آخرین اخبار سایت

 

یک دوست قدیمی برایم نوشته که  دنیا مجازی را برای ترس از آه حسرت کشیدن انهایی که باردارنمیشوند ترک کرده.میترسه 
بادیدن بارداری یا نگاه کردن به عکس بچه ش آه بگیردش..چرا دوست من ؟ ماکه روزی دوست بودیم وهمدرد؟یعنی من که درآرزوی آمدن فرشته کوچولوهاتون بودم.منی که اول هردعایی اسم شما روااوردم.ما که روزی خاله های نی نی هامون بودیم...
یعنی ...
 
 
دیدمون رونسبت به ادم ها عوض کنیم .دنبال خرافه نباشیم که کل زندگیمون رو به باد میده.
 
 یاعلی دوستان.خدانگه

ادامه مطلب  

 

اینکه دستت رو میزاری زیر سرت بعد چند دقیقه دستت خواب میره

کاشکی برعکسش هم صدق میکرد
ب هرحال خواب رفتن الکی نیست


دختر خاله 6 سالم اومده بهم میگه
اسم دوست دخترت چیه؟
یه دوس دخترم نداریم جلو این بچه ضایع نشیم

):
.
.
.
ادامه مطلب

ادامه مطلب  

6 - عواقب و تاثیر دنیای مجازی در زندگی باران (واقعی)  

وبی داشتم اونجا افراد مختلفی میومدن اما قصه زندگی دختری به اسم باران جالب بود و همین یک ماه پیش هم ازشون باخبر شدمعباس پسر لاغر اندام مهربان و محجوب خاله بدجور دل باران رو برده بود ، باران حتی برای بدست آوردنش با دختران دیگه کمی مبارزه کرد ! باران عشق شهرت بود شعر میگفت و کمی موسیقی بلد بود ، باران وبلاگی داشت و عکس خودش رو گذاشته بود اونجا و خیلی رسمی بود البته عکسها کمی عادی نبود و عباس ازش میخواست که اینکار رو نکنه ، خیلی کم پیش میاد دختری ع

ادامه مطلب  

ده روز پیش  

فکر کنم اسممو باید به نجواگر بی نجوا تغییر بدم.شاعری بی شعر !شاعری بی حس !غرق روز مرگی خسته کننده که مثل همه ی مردم شهر منتظر یه اتفاق نو ئه که یهو حالشو دگرگون کنه یه دگرگونی اساسی یه حس و حال خوش!شاید اشتیاقم در۱۱سالگی برای حجی که حدود ۱۵روز دیگه قرار برم بیشتر بود٬حتی شاید یکی دو سال پیش٬شاید این ترس و کرخی وجودم ناشی از شناخت خود واقعی م در چند سال اخیرهچقدر روز ها و شب ها که حال خوش توبه و زندگی نو و حس سبکی به ادمی دست میده اما کمتر از یه ه

ادامه مطلب  

یه توپ دارم نازنازیه  

یه توپ دارم نازنازیهیه خرده از خود راضیهتا حرف بازی میزنممیگه چه وقت بازیهمی زنمش زمین میگهنزن نمی رم تو هواخطر داره ممکنه کهگیر بکنم به شاخه هامی برمش یه پادوپامیگه یواش یواش یواشتا که می خوام گل بزنممیگه آهای وحشی نباشمیگه از این بدم می آداون یکی رو صدا نزنزمینِ خاکی نمیشهفقط بریم توی چمنوقتی می ره تو دروازهبا ناز میگه چه گل شدمحرف زدنش این جوریهمن که حسابی خل شدمقلش می دم تا خونه مونمیگه نذار قل بخورمیه خرده سرگیجه دارمتماس بگیر با دکت

ادامه مطلب  

شنبه ی شیرین  

از فنجان کوچک قهوه ی تازه دم اول عکس میگیرم بعد بادمجونها را میریزم توی روغن داغ و جلیز جلیز...صدای
 زندگی درمیاید چه داعش باشد چه داعش نباشد .از اینکه انها کسانی مثل من و دیگران را انتخاب میکنند و از
 پشت سر بهشان کلت میبندند فقط همان حس عذاب وجدان را دارم که همیشه برای این چیزهای زندگی داشتم
 و از دستانم هم هیچ برنمیاید ..
فرزین میخواند برای ششصدمین بار : نشستم هواتو نفس میکشم یه چند وقتیه حال من بهتره.....
 ومن باز یاداوری میکنم به شیدا: یادت ن

ادامه مطلب  

قانون مالیات های مستقیم-باب دوم  

باب دوم
مالیات بر دارایی
فصل اول _ مالیات سالانه املاک
ماده 3 : حذف شده است .
تبصره 1 : حذف شده است .
تبصره 2 : حذف شده است .
تبصره 3 : حذف شده است .
ماده 4 : حذف شده است .
ماده 5 : حذف شده است .
ماده 6 : حذف شده است .
تبصره : حذف شده است .
ماده 7 : حذف شده است .
ماده 8 : حذف شده است .
ماده 9 : حذف شده است .
فصل دوم _ مالیات مستغلات مسکونی خالی
ماده10 : حذف شده است .
ماده 11 : حذف شده است .
تبصره 1 : حذف شده است .
تبصره 2 : حذف شده است .
فصل سوم _ مالیات بر اراضی بایر
ماده 12  : حذف شده

ادامه مطلب  

چابلوسی پسر خالم  

پسر خالم اومده خونمون میگه:آرمین من دیگه آدم شدم میخام مثل تو باشم میخوام احمق باشممن که داشتم از تعجب شاخ در می آوردم میگم:چی میگی من کجام به احمق ها می حوره؟میگه:گوشتو بیار.بعد میگه تو کلا خیلی احمقی آرمان بهم گفت.آرمان و صدا زدم میگم تو به من گفتی احمق میگه یک زمانی بهت میگفتم خوب حالا که چی؟؟؟؟من:هیچی شما راحت باشرفته بیرون به پسرخالم میگم:باز می خای به خاله بگم به من چی گفتی؟؟اون:نه ببخشین آرمین میدونی من تورو چقد دوست دارم الانم باهات شو

ادامه مطلب  

:((  

سلام آجی جونیا الان ۲ ساعت که همسری تو هواپیماس و من ازش خبرندارم:(
امروز ساعت ۸ رفتیم فرودگاه امام خمینی تهران:(
تتو راه من و امیر تو ماشین بودیم دوتایی مامانینا تو یه ماشین دیگه !!
تو راه فقط زول زده بودم به آقایی و نگاش می کردم امیرم می گفت قربون چشمات بشم
اونجوری نگاه نکن تصادف می کنما:(!!
بعدشم وقتی رسیدیم اونجا وقتی دیدم واقعا واقعا داره میره زدم زیر گریه جلوی همه:((
خاله لیدا {خاله شوهری} اومدم دستم گرفت بهم آب داد امیرم دستم گرفت بردتم یه


ادامه مطلب  

ما ایرانی های همه چیز دان!  

ما ایرانی ها همه یک پا حقوقدان  یک پا سیاستمدار یک پا معلم یک پا استاد  یک پا مهندس یک پا منخصص مغز و اعصاب یک پا پزشک عمومی یک پا مکانیک یک پا اشپز.............خلاصه یک پا همه چیز هستیم!
منکرش هستی؟
شما بروید در یک جمع بگویید که میخواهم فلان کار را انجام بدهم اگر خودش یا دختر خاله مامان دوستش یا همسایه 10 سال پیش مامان بزرگش اینا یا هرکس دیگه ای این کار را نکرده بود شما بیایید هرچه دلتان میخواهد به من بگویید!
البته این قضیه با پیشرفت تکنولوژی الان در

ادامه مطلب  

 

منظورم سالگرد عقدت بود اگر سال قمری حساب کنی شاید یکسالی باشه
 به هر حال تقریبا یکسال میشه من نگفتم تو به من توهین کردی اما همین
 که حرفهام رو باور نداشتی توهین بود گفتی که مرا نمی خواستی توهین بود
 این که میگی من برا رسیدن به تو کوتاهی کردم توهین بود تو هیچ حرفی
 از من رو باور نداشتی جز اینکه گفتم برو وقبول کردی
 اینکه من تو رو میخواستم یا نمی خواستم رو برو و از افسانه
 زن رسول پسر خاله مستعلی زاده بپرس اگر من تو رو نمیخواستم
 تو خونه اسمت ور

ادامه مطلب  

لدفن  

من قربون رادين خوبم بشم الهي كه خيلي خيلي مؤدب هستي هميشه موقع صحبت كردن حتما از كلمه لطفا استفاده ميكني،
اما جوجه من چون كوچولويي يه وقتايي اشتباه بكار ميبري
جمعه شب خونه خاله نسيم بهم گفتي مامان لدفن من حوصله ام سر رفته
يا امروز كه گفتي مامان لدفن من دلم درد ميكنه.
 
 
پي نوشت:
امروز صبح داشتي بازي ميكردي،دو تا هواپيما داشتي كه مثلا زن و شهور بودن 
واااي خيلي جالب بود اول اينكه خانوم هواپيما رفت آرايش كرد،
بعد هم اينكه بهم گفتي خانوم هواپيم

ادامه مطلب  

مامان ببعي  

دوتا عروسك ببعي داري،هر دوتاشون سفيدن.يكي دست و پاش مشكيه يكي ديگه دست و پاي آبي با قلب صورتي داره،
به اون كه دست و پايش سياهه ميگي نيني به اون يكي ميگي مامان.
خاله زهرا بهت گفته بود اين كه سياهه خوشگل نيست،اون يكي بشه نيني.
گفته بودي نههه اون خوشگلههه،قلب صورتي داره پس بايد مامان باشه.
خوشحالم از اين بابت كه مادر تو ذهنت يه موجود زيبا و لطيفه.
پسر مهربون و دوست داشتني و قدرشناس من.

ادامه مطلب  

سوپرایز یعنی این؟  

من ناراحت و دپرس از این که بازی ایران و ایتالیا را نتونسته بودم ببینم
 
داشتم با بی حوصلگی کانال می زدم
 
که یهو یک قیافه ی آشنا دیدم
 
 
 
و اون قیافه ی آشنا کسی جز سید محمد موسوی نبود
 
من بسی بسیار ذوق کردم و داشتم دنبال تلفن می گشتم
 
که زنگ بزنم به دختر خاله و دایی که یک دفعه خورد تو ذوقم
 
چون مجری گفت محمد جان دیگه وقت نداریم حرف های پایانیتو بگو
 
انگار یه پارچ آب یخ ریختن روی من

ادامه مطلب  

آمدم  

سلام علیکم!
خیلی وقته نه اینجا و نه هیچ جای دیگه ای ننوشتم! بی سابقه س... سنگین شدم. یادم باشه رو اولین ترازو وزنمو ببینم. حرفای دلم مثه آلاسکای دوران بچگی مون بسته و نم پس نمیده! آخ یادش بخیر! خاله م چه یخمک و آلاسکاهای خوشمزه ای درست میکرد... روزی 5-6 تا به دندون میکشیدم! فکرشو که میکنم دندونام درد میکنه... اون موقع ها خوراکی هاشم ناب بود. بستی قیفی 25 تومنی و پفک نمکی 10 تومنی و آلو خشک 10 تومنی و یخمک رایگان خاله و... گذشت! 
بازم تابستون و گرما و پشه و کو

ادامه مطلب  

دزیـــــره  

:: تعطیلات عید یه شب کل خاندان، خونه ی پسرداییِ بزرگِ خاندان دعوت بودیم. توی کتابای پسردایی "دزیره" رو دیدم و کلی ذوق کردم! دویدم پسردایی رو از بین جماعت پیدا کردم و درحالیکه صدا به صدا نمیرسد گفتم: میشه یکی دوتا از کتاباتو بردارم؟ گفت: هرکی کتاب امانت بده احمقه! چشام گرد شد و گفتم دورازجون! که ادامه داد: و هرکی کتاب امانت برده شده رو برگردونه، احمق تره! خنده م گرفت و گفتم: میبرم و پس نمیارم! گفت هرکدومو عشقت میکشه ببر...
و من عشقم کشید "دزیره" و "درز

ادامه مطلب  

بعضی وقتا چقد شیرین میشی ..  

زنگ زده میگه خاله مـ تو ترم اولی ؟
من :)) : آره قربونت برمممم کی همچین چیزایی واست گفته ؟ اونم ادامه میداد بعدش ترم دوم بعدش سوم میشی .. :-*
همینجوری سوال میپرسید پشت سرهم ..
بعضی وقتا منم بچه میشم اینقددددده اذیتش میکنم خخخخخخ خواهرم میگه شما دوتا باید خواهر می بودید ! مثلا میریم خیابون خواهرزادم ساندویج میخره منم باید بخرم :))))) یا من میخرم باید واسه اونم بخرم خخخخخخخ روزی ک دوس داشتنی تر شد برام وقتی بود که ... من داشتم گریه میکردم اونم بخاطر من گر

ادامه مطلب  

 

همیشه نمی توان زد به بی خیالی و گفت : تنها آمَده اَم ؛ تنها می روم .... یک وقت هایی ،شاید حتی برای ساعتی یا دقیقه ای .... کَم می آوری .......... دل وامانده اَم یک نَفَر را می خواهد...... 4صب رسیدم خونه .. سادگی کردم تو ترمینال .. بعدا برام بد میشه .. حس تعریف کردن ندارم .. سادگی ها نه خطا ! خطایی نکردم .. + نمیذارن ادم خستگیش و در کنه .. زنگیدن فردا بیا گزینش .. فقط میخوان ببینند تو این مدت تغییر کردی و یه کتاب هم معرفی میکنند تا مشغول شی .. بخدااا خستــــــــــــــــ

ادامه مطلب  

دروغ :/  

عهههههههههه:((
رفتیم مهمونی بعد این خواهر ما گفت شبنم پرسیدن من کجام نگو خونه ام
بوگو دانشگاهم تا نیان دنبالم بشینم درس بخونم بیچاره میشم میافتم اگه نخونم
خاله:خواهرت کو؟؟؟نیست رفت دانشگاه (با یه حالت کاملا جدی که خنده ام نگیره 
بماند که بعضی جاها خنده ام میگرفت به زور دهنمو غنچه میکردم ضایع نشه )
بعد زن دایی:خواهرت کو؟نیستش درس داشت 
مادربزرگ:خواهرت؟دیروز بودش که؟
من:نیست نه رفته 
و...... به کل فامیل درووووغ گفتم 
بعد موقعه خداحافظی بابام می

ادامه مطلب  

یه کف مرتب به افتخار همه رسانه ها  

سلام دوستان آپ این ماهم رو میخوام به مهم ترین خبر امسال البته از نظر خودم ارائه بدم قبلا چند خطی درباره این قضیه نوشته بودم اما با دیدن این خبر داغ دلم تازه شدو دوباره متوجه عمق فاجعه شدم فکر میکنید خبر چیه ؟
هسته ای ؟ ۵+۱ ؟ قیمت دلار ؟ قیمت سکه ؟ دادگاه احمدی نژاد ؟ تلاشها برای بازگشت آقای م.م و م.کاف ؟ قهرمانی تیم فوتبال ساحلی ؟ درخشش بچه های والیبال ؟ مذاکره با امریکا ؟ نه ... نه ... نه
مهم ترین خبر سال شاید این خبر باشه خبری که شنیدیم و شاید گفت

ادامه مطلب  

چه زشت شدی!  

چند سال پیش عروسی یکی از اقوام دعوت شدیم .
اون زمان ما تازه یکسال بود که مدرک آرایشگریمونو گرفته بودیم
مادر عروس اصرار داشت دخترشو صبح روزی که قرار بود لباس سفید بپوشه
ینا قبل از لباس سفید پوشیدن لباس محلی تنشون می کنن ) ما ( من و پ )
درستش کنیم .
وقتی عروسو حاضر کردیم مادر عروس راضی بود و مدام تکرار می کرد که:
وای عروس چقدر قشنگه !
دختر خاله مادر عروس هم شب همون روز توسط یکی از اقوام عروس خودشو
چنان با بزک دوزکی غلیظ آراسته بود که  بیشتر شبیه

ادامه مطلب  

سلامتی اونا...  

بسلامتی یوسف  که همیشه راست میگفت   
بسلامتی رامین   تو بگو الهی آمین  
بسلامتی همایون که هما رو داد میدون  
بسلامتی مجنون  دلای نشسته درخون  
بسلامتی بیژن  دلایی که عاشق میشن  
بسلامتی فرهاد  غم هایی که رفته از یاد  
بسلامتی خسرو  دلای رونده رهرو   
بسلامتی رستم  که ندید سهراب رو یک دم  
بسلامتی همه  من و تو عمو و عمه   
بسلامتی نسلم  شده غرقه توی ماتم  
بسلامتی باباها  مهربونا تاج سرها   
بسلامتی مامان خاله دایی  چشمای خیره به قالی  
بسلام

ادامه مطلب  

تجربه  

خوب هر اتفاقی تجربیات خودشو داره دیگه....فوت پدربزرگم هم همین طور.
دیدید خانوم ها چه شیون هایی نمیزنن برا مراسم دفن و کفن؟تازه ما صبح که رسیدیم پدربزرگ هنوز تو خونه بودن (تو خونه غسل دادن) ... حالا هی همه میرفتن کنارشون جیغ و ویغ میکردن... من اصلا حالم بد میشد برم اون سمت.نه از جنازه بترسم و حالم بد شه. از اون نوع گریه کردن و زجه زدن حالم بد میشد. نفسم میگرفت و حالت تهوع میگرفتم. مخصوصا وقتی میدیدم خاله ی عزیزم داره زجه میزنه... نمیتونستم تحمل کنم.

ادامه مطلب  

آن اتفاقِ مهم هرگز نخواهد افتاد...  

خاله محبوب می‌گوید:
"من فقط به عشقِ ماتیک زنِ جعفر شدم".
جعفر شوهر اولش بود.
"گفتند تا عروسی نکنی نمی‌توانی ماتیک بزنی".
مامان نمی‌داند به خاطر چه چیزی زن آقاجان شد.
"یک روز مرا به پدرت دادند. فکر کردم لابد بابایِ دومم است و من باید این دفعه دختر او باشم. یک نفر یک مشت به پهلویم زد و گفت پدرت نیست. شوهرت است. از آن به بعد هر وقت مشت می‌خوردم می‌فهمیدم اتفاق مهمی افتاده".
 
پرنده‌ی من/ فریبا وفی/ نشر مرکز

ادامه مطلب  

تازه فهمیدم که کسی رو ندارم  

 
اره خیلی تلخ بودش انگاری یه زهر خیلی کشنده خوردم که گلوم با بغض سوخت
الان میگم قلبم دردش میگیره خدااااااا
تازه فهمیدم من کسی رو ندارم 
نه عمه نه عمو نه خاله نه دایی
از اینا گذشته نه پدر و نه مادری فقط خود خودم 
خیلی تلخ بودش وختی به این نتیجه رسیدم
فک کنم این بار روزگار بد جوری باهام بازی کردش که حتی خودم هم در کف موندم
ایول روزگار دمت گرم 
بازی خوبی بودش یک بر صفر جلو هستی
خوشم اومدش فقط یه چیز
دیگه من خسته شدم نمیخوام بازی کنم 
 

ادامه مطلب  

پس بی جهت بهانه میاور که راه، دور و خانه ی ما یکی مانده به آخر دنیاست!*  

من همه ی عمرم از درازی راه ها نالیده ام. از حالت تهوع گرفتن توی ماشین ها، از تلف شدن آن همه دقیقه. از ترس ها و خطرهای محتملِ مسافر راه ها بودن... 
با این همه، به گمانم این همه سال آواره ی راه های طولانی بودن از خانه به مدرسه و حالا هم دانشگاه، بی حکمت نبوده: من، بدون مترو و اتوبوس و تاکسی سواری،  بی خاطره تر از آنم که حرف خاصی برای گفتن داشته باشم!
وسایل نقلیه عمومی، مجالی است برای تماشاگر بودن آدم ها و قصه ها و خاطره سازی: از جای خالی دندان های شیر

ادامه مطلب  

کرم ریختن  

50روش کرم ریختن
۱. روزهای تعطیل مثل بقیه روزها ساعتتون رو کوک کنین تا همه از خواب بپرن۲٫ سر چهارراه وقتی چراغ سبز شد دستتون رو روی بوق بذارین تا جلویی ها زود تر راه بیفتند۳٫ وقتی میخواین برین دست به آب با صدای بلند به اطلاع همه برسونین۴٫ وقتی از کسی آدرسی رو می پرسین بلافاصله بعد از جواب دادنش جلوی چشمش از یه نفر دیگه بپرسین۵٫ کرایه تاکسی رو بعد از پیاده شدن و گشتن تمام جیبهاتون به صورت اسکناس هزاری پرداخت کنید۶٫ همسرتون رو با اسم همسر قبلیتو

ادامه مطلب  

 

اِهـــم اِهــِـــم...
من برگشتم...
با هر ریدمونی که بود کار برنامه ریزی رو بستم...
تحوبل کارای مبانی طراحی هم فرداس..
که نمیخوام انجام بدم...
30 تا کروکیِ که فقط 3 تاشو کشیدم...
دلم به عالمه خوش گذرونی میخواااد..
اَه...الان چه وقت ماه رمضونِ آخه ؟؟!!!
هیچ کاری نمیشه کرد...هیچ جایی نمیشه رفت...
یه سری نره خر منتظرن تکون بخوری بگیرنت !!! :|
4 شنبه از تهران اومد خونه..
فرداشم تولد مسیو بود..
کادوش آماده نبود..
قرار شده کادوشو بعد ماه رمضون بدم بهش...
5 شنبه قرار شد ب

ادامه مطلب  

نامه دویست و نود و چهارم  

یه دوستی داشتیم که سالها میشناختیم همدیگرو . دوست همسر و خانومش دوست
 
من . یه مدتی که خانومش باردار بود و بعدش بچه اش بدنیا اومد ما خیلی با هم رفت
 
و آمد داشتیم . بعدش مسائل زندگی هردوی ما و اونها یه مدتی رفتن از ایران و گرفتاری
 
های زندگی باعث شد رفت و آمد خیلی کم بشه . خانوم ( ل ) و آقای ( ح ) .
 
اینها اینجا ویلا دارن و دیشب خبردار شدیم اومدن شمال و قرار شد ما بریم پیششون.
 
پسر خاله همسر هم اونها رو میشناخت با همسرش اومدن و تا حدود 12 بودیم و
 
اومد

ادامه مطلب  

نامه دویست و نودم  

امروز 2 تا از دختر خاله های مادرم ، خاله ام و بقیه که قبلا گفتم ( مهمون های مامانم)
 
اومدن . نزدیک های ظهر رسیدن .
 
ا زخودم راضی نیستم که مثل بچه آدم نمیشینم درس بخونم .
 
مهمون های مامانم جملگی معتقدن من خیلی از نظر قیاقه تغییر نکردم یعنی کلا
 
معتقدن من همون شکل قبل هستم اما بی نهایت ساکت شدم . اونها اینطوری
 
تعبییر کردن که خیلی سر سنگین شدی . آخه من قبلا ها یکی از شیطون ترین
 
دختر های فامیل بودم . یعنی رو پا بند نبودم . واسشون خیلی عجیب بود که م

ادامه مطلب  

نامه دویست و هشتاد و نهم  

فصل امتحان ها شروع شده . من دارم جسته و گریخته سعی میکنم بخونم اما
 
خوب نه تمرکز درست و حسابی دارم نه آرامش . به قول یه دوست حتی حوصله
 
زندگی هم ندارم .
 
یخچال و فریزر و ماشین لباسشویی که قبلا تو پارکینگ دختر دوست مامانم بود
 
قراره منتقل بشه شمال . حدودا یک سال اونجا بود و دیگه باید از اونجا آورده میشد.
 
به هرحال وسیله ها باید تکه تکه بیاد شمال . یه سری مبلمان باید بیاد ، یه سری
 
بوفه ، یه سری وسایلی که تو انباری خونه مادر شوهرم اینهاست . خلاص

ادامه مطلب  

نامه دویست و هشتاد و هفتم ( شاید سنگ مثانه .....)  

 
از پنج شنبه مدام دردهای عجیب و غریب داشتم که منو یاد ۱۰ سال
 
پیش انداخت ، دردهایی که بخاطر سنگ مثانه داشتم و دفع کردم .
 
اما اینبار نمیتونستم درست تشخیص بدم از همون دردها است یا اینکه
 
یه مسئله دیگه است .  خلاصه شنبه صبح رفتم دکتر و آزمایش و سونو
 
دادم که قراره ۷ خرداد جوابشو بدن و یه سری دارو هم تجویز شد که
 
هم برای دفع سنگ مثانه است و هم عفونت مجرای اداری که ببینیم
 
کدومشون است . به هرحال الان بهترم . وقتی یه مدت رمز دار مینویسی
 
یه سری

ادامه مطلب  

 

جک دیگه..1ميدوني فرق نخود با پس گردني چيه؟ . . . اوليو اگه بخوري ميگوزي ، دوميو اگه بگوزي ميخوري .2ﻏﻀﻨﻔﺮ : ﺍﯾﻦ ﺳﻮﭖ ﺭﻭ ﻣﺰﻩ ﮐﻦ
ﮔﺎﺭﺳﻮﻥ : ﺧﯿﺮﻩ ﺍﯾﺸﺎﻻ ، ﭼﯿﺰﯼ ﺩﺍﺭﻩ ؟
ﻏﻀﻨﻔﺮ : ﻓﻘﻂ ﻣﺰﻩ ﮐﻦ
ﮔﺎﺭﺳﻮﻥ : ﺍﮔﻪ ﺳﺮﺩﻩ ﺑﮕﻢ ﻋﻮﺽ ﮐﻨﻦ
ﻏﻀﻨﻔﺮ : ﺩﺍﺭﻡ ﺧﻮﺍﻫﺶ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﻓﻘﻂ ﻣﺰﻩ ﮐﻦ
ﮔﺎﺭﺳﻮﻥ : ﻣﻦ ﺩﺍﺭﻡ ﺧﻮﺍﻫﺶ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﺍﮔﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﮐﻢ ﺩﺍﺭﻩ ﺑﮕﻮ
ﻏﻀﻨﻔﺮ : ﺑﺮﺍﺩﺭ ﻣﻦ ، ﻣﯿﮕﻢ ﻣﺰﻩ ﮐﻦ . ﯾﻌﻨﯽ ﻣﺰﻩ ﮐﻦ. ﺑﻪ ﺣﺮﻓﻢ ﮔﻮﺵ ﺑﺪﻩ


ادامه مطلب  

5  

ای بابااااا چقد میپیچونن مارو!!
دیشب ک سمی و مامی کلی با خاله و علی دعوا کردن ک هیچ تازه گفتیم
سمی رو بردیم بیمارستان و اینا ک خب حقیقت داش o_O
صبم ساعت 7.25 بیدار شدیم رفتیم مکه ک هنوز معاوناش نیومدن تو حیاط نشستیم
و یه جوجه خروس هم بود هی نیگاش میکردم هی میخندیدم خخخ نمیتونست قوقولی قوقو
کنه :دی
بعدم 8.20 اومدن و بعد رفتن صبونه خوردن و منم بی صبونه بودم |:
بعدش شماره دادن ک بشینیم واسه ثبت نام ما شماره 3 بودیم :)
آقو ما نشستیم بعد 10 مین مامی گف ببینم مد

ادامه مطلب  

4  

امروز چه روزیه×_× یا بهتره بگم چه روووزی بود!
اولش که ساعت 7 مامی بلندم کرد که بریم خبر مرگم ثبت نام تو عبدالله رهنما..
آقو ما رفتیم اونجا صبحونه نخورده داشتم غش میکردم
رفتیم اونجا معلمه کارنامه رو گرفت یه نگاه اینطوری کرد o_O
من :|
مامان |:
گفتم خدایا ثبت نامم میکنه؟؟؟ :/
سرشو آورد بالا : از کدوم مدرسه؟؟
مامان : مجلسی
ناظمه : نـــــــــــع 
من :|
مامانم چراااااا اخه؟؟
اون : خو نمیشه خو
باز من |:
دیگه مامانم میخواس التماس کنه منم از این صحنه متنفــــــ

ادامه مطلب  

 

سلام سلام
مانکن خانما
دیروز اخرین امتحانم بود که بسیار عالی دادم یعنی20 میشم
بعد امتحان با دوستام نهار رفتیم بیرون و چرخ زدیم بعدشم حرم
زیارت خیلی چسبید
برا همتون دعا کردم تک تکتون و اسم بردم و گفتم به امام رضا هر چی میخوان بهشون بده و عاقب بخیر بشین
بعد حرم با بچه ها رفتیم یه شیر موزم هم زدیم بر بدن
بعد هم هر کدوممون رفتیم خونه هامون
من اومدم خونه عزیز جونم اینا چون روضه ماهانه داشتن
ساعتای 7و30اینا بود رسیدم خونه هنوز مهموناشون بودن
عمه مامان

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1