجودی هستی که میخامش از ته قلبم اگه 1000تا بهتر از توام بیاد توی زندگیم شاید (بشه باشون خوش گذروند ارامش گرفت باشون ولی اون مهر قلبی اون احساسی که فقط خوده ادم ازش خبر داره رو که توی وجود هر ادمیه رو نمیشه با اونا داشت بجز با یک نفر توی زندگی)
درضمن یه بار دیگه حرف همیشگیمو میگم ادم 2بار عاشق نمیشه اگ

ادامه مطلب  

دگمه  

یه دگمه توی جیب مانتوم دارم
 
(از شلوارم چن روز پیش کنده شده,این دگمه رو اضافه کرده بودم چون شلوارم گشاد شده بود)
 
هروقت حالم خیلی بده دست میکنم توی جیب مانتو و این دگمه میاد توی دستم
حالم بهتر میشه
وحتی الان که دارم راجبهش می نویسم هم یه لبخند کمرنگ میاد روی لبم
 
یه چیزای کوچولویی هست حال ادمو خوب میکنه
 
دگمه ی عزیزم ممنونم که هستی. :-***********
 

ادامه مطلب  

Feeling so down  

حالم خیلی گرفتست...یعنی بیشتر دلم گرفتس تا حالم...دلم میخواد با یکی حرف بزنم! هیشکی نیست! چقدر امروز برنامه ریخته بودم که کلی درس بخونمو کار انجام بدم...ولی عملا چون حال روحیم رو به راه نبود کار زیادی نکردم!هی...دارم فکر میکنم خیلی ستمه که توی این همه گروه های وایبر عضو باشی، همه هم آنلاین باشن ولی از بی همصحبتی بخوای دق کنی! ستم نیس واقعا؟ اعتراف می کنم که هست..حالا که بی یار و یاورم تنها کاری که از دستم بر میاد اینه که برم آهنگ غمگین بذارمو واسه د

ادامه مطلب  

664. ادامه کدبانوگری‌هایم  

دیشب برای شام باز کاسه چ کنم چ کنم دستم گرفته بودم... کمی بادمجون و کدو داشتم و میخواستم باهمون ها ی چی درست کنم ک خوشمزه باشه اما تکراری نباشه برامون... در نهایت نتیجه سرچ هام شد سوفله کدو و بادنجان... البته بگم ک خودم ی دستی تو رسپی‌ش بردم و بنا به ذایقه مون ی چیزهایی اضافه کردم بش.. اما خیلی خوب شده بود... همسر هم دوست داشت و کلی تشکر کرد...
پیشنهاد میکنمش... سرچ کنید رسپی‌ش زیاده... اما اگه حسشو ندارید بگید بگذارم دستورشو...

ادامه مطلب  

169_هنوز میتوان نقطه ی امیدی در این تاریکی پیدا کرد...  

+باز هم میخواهم روزانه بنویسم ...از اون مدت تا الان که نوشتم خیلی چیزا تغییر کرد روحیه ام ، حال جسمیم !!!باورم نمیشه یه هفته به این سرعت گذشت ...من تموم این یه هفته ماجرا داشتم از روز شنبه که امتحان داشتیم تا پنج شنبه ...ولی وقت ندارم همه رو کامل توضیح بدم ...
اول دیروز رو شرح میدم:روز پنج شنبه ،یه روز کاملا خوب !!! خداروشکر ...از صبح تا ساعت 6 ،یکم ریاضی تمرین میکردم و یکم با تبلتم گیر بودم ...البته میزان ساعت کار با تبلتم بیشتر بود بالاخره بگذریم ...امتحا

ادامه مطلب  

The decision has been made  

داشتم فکر می کردم زمان،  قدرت تحمل برخی چیزها را به آدم هدیه می دهد. مثلا قدرت تحمل موهای کوتاهت.  یا قدرت تحمل آدمی که تصمیم گرفته ای دورش را خط بکشی. 
پ.ن: امروز فهمیدم قد موهایم به اندازه ای شده است که می توانم همه شان را یک جا ببندم. به اندازه ی قبل قشنگ نیست.  اما می شود. زمان کارش را خوب بلد است. 
صبر کارش را خوب بلد است. خدا خوب می داند که دفعه ی بعد کدام مهره ی شطرنج را جابجا کند. اگر همینجا که هستم نگهم داشته ای. شاید از بعد دیگری،  یعنی که من

ادامه مطلب  

 

برای تمام غصه هایت گریستم و شانه ای شدم برای تمام درد هایت
نوبت غصه های من که رسید هیچ شانه ای نبود همین که کمی درد از چشمام چکید همه رفتند
همین که  زمین خوردم همه زخم زدند دستی نبود که برای بلند شدن کمک کند
چشمان همه پر از بی رحمی بود
تمام استخوان هایم شکست وقتی هزاران نفر  به یکباره زمینم زدند
ولی من باز هم بلند میشوم
نمیشکنم هنوز خدا مانده
او دستم را خواهد گرفت مرا بلند میکند
کمک میکند تا به خودم برگردم
و یک روز به شما ثابت میکنم
وقتی دست های

ادامه مطلب  

آغازی نو  

 
من بر سر راه عشق زانو زده ام
در محفل انس، ذکر یاهو زده ام
هرکس به کسی سپرده دل اما من
دل در گرو ضامن آهو زده ام...

 
امسال عید را آمده ام به حرمت آقا...با کوهی از گناه و دستانی خالی و دلی پر امید به عنایت شما...
هر چه می‌کشم از بی‌صاحبی است، آقا جان! نه این‌که صاحب نداشته باشم؛ دارم، دستم از دامنش کوتاه است. نه این‌که او دستم را پس زده باشد، خودم لیاقت نشان نداده‌ام و دامن عنایتش را به بیابان غیبت تبعید کرده‌ام. ما ایرانی‌ها نوروز را با سر زدن ب

ادامه مطلب  

 

سلام خوبی فرشاد احتمالا نوشته قبلیمو خوندیو از دستم ناراحتی اما خب چیکار کنم این چن روزی همه چیو یه جوری میبینم نمیدونم چرا راسی دیشب رفتیم خونه ابجیما وای دلم براش ی ذره شده بود ولی وسطش زنگیدن به بابام که ننه جان حالش خوب نیس بردنش دکتر اون رفت و ما هم موندیم عمو محمود اومد دنبالمون هیچی اومدیم البته با بابام دعوا کردم خییلی دهن به دهنش کردم حالا بهت میگم چرا اه انقد که خرن بیخی کلی دیشب بد بود راسی امروز شاید نتونم بهت بزنگم اخه مهشید اومد

ادامه مطلب  

"گنجشک عاشق"  

ساده به دستت نیاورده بودم که یک روز بغضم را همسفرت کنم
چمدانت را به دستت بدهم وبه خدا بسپارمت...
ساده به دستم نیاورده بودی که بگذاری از سر ایوانت بپرم وبه روی خود
نیاوری ودیگر هیچگاه روی ایوان برف گرفته برایم خرده نان نریزی...
برو... ولی نگو مرا نمی شناسی.
سایه واژه هایم همیشه بر سر اندوه توست.وقتی هنوز نیمه های شب، از
خواب می پری،ونمی دانی گنجشکی که روزی عاشقت بود
چرا در سینه ات بال بال می زند؟
چمدانت را برندار...
قبل از رفتن ،مرا در آغوش بگیر...

ادامه مطلب  

نوشتهءمن..  

ديروز بعد از يه مدت نوشتم خيلي وقت بود دستم به قلم نميرفت..دلم گرفته بود..بغض كرده بودم
مثلِ روزاي اول بغضم نميشكست..سنگين و سخت بود خيلي سخت..نوشتهء قشنگي شد..خيلي 
دوستش دارم..و..امان از حافظ..اذيت ميكنه..خيلي..اما..حافظه ديگه..نوشته امو تو وبلاگ خودم ميذارم
چون خيلي برام با ارزشِ..خاصِ..هـــــــــــه خاص..ساعت14/45..فكر كنم..

ادامه مطلب  

شب عا دراکولای غمگینی که من بودم  

صدای جیغ و داد و خنده هایم توی راهرو میپیچد،"ی"رفته است ،"پ"دارد می رود ،"الف "هم پس فردا می رود و من تنها می شوم ، مثل تمام روزهای دیگر عمرم ، تنها می شوم و تنها با غروب دلگیر جمعه روبه رو میشوم و فکرمیکنم که تمام روزهایم جمعه اند ، صدای جیغ و داد و خنده ها و از سروکول بچه ها بالارفتنم بلند می شود باز میشوم همان دخترک تخس توی قصه ها که هرکس می بیندتم میگوید چقدر شادی دختر !!! میگوید دلت چقدر خوش است میگوید غمی هم داری توی دلت یعنی؟و من لیخند میزنم ،

ادامه مطلب  

وااااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟  

پسره میگه:اومدم بپیچم دستم خورد به برف پاک کن واسه اینکه جلوی دخترای دانشگاه ضایع نشم آب پاشم زدم! ........... یک پسره دیگه اومده زیرش کامنت گذاشته میگه:زکی! من موقع راه افتادن خاموش کردم پیاده شدم کاپوت رو زدم بالا الکی به امداد خودرو هم زنگ زدم و منتظرشون وایسادم... همچین برگ برنده هائی مارو به 75 میلیون رسوندن...!

ادامه مطلب  

178...  

به اندازه یک فنجان قهوه
به اندازه چند دقیقه،با من نشسته بود..
از خودش گفت
از قصه آمدنش
از چرای رفتنش
ساده بود و صمیمی
لحنی داشت به گوش احساس من
بی انتها غریب
قهوه اش را خورد
دستم را فشرد و......
رفت!
 
 که تا همیشه بیاید..
که تا همیشه بماند...
 
 
 
+ اما میروی..
+ این حکایت،فقط قصه من و توئه...
+ ماجرای عجیبیست بودن آدمها.یک نفر برایت چند دقیقه وقت میگذارد و به اندازه خوردن یک قهوه،چشمهایت را به دنیایی تازه باز میکند.برای یک نفر عمری وقت میگذاری.همان کسی

ادامه مطلب  

ماجرای دندان پزشکی  

دست در دست دختر نوجوان از پله های مطب دکتر بالا میرفتیم. غروب بود و هوا رو به تاریکی میرفت. در زدیم وارد شدیم. پیشخوان مطب در سمت چپ در ورودی قرار داشت. رو به منشی سلام کردم.برگه و دفترچه بیمه را روی پیشخوان گذاشتم.
خانم منشی با صدایی خشک گفت: بنشینید تا صدایتان کنم.
 گفتم: من فقط برای تأیید کاری که بر روی دندانم انجام شده به اینجا آمدم.
خانم منشی با همان لحن: منتظر باشید مریض که بیرون آمد خانم دکتر شما را معاینه خواهند کرد.
چند دقیقه انتظار. مریض

ادامه مطلب  

 

خدایا این پریشانی که بر قلبم نقاب زده را ببین ، این تنهایی که شادی ام را مثل قطره در دریای شور اشک گم کرده را ببین ؛ و دستان خالی ام را که ای کاش خالی  بود...و صدایی که ای کاش  به عرشت می رسید و نا خالصی نداشت...دلم زنگار گرفته ، گاهی شاکی میشود از آدم ها ، گاهی رنجور میشود از نگاهها ، وگاهی میشکند از بد عهدی ها و گاهی عذاب میکشد از دلی که عشقی بی فرجام را بر دوش میکشد ، و همیشه به خودش تلقین میکند که دوست داشتنی در کار نیست ، ولی دلتنگی قلبش را خفه

ادامه مطلب  

خاک بر دهان من ....  

خوب شد آمدی و فهمیدمسرِ در خون خضاب یعنی چهخیزران را که خوب حس کردماه بابا شراب یعنی چه؟
خواهرم بعد مجلس ان روزگوشه ای بهت کرده می لرزدمن نفهمیده ام چرا اینقدراو از اسم کنیز می ترسد
قاریِ نیزه ها ،مسافر منزیر چشمت ردِ کبودی چیست؟راستی ای سلاله ی حیدرقصه ی خیبر و یهودی چیست؟
یادگاریِ ان شبِ صحرااستخوان درد و این کبودی هاستولی این زخم تاول دستماثر کوچه ی یهودی هاست
حرکت دست هام علتش این استتار گردیده چشم کم سویمگیسوی من که خوب یادت هستنیست حا

ادامه مطلب  

بلیط گرفتم که برگردم به باران و آبی اتاق ...  

هیچوقت بلد نبودم سهراب بخوانم، سپید بخوانم. امروز اما سهراب دادند دستم که بخوان، و صدا توی گلوی سرما خورده ام شکسته بود که:"که این ترنم موزون حزن تا به ابد شنیده خواهد شد." و تشویق شده بودم با سکوت. با حرفهای استاد که سهراب زیاد دوست دارد. بلد نبودم سپید بخوانم و سهراب دور بود و دلتنگی نزدیک. تنهایی نزدیک و غربت هم. صبح که از سرفه های زیاد از خواب پریدم باران می آمد و دلم برای خنکای اتاق آبی ام تنگ شد. برای صبح توی تخت خودم بیدار شدن و چای داغ خورد

ادامه مطلب  

دستم بگیر و پا به پا ببر  

به نظرم آدما باید بچه هاشون را مجبور کنند که همون رشته ای را بخونند که خودشون خوندند... حداقلش هر پنج سال یه دفعه بچه ها نمیفهمه کاش فلان نکته را قبلا میدونست یا یکی بهش گفته بود یا....
حداقل میتونند دستش بگیرند و پا به پا ببرند و هر جا ریزه کاری بود بگن: آها... اینجا باید اونطور بشه یا من این کارو کردم تو نکن یا فلان کارو بکن بهتره بعدا میفهمی!بعد 5 سال پلان کشیدن تواتوکد و بردن تو مقطع و ازاول کشیدن و بعد همه اینارا بردن تو تری دی و سه بعدی کردن... بع

ادامه مطلب  

خیانت...  

یه اتاق گرمه گرم.......روشنه روشن....تو باشی.....منم باشم....کف اتاقم سنگ باشه....سنگ سفید
.....تو منو بغل کنی که نترسم......که سردم نشه.....که نلرزم
...تو تکیه دادی به دیوار....پاهاتم دراز کردی....منم اومدم نشستم جلوت.....بهت تکیه دادم
.....با پاهات منو گرفتی....دو تا دستاتم دورم حلقه کردی
....بهت میگم چشاتو میبندی؟؟بهت میگم برام قصه میگی تو گوشم؟؟میگی:آره
....بعد شروع میکنی،آروم آروم تو گوشم قصه گفتن....یه عالمه قصه....طولانی و بلند که هیچ تموم نمیشن
میدونی؟میخوام رگمو

ادامه مطلب  

 

جمعه رفتم خوابگاه ِبچه ها سرپرستی اونجا زنگ زده ب حراست ک این خانم بدحجاب !!! و آرایش غلیظ داشته . از این چرندیات ،دیشب سرپرستمون باهام حرف زد.......دلم میشکنه واقعا....
آخه چرا من ... اصن مگه آرایش داشتم ؟؟؟ یا مانتوو شلوار مشکی مشکلش چیه ؟؟؟
......
جمعه عصر بنیامین دیدم...بهم میگه چقدر جوش زدی !!! با اینکه پشت فرمون بود و داخل ماشین هم تاریک بود !!من حتی نیم رخشم ندیدم اونوقت...حالا این مهم نیس..کسی ک مثلا میگه دوست داره و از این چرندیات ،بعداز مدت ها ببینت

ادامه مطلب  

نا اميدي هرگز  

تو اين روزايي كه شمي حالش انقدر خرابه و تقريبا مي شه گفت چيزي به آخرش نمونده، تنها چيزي كه كم داشتيم اين مشكل كاري بود كه فكر مي كرديم حداقل سه ماه براش وقت داريم! اما خوب افتاد! من خودم كه اگر اتفاق بديم بيفته خيلي اذيت نميشم تنها نگرانيم مادرمه! كه تو اين شرايط چه جوري با اين دو تا مشكل با هم كنار بياد! اما تنها چيزي كه ياد گرفتم و رو پا نگرم داشته اينه كه مي دونم چند قدم آخر كه بعدش به چيزي كه لياقتشو داريم برسيم و معمولا آدماي معمولي تو همين ن

ادامه مطلب  

یا حسین(ع)  

السلام علیک یا شهید العطشانامشب دلم بياد محرم گرفته استمضمون شعرهاي مراغم گرفته استيکبار هم نشد که بيايم حرم وليهرشب دلم بياد شما دم گرفته استهرروز ميروند رفيقان يکي يکيدستم به دامنت دل من هم گرفته استهمراه قدتو کمرنخلها شکستاز بي کسي تو دل عالم گرفته استبايد مسيرقافيه هاراعوض کنمشعرم کنون رويه ي ديگر گرفته استدستي شکست وخاطره هايت مرورشدحالا دلت به خاطر مادر گرفته است

ادامه مطلب  

خداااا  

«ولا تقتلوا انفسکم..ان الله کان بکم رحیما و من یفعل ذلک عدوانا
 
ظلما فسوف نملیه نارا و کان ذلک علی الله یسیرا...
 
خود را مکشید!زیرا که‌خداوند بر شما مهربان است.
 
هرکس چنین کاری را از روی ستم انجام دهد
 
به زودی او را در آتش می اندازیم...و این کار برای خدا آسان است...»
 
دیگر هیچ نمیخواهم خدایا...
 
تنها میخواهم...
 
به دستانم قدرت بدهی...
 
قدرتی که نلرزد دستم...
 
زمانی که تیغ بوسه میزند بر رگ هایم...
 
و بعد...
 
باز منم و جهنمی که برایم آماده کرده ای!
 


ادامه مطلب  

90  

زیبا اینجا از صب بارونه . میدونم اونجا وضعش از اینجا بدتره
به قول شمس لنگرودی ، مدادم را در دستم میگیرم و مینویسم باران !  دیگر پروانه و باد خود میدانند پاییز است یا بهار ...
اما من میگم بارون نقطه چینه تا خدا ...
باید اونقد نگاهش کنی که بند بیاد و لبخند خدا رو توش ببینی
 
شب و روزم توئی . جالب اینجاس به حسی عجیب و ترسناک رسیدم . نمیدونم بخوامت یا نه . اگه بمونم خوشحال میشی یا اگه برم و پشت سرمم نگاه نکنم . اگه بیام دنبالت راضیت میکنه یا ...
اگه یا . اگه

ادامه مطلب  

اميركبير  

آیا میدانید قبر امیر کبیر کجاست؟
 
 
آیت الله اراکی فرمودند
شبی خواب امیرکبیر را دیدم، جایگاهی متفاوت و رفیع داشت
پرسیدم چون شهیدی و مظلوم کشته شدی این مرتبت نصیبت گردید؟
با لبخند گفت: خیر
سؤال کردم چون چندین فرقه ضاله را نابود کردی؟
گفت: نه
با تعجب پرسیدم: پس راز این مقام چیست؟
جواب داد: هدیه مولایم حسین است!
گفتم چطور؟
با اشک گفت:
آنگاه که رگ دو دستم را در حمام فین کاشان زدند، چون خون از بدنم میرفت تشنگی بر من غلبه کرد. سر چرخاندم تا بگویم قدر

ادامه مطلب  

آب بودم و آتش، خاک بودم و باد  

آیا خداوند درک می کند که بازگشت من به تو بازگشت ماهی کوچکِ از نفس افتاده ای بود که به آب هم نه، به آفتاب بر می گشت در گریزِ نفس گیر از هرچه ناخواسته، نمی توانم، نباید؟آیا خداوند می داند که من می خواستم جایی در فضای پر شده از عطر رزهای توی دستم، موسیقی توی گوشم، جایی نزدیک به عطرِ حضور تو بمیرم، تمام شوم و نمی توانستم؟می خواستم دست های تو را توی جیب بارانی پاییزه بگذارم و به خانه برگردم و نمی توانستم؟سر به شانه ی تو به ایستایی زمان پیوند بخورم و

ادامه مطلب  

148  

من: الو؟ سمیه جان؟ سلام خوبی؟
سمیه: ممنون 
من: سمیه جان بی زحمت رو تختمو چک میکنی ببینی ساعتمو اونجا جا گذاشتم یا نه؟
سمیه: من خوابگاه نیستم عزیزم:)
من: عه!! باشه ببخش مزاحمت شدم:( 
8 ثانیه بعد:
من:الو آیدا جان سلام خوابگاهی هنوز؟
آیدا: اوهوم چطور مگه؟
من: آیدا من ترمینالم ساعتم نیست زحمت میکشی ببینی رو تختمه یا نه؟
(با داد بخوانید) آیدا: سمیه من دستم بنده ببین تخت کناریت ساعت سحر مونده؟
سمیه:نه
من:
آیدا:
ساعتم:
معرفت، انسانیت،وجدان :

ادامه مطلب  

پول دارن دیگهههههههههه :|  

با چه جرئتی تونسته اون بند دوربین شو تو گردنش نندازه؟؟؟ من اگه اون بندشو گردنم نندازم کلا کوفتم میشه عکاسی  میترسم از دستم بیفته! پول خورررررررررررررده خوب! اینا پول دارن حالیشون نیست ما که حالیمونه
حالا نیگا کن تو رو خدا از یک عکس چه چیزایی در آوردم خخخ

ادامه مطلب  

شبی که دیدۀ خود پر ستاره می کردم ..  

شبی که دیدۀ خود پر ستاره می کردمبرای غربت دل فکر چاره می کردمبه دانه های چو تسبیح اشک در دستمبرای آمدنت استخاره می کردمنماز عاشقی من شکسته شد اماسلام بر تو از دارالعماره می کردممن از محلۀ آهنگران بی احساسگذر نمودم و دل پر شراره می کردمیکی سفارش تیر سه شعبه ای می داددعا برای سر شیر خواره می کردمغریب تر ز دلم روزگار چون می خواستبه کودکان غریبم اشاره می کردم .. { علی ناظمی }

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1