آخرین اخبار سایت

داستان دانشجوی مهندسی ...  

 
یک دانشجوی مهندسی عاشق سینه چاک دختر همکلاسیش بود.
بالاخره یک روزی به خودش جرات داد و به دختر راز دلش رو گفت و از
دختره خواستگاری کرد اما دختر خانوم داستان ما عصبانی شد و
درخواست پسر رو رد کرد. بعدم پسر رو تهدید کرد که اگر دوباره براش
مزاحمت ایجاد کنه، به حراست میگه. روزها ازپی هم گذشت و دختره
واسه امتحان از پسر داستان ما یک جزوه قرض گرفت و داخلش نوشت "
من هم تو رو دوست دارم، من رو ببخش اگر اون روز رنجوندمت  "اگر منو
بخشیدی بیا و باهام صحبت

ادامه مطلب  

دسته گلی برای مادر  

مردی مقابل گل فروشی ایستاد. او می‌خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود.وقتی از گل فروشی خارج شد٬ دختری را دید که در کنار درب نشسته بود و گریهمی‌کرد. مرد نزدیک دختر رفت و از او پرسید : دختر خوب چرا گریه می‌کنی؟دختر گفت: می‌خواستم برای مادرم یک شاخه گل بخرم ولی پولم کم است. مرد لبخندی زد و گفت: با من بیا٬ من برای تو یک دسته گل خیلی قشنگ می‌خرم تا آن را به مادرت بدهی.وقتی از گل فروشی خارج می‌شدند دختر در حالی که

ادامه مطلب  

 

به این دختر خوب وبا گرفته زنگ زدم میگم چرا نمیری یه چیزی بذاری...
 میگه ها خرس هم میتونست سلطان جنگل بشه هم توانشو داشت هم جثه شو!
 ولی خستس میفهمی خسته!
 یعنی خیلی حاضرجوابی قشنگی بود...حیفم اومد شما ندونید...
 +احساس میکنم اینجا مثه این صف سبد کالاییا شده که هی میگیم تا اطلاع ثانوی در این مکان سبد کالا توزیع نمیشود هی ملت میان برا خودشون صف میبندن!
 +یه دو تا دیگه امتحان دارم میام ایشالله!
 +حال حوصله ام خوب نیست!داغونه!تو رو خدا سنگین حرف نزن!

ادامه مطلب  

نمایشگاه گروهی ما ...  

 
 
پوستر نمایشگاه 
 
 
 
 
عذرخواهم مجبور شدم رزولوشن عکسا رو بیارم پایین 
آخه بلاگفا قبول نمیکرد!!
 
روز افتتاحیه خیلی شلوغ بود نشد درست حسابی عکس بگیرم از کارا ،اینا یه تعداد از کارامن بقیه رو امروز عکس میگیرم و در اولین فرصت میذارم
 
× یه توضیح کوچولو عارض بشم و برم ، اینکه نمایشگاه تایپو گرافی هستش ، تمام این کارا اتود و اجراش توسط خودمون انجام شده و هرکدوم از این اسما موضوع خاصی داره ، سوالی بود بپرسید تا توضیحات کامل بدم :)
 
 
 
 

ادامه مطلب  

13 - چطور قطع ارتباط کنم !  

خیلی از دختر خانمها کم کم وارد یک رابطه احساسی میشنکه فکر میکنن همون عشقه !یک نوع وابستگی و دلدادگی وقتی منطقی فکر میکنن و ازین ارتباط پشیمون هستندترس از تنهایی یا مثلا دلشکستگی طرف اونها رو عذاب میده و طعنه های گاه و بیگاه طرف آزارشون میدهبهترین راه برای قطع این رابطه ها چیه که دختر خانم احساس افسردگی نکنه ?چرا دختر خانمها فکر میکنن مورد اونها متفاوت با بقیه ست و میشه امیدوار بود ?چیکار کنه که بخاطر یک احساس نامعقول زندگیش رو تباه ن

ادامه مطلب  

10 - دختر وبلاگ نویس  

تازه بابام اینترنت گرفته بود و بیشتر اوقات اینترنت بودم وبلاگ خواندن و وبلاگ نویسی ، میرفتم وبلاگهای بقیه رو میخوندم اکثرا این مطالب رو نوشته بودم بعنوان پست ثابت : خودم آس رفیقام خاص و ....یا : من یک دختر مغرور هستم خصوصی بدی ....!یا : مخاطب خاص ندارم منظورم خداست ! بعد آدرس وبشون اسم پسر بود !! خلاصه کلی خودشون رو گرفته بودن !
ادامه مطالب رو بخونید

ادامه مطلب  

8 - دختر بد (واقعی)  

همین امسال نوروز بود داداشم رفته بود مسافرت ، کلید خونه ش رو داد گفت حواست به خونه باشهیه شب که اونجا بود واحد روبروشون پارتی دخترانه داشتن ، خیلی سر و صدا و آهنگ ، بزن و بکوب ! اصلا رعایت نمیکردن ، گفتم جوان هستن بقول خودمون بزار حالشو ببرن ! اما تا ساعت 3 همینجور سر و صدا ، تا اینکه متوجه شدم دارن میرن خونه هاشون ، چون جلو در همش خنده و سر و صدا و خداحافظی بود ، یهو انگار یکی لگد بزنه به در ، صدای در اومد ! در رو باز کردم دیدم یه دختر شاید 20 ساله ا

ادامه مطلب  

کشورم ازدحام آینه هاست  

 
کاش من هم جنوب
تر بودم
شاعری خوب و خوب
تر بودم
کاش« میمند»ما
کمی جا داشت
لااقل یک کنار
دریا داشت
مثل بوشهر،
شعرعرفان بود
قایقی در دلش
نمایان بود
روز و شب در
مقابلش بودم
زیر گزهای ساحلش
بودم

کاش یک اسکله
بنا میشد
بندر عباس چشم
ما میشد
کاش دستان شعر
من وا بود
مثل میناب غرق
دریا بود

یا غزل را به
اوج میدادم
یا دلم را به
موج میدادم

جمع گشته تمام خوبی ها
در ضمیر شما جنو
بی ها

دوستان گلم به بال   خیال
میبرندم گهی به
سمت شمال
میشود میزبان هم
دلیم
چشم

ادامه مطلب  

آب انبار چهل پله ___ داستان کوتاه  

هنو ز از آن چهل پله یِ تاریک پایین
می روم ، شاید بویِ تو را بیا بم

ولی می ترسم که می دانم ، نخاهم توانست
تو را بنویسم و هر شب غصه یِ یک قصه یِ
نوشته نا شده را خاهم خورد تا . . . . .

چهل پله داشت ، بهش می گفتند ، آب انبار چهل زینه
عصر ها که دختر ها از کارِ قالی بافی فارغ می شدند

کو زه هایِ شان را بدوش می کشیدند
ودسته دسته چادر هایِ شان را هم رویِ سرِشان
بطوری که تشخیص نمیدادی کی ،

ادامه مطلب  

داد گاه لاهه  

دادگاه لاهه
، محا کمه یِ راتکو ملاویچ _ 16 می 2O12

وجنازه ی
مرد ه ی استو گودومیلاسویچ

. . . تخلیه می شدند

میلا سویچ داد زد ،
راتکو
همه ی غیر صربها را پیاده کنید
مسلمان – آفریقایی – سیاه – سفید - اروپایی . . .
جوخه ی صرب آماده
میلا سویچ فریاد زد
جوخه آماده
همه ی نسل های غیر صرب مسلمان ، مسیحی ، عرب ، آفریقایی ،
سفید، سیاه
، اروپایی وحشت کردند !
زنی
ُاکراینی گردن کشید -
ماد

ادامه مطلب  

 

داستان پيرمردی مهربان
پيرمرد لاغر و رنجور با دسته گلی بر زانو روی صندلی اتوبوس نشسته بود
 
دختری جوان، روبه روی او، چشم از گل ها بر نمی داشت
وقتی به ايستگاه رسيدند، پيرمرد بلند شد، دسته گل را به دختر داد و گفت
می دانم از اين گل ها خوشت آمده است. به زنم مي گويم كه دادم شان به تو
گمانم او هم خوشحال می شود و دختر جوان دسته گل را پذيرفت و پيرمرد را نگاه كرد
كه از پله‏ های اتوبوس پايين می رفت و وارد قبرستان كوچك شهر می شد

ادامه مطلب  

مهدویت شاه سلطان حسینی  

این روزها تنها برای آنان که با عینک شاه سلطان حسینی نگاه می کنند وضعیت در اطراف ما سفید است
انتظاری از برخی مدعیان فعالیتهای مهدوی می توان دید که رویکرد انجمن در برابر آن جهاد!!!! به شمار می آید
البته برای برخی در وضعیت قرمز هم می شود رفت خواستگاری و...
این هم بالاخره نوعی دینداری است آن از جنس آخرالزمانی اش....
باز کردن مصادیق این مطلب مستلزم گفتن برخی ناگفتنیهاست فی مواضع التهم
معراجیها نکات زیبایی داشت
اللهم یا رحمان یا رحیم ارحمنا

ادامه مطلب  

الهی به حق مادرش.....  

خداوندا فردا عزیزی سرنوشت دانشگاهیش را رقم میزند
بهترینها را برایش خواستارم
الهی خود دانی که چرا........
الهی به حق مادرش
آنچنان کمکش کن که به آرزوهایش برسد
الهی به حق مادرش
به حق مادرش
به حق مادرش
آمین
مولایم آقایم برای عزیزم دعا کن

ادامه مطلب  

زندگی نامه عنصری  

ارسال از:پارسا اسلامی نیا
زندگی نامه عنصری
 
عنصری  سرآمد سخنوران پارسی در دربار محمود و مسعود غزنوی و استاد مطلق در مدح و غزل و قصیده  بعد از رودکی است .معلومات او منحصر به شعر و ادب نبود بلکه از همه علوم متداول در خراسان قرن چهارم هجری اطلاعات کافی داشت . عنصری شاعری توانا  هنرمند است در بیان معانی دقیق و خیالات باریک مهارت دارد و کمتر بیت اوست که حاوی مضمونی تازه ناشی از ذوق خلاق او نباشد
بر اثر احاطه به ادب عربی گاهگاهی مضامین خود را از شا

ادامه مطلب  

شب نحس  

 
داستان غمگین "شب نحس"
آن شب شب نحسی بود ...با او تماس گرفت : چرا ؟ مگه من چی کار کردم ؟دختر در جوابش : تو ... نه عزیزم تو خیلی پاکی ... ولی من ... تو لیاقتت بیشتر از منه ...گفت : این حرفا چیه ؟ تو می دونی یا من ؟ من دوست دارم ... به خدا بدون تو می میرم ...دختر گفت : این از اون دروغا بودا ... ولم کن ... ازت خسته شدم ... تو زیادی عاشقی ...پسر : مگه بده آدم عاشق باشه ... ؟دختر : آره واسه من بده ... عشق دروغه ...پسر : نه به خدا من عاشقتم ...دختر : ولم کن حوصلتو ندارم ...پسر آهی کشید و

ادامه مطلب  

داستان  

آیا داستان مردی را که در حمام زنانه کار می کرد را شنیده اید؟
مردی که سالیان سال همه را فریب داده بود نصوح نام داشت.

نصوح مردى بود شبیه زنها ،صدایش نازک بود صورتش مو نداشت و اندامی زنانه داشت او مردی شهوتران بود با سواستفاده از وضع ظاهرش در حمام زنانه کار مى کرد و کسى از وضع او خبر نداشت او از این راه هم امرارمعاش می کرد هم ارضای شهوت.

گرچه چندین بار به حکم وجدان توبه کرده بود اما هر بار توبه اش را می شکست.

او دلاک و کیسه کش حمام زنانه بود. آواز

ادامه مطلب  

ما ه رمضان وشبهای احیا  

ماه رمضان ،ماه برکته .چون ...با زبون روزه ،دلی پاک و بیگناه داری دعا میکنی و خدا هرلحظه کنارته و آرومت میکنه.شاید یکی دیگه داره برا قبولی دعاهای تو ،دعا میکنه و اینجاست که دعاهات قبول شده.سفره روزه دار همیشه پربرکته ،چون روزیشو خدا میرسونه.هرکسی سعی میکنه از گناه و بدی دور باشه . رضایت خدارو جلب کنه.تو شبهای احیاست که سرنوشت یک سال همه نوشته میشه و بهترین وقته که برا بهترینها با خدا خلوت کنی و اشک بریزی.با آرزوی بهترینها برای همه شماها و ماها ..

ادامه مطلب  

داستانی زیبا...  

یک دختر از روی اسب می افتد و باسنش (لگنش) از جایش درمی‌رود. پدر دختر هر
حکیمی را به نزد دخترش می‌برد، دختر اجازه نمی‌دهد کسی دست به باسنش بزند,
هر چه به دختر میگویند حکیم بخاطر شغل و طبابتی که میکنند محرم بیمارانشان
هستند اما دختر زیر بار نمی رود و نمی‌گذارد کسی دست به باسنش بزند. به ناچار دختر هر روز ضعیف تر وناتوان‌تر میشود. تا اینکه یک حکیم باهوش و حاذق سفارش میکند که به یک شرط من حاضرم بدون دست زدن به باسن دخترتان او را مداوا کنم...
پدر

ادامه مطلب  

تولد دختر بی نهایت مبارک...:)  

سلام...امروز امتحان آمار استنباطی داشتم و فکر کنم امتحانم خوب بود....پس فردا هم امتحان دارم(نظریه های مشاوره و رواندرمانی پیشرفته با پدر مشاوره ایران) اما فردا تولدمه و میرم تو بیست و چهار سالگی و میشه بیست و سه ساله م...تولد دختر بی نهایت مبارک....:) :* :) :*و این کادوهام هم واسه همونه....امروز دوستام کلی تبریک گفتن تولدمو، فقط دعا کنین واسه امتحان پس فردام که سه تا کتاب رو باید امتحان بدم....اونم واسه یه امتحان....ممنونم....:) :)ارادتمند:دختر بی نهایت 

ادامه مطلب  

دختر به دنیا آمدی..  

... سلام
عصری که از ... اومدم وقتی اومدم نت ، از وب
شاعره عزیز خانوم درویشی که دیدن کردم
،شعرشون عجیب تحت تاثیرم قرار دادو بلافاصله که آخرین بیت
شعرشون رو خوندم.. شعری دنباله شعرشون نوشتم
هرچند بداهه هست و به ریبایی شعر عزیز بزرگوارمون نیست ولی..
. خوب یه چیزی .. شد و نوشتم !!!.
 
دختر به دنیا آمدی...!!!
رندانه میگویی مرا مستانه میخوانم تو را
                            از بس که عصیان دیده ام سرگشته حیرانم تو را
 دختر به دنیا آمدی تا دل بری عاشق کنی


ادامه مطلب  

روابط بین الملل - جان کلام  

موسسه نشر افق بر اساس قانون بین المللی"حق ا نحصاری نشر اثر"(copyright),واز طریق عقد قرارداد با ناشر اصلی(انتشارات دانشگاه آکسفورد)ونویسنده ی کتاب"پل ویلکینسون"،امتیاز ترجمه ی فارسی"International R elation"را خریداری کرد.
روابط بین الملل از مجموعه ی جان کلام؛نخستین بار در سال2007 به انگلیسی روانه ی بازار شد.این ترجمه با همکاری انتشارات دانشگاه آکسفورد منتشر می شود.دوستان از صفحه 30 به بعد می توانند پیش بینی درباره سرنوشت عراق را مطالعه کنند.

ادامه مطلب  

زن در اسلام...  

اگه من 6 سال زودتر عاقل می‌شم، پس چرا به مامانم می‌گی که زن ناقص‌العقله؟
فاطمه میره مدرسه، او دختری است 9 ساله؛ براش جشن تکلیف می‌گیرن؛ این خبر رو به باباش می‌گه؛ بابا می‌گه: دخترم تو دیگه باید نماز بخونی. اون هم با خوشحالی می‌خونه؛ چند روز می‌گذره و می‌بینه که برادر 14 ساله‌اش نماز نمی‌خونه. بابا هم به اون چیزی نمی‌گه؛ دختر متعجبه و می‌گه:بابا! چرا محمد نماز نمی‌خونه؟بابا: اون هنوز بالغ نشده.فاطمه کوچولو باز میگه: یعنی اون هنوز بچه است

ادامه مطلب  

من یک دختر ایــــرانیــــــــم ...  

 من یک دختر ایــــرانیــــــــم ... تنهاییم را با کسی قسمت نـــمی کنم که روزی تنهایم بگذارد ...
روح خـــداست که در مــــــن دمیـــده شده و احســـــاس نام گرفته ...
ارزان نمی فروشمش...
دستــــــهایم بــالیـــن کـــودک فـــردایـــم خـــواهـــد شــــد ...
بـــی حـــرمتـــش نمی کنم و به هــر کس نمی سپارمش ...
باران بی وقفه این روزها هوای عاشقی به سرم می اندازد ...
لبـــــریــــزم از مهـــــر ...
اما استــــــــوار ... ســـــودای دلـــم قسمت هر بی سـ

ادامه مطلب  

حریم  

 
صدای بال کبوتری هست و سکوتی گنگ... و قدم هایی که میرفتند تا زنده باشند ....
نسیم قدم قدم نزدیک میشود... مثل تردیدِ من ؛ وقتی سکوت بر نگاه نافذت حاکم بود ....
پشت پریدن های ازادشان یک نفس بی دغدغه میکشند و میروند تا طلایی حرم....
فکر میکنم نفس بدون " آه " اگر آزاد باشد ؛ چقدر خواستنی ست.....
 
"حریم" ......
 
محدوده ی حضور که تنگ شد تو میمانی و ابهام ماندن و نماندن ؛ وقتی که مرگ راه حل ساده ای نیست!...
دلم میخواست مرا هم از عشق نصیبی بود در این پهناور خاکی.... دوبا

ادامه مطلب  

قصه ی فرشته ی نگهبان  

روزی از روز ها فرشته ی نگهبان که مثل همیشه مشغل مواظبت از قله ی پادشا ه بود 
دید که دختر 3 ساله ی پادشا ه مشغول به بو کردن گل ها بود
که یک دفه دزدی آمد و با سرعت تمام  دختر پادشاه  را دزدید وبرد
نگهبان زبرو زرنگ  ما به سرعت به دنبال دزد دوید دزد از ابر
های نازک پرید اما نگهبان هم ازروی  ابر های نازک هم پرید
این داستان ادامه دارد 

ادامه مطلب  

امام زمان علیه السلام  

السلام علیک یا فارس الحجاز
بـــــرگشته ام بــــه فــصل تـو از خط فاصله
ایـــــن روزهـا پریده ام از خـــــواب چـلچــله
تنها کمی به دیــــدن تـــــو فـــکر مـی کنم
آن هم برای حـل شـــــــدن چند مسئلـــــه
دیــگر تمـــــام شــــهر بـه عشقت مـــقیدند
بی آن که در حضور تو باشنــد یـــــک دلـــه
تو کیستی که دیده و نادیـــــده خوانـــده اند
خوبان تو را به ندبـــــه و بـــدها بـــــه ولوله
مـــــــا مـــــرده ی گـرفتن جشن تولّــــدیم
چنگی به

ادامه مطلب  

داستان  

مرد جوون : ببخشين آقا ، مي تونم بپرسم ساعت چنده ؟ پيرمرد : معلومه كه نه ! جوون : ولي چرا ؟ ! مثلا" اگه ساعت رو به من بگي چي از دست ميدي ؟ ! پيرمرد : ممكنه ضرر كنم اگه ساعت رو به تو بگم ! جوون : ميشه بگي چطور همچين چيزي ممكنه ؟ ! پيرمرد : ببين ... اگه من ساعت رو به تو بگم ، ممكنه تو تشكر كني و فردا هم بخواي دوباره ساعت رو از من بپرسي ! جوون : كاملا" امكانش هست ! پيرمرد : ممكنه ما دو سه بار ديگه هم همديگه رو ملاقات كنيم و تو اسم و آدرس من رو بپرسي ! جوون : كاملا" امكا

ادامه مطلب  

همینجوری  

داشتم یه وبی میخوندم که فلانی پدر شده!
عکس گذاشته بود و بقیه گفته بودن حلال زاده به داییش میره
داشتم فکر میکردم بچه حلال زاده باشه یا نباشه که به داییش میره!چون بلاخره مادره مشخصه کیه در هر صورت و یه ژنی از داییش در وجودش هست. فک کنم این ضرب المثل صرفا کلاه گشادی بوده که میخواستن سر بعضی پدرهایی بذارن که اسما فقط پدر بودن و عملا نه!!
تا حالا به چیزهای معمول مثل این ضربالمثل پرکابرد فکر کردین؟!!!
اعترافات: اعتراف میکنم که برخلاف پیش بینی هام تیم م

ادامه مطلب  

جک  

> رییس: 50 آجر توی> هواپیماست.> یکی از آنها را به بیرون> پرتاب می‌کنیم.> الآن چند آجر توی هواپیما> مانده؟> کارمند: 49 آجر.> > رییس: چگونه میشود یک> فیل را در سه مرحله در یخچال جا> داد؟> کارمند: در یخچال را باز> می‌کنیم،> فیل را در یخچال> می‌گذاریم،> در یخچال را> می‌بندیم.> > رییس: چگونه میشود یک> گوزن را در چهار مرحله در یخچال جا> داد؟> کارمند: در یخچال را باز> می‌کنیم،> فیل را> درمی‌آوریم،> گوزن را داخل یخچال> می‌گذاریم،> در یخچال را> می‌بندیم.> > رییس:

ادامه مطلب  

شهابی درشب قسمت سوم  

این مرقومه برگرفته از کتاب شبهای پیشاورمی باشدکه مناظره سلطان الواعظین عالم
شیعه باعلمای اهل سنت حافظ محمد رشید وشیخ عبدالسلام که ده شب به طول انجامیده است.
دراین بخش مباحث فلسفه سادات-اولین شیعه-الوهیت علی-صلوات بریده مطرح می شود.قابل ذکر منابع استفاده شده از کتب برادران اهل سنت می باشد(علی
حق والحق مع علی)

ادامه مطلب  

رئیس دانشگاه هنر: عذرخواهی پلیس بابت حادثه گشت ارشاد  

رئیس دانشگاه هنر در واکنش به اتفاقات روز گذشته گشت ارشاد به دانشگاه گفت: نیروی انتظامی حق ورود به فضای دانشگاه را ندارد و طی صحبت‌هایی که با نیروی انتظامی انجام شده،‌ از برخورد به وجود آمده عذرخواهی کردند.دکتر اکرمی در گفت‌وگو با ایسنا در تشریح جزئیات این اتفاق گفت: روز گذشته دانشجوی خانمی در بیرون از دانشگاه حضور داشته که ظاهرا نیروهای گشت ارشاد به خاطر پوشش به او تذکر می‌دهند و او وارد دانشگاه میشود و به دنبال آن نیروهای انتظامی نیز و

ادامه مطلب  

قانون تنهایی من  

قانون تو تنهایی من است و تنهایی من قانون عشق
عشق ارمغان دلدادگیست و این سرنوشت سادگیست
چه قانون عجیبی! چه ارمغان نجیبی و چه سرنوشت تلخ و غریبی!
که هر بار ستاره های زندگیت را با دستهای خود راهی آسمان پر ستاره کنی
و خود در تنهایی و سکوت با چشمهای خیس از غرور پیوند ستاره ها را به نظاره نشینی
و خاموش و بی صدا به شادی ستاره های از تو گشته جدا دل خوش کنی
و باز هم تو بمانی و تنهایی و دوری...

ادامه مطلب  

برخورد حضرت آقا  

کی از محافظان رهبر انقلاب در خاطره ای گفت: یک روز که مقام معظم رهبری به کوههای اطراف تهران برای کوه پیمایی رفته بودند، با دختر و پسری دانشجو برخورد می کنند که به لحاظ ظاهری وضع نامناسبی داشتند. آنها به یک باره در مقابل گروه ما قرار گرفتند و فرصت جمع و جور کردن و رسیدگی به وضع ظاهری خودشان نداشتند از رفتار آنها مشخص بود که خیلی ترسیده بودند واینگونه به نظر می رسید که آنها تصور می کردند که الآن آقا دستور دستگیری آنها را فورا صادر خواهد کرد. ولی

ادامه مطلب  

مسیر سرنوشت  

                                                                                                                                                                                                                                                                                                          اولین روز بارانی را به خاطر داری ؟                                                                                                                                                                                                 

ادامه مطلب  

 

                                                                                                                                                                                         وقتی یه دختر به خاطر یک پسر اشک میریزه یعنی واقعا دوستش داره .                                                                                                                                                                                                                                                                                

ادامه مطلب  

اگه دیونه نشدی بگو!  

از یه دیوونه پرسیدن چرا دیوونه شدی:
گفت من یه زنی گرفتم که یه دختر 18 ساله داشت ، دختر زنم با بابام ازدواج کرد . در نتیجه، زن من ، مادر زن پدرشوهرش شد. از طرفی دختر زن من که زن بابام بود ، پسری به دنیا آورد که میشه برادر من و نوه ی زنم ، پس نوه ی منم میشد . در نتیجه من پدر بزرگ برادر ناتنی خودم بودم . چند روز بعد زن من پسری به دنیا آورد که زن پدرم ، خواهر ناتنی پسرم و مادر بزرگ او شد . در نتیجه پسرم، برادر مادربزرگ خودش بود، از طرفی چون مادر فعلی من یعنی

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1