آخرین اخبار سایت

اقاجونم اومد  

مردارفتن دنبال اقاجون ، اقاجون رو اول بردن بهشت معصومه برای غسل که مامانم و خاله ها جز خاله فاطمه و خاله مریم رفتن دیدنش ....وقتی برگشتن همه میگفتن اقاجون مثل فرشته ها شده بود انگار که خواب بوده مامانجون هم بوسش کرد و ازش خداحافظی کرده و قراره فردا دفنش کنن...روحش شاد

ادامه مطلب  

 

ملیکا زارعی همسر علی صادقی و خواهر مریلا زارعی معروف به خاله شادونه مادر شد و خبر مادر شدن او در اخبار سراسری شبکه ۱ پخش شد !…
مطالب پیشنهادی:
 زنده
اسم بچه خاله شادونه اسم دختر خاله شادونه اسم پسر خاله شادونه بچه خاله شادونه دختره یا پسر بچه دار شدن بی نظیر خاله شادونه تصاویر بچه دار شدن خاله شادونه رضا صادقی با ملیکا زارعی عکس بچه خاله شادونه عکس بچه ملیکا زارعی عکس نوزاد علی صادقی عکس های بچه نوزاد خاله شادونه همسر علی صادقی عکس های تصاوی

ادامه مطلب  

خبر  

سلام پسرک آرزوهام...الان نمیدونم خوبم یا نه...از یه جهت خوشحالم که باوجود اینکه پا تو این دنیا نذاشتی اما از وجود یه خاله ی مهربون و دل پاک بهره مند شدی...همیشه ترس و ناراحتی از نداشتن خاله ی پسرم در عذاب بودم غافل از اینکه خدا فرشته ی آسمونی برام میفرسته که هم من و هم تو از بودنش در کنارمون بینهایت خوشحال بشیم...عزیزدلم ناراحتیم اینه که مامانی باعث شده اشکای خاله مریمِ مهربون ریخته بشه... اشکایی که هر قطرش مقدسه...بخدا اصلا قصد ناراحت کردن خالتو ن

ادامه مطلب  

مهمانی  

امروز پسر دایی + خانواده اش امد خونمون تازه خاله  ام و دختر خاله ام امدند خونمون . دختر خالم ٢سال از من بزرگتره اما من و اون باهم خيلي خوبيم من تازه باهم با تبلتم هم بازي هم كرديم اون يكي خاله هم اومدند پسر خالم با داداشم خيلي  رفيقن براي همين داداشم خيليخوشحال شدببخشيد اپ امروز اينقدر كمه اخه دارم با تبلتم اپ مي كنم      باي 

ادامه مطلب  

ددی  

رفته بودیم پارک. برگشتیم خونه نویان با قیافه حق به جانب گفت: مامان بچه امریکایی ها به بابا شون چی می گن؟ من هم گفتم: ددی.نویان یه نگاه معنی دار به من کرد و گفت پس به ددی شون چی می گن؟؟؟؟؟؟توضیح اینکه نویان از موقعی که تونست حرف بزنه به خاله مینا ی من می گفت ددی. بعدش هم که تونست بگه خاله گفت همون ددی قشنگتر هستش و برای همین دیگه ددی شد ددی ...

ادامه مطلب  

تف بازی  

خاله بودن یه حس فوق العادس...خاله ها مث مادران...یعنی احساساتشون به خواهرزاده ها قوی و حقیقیه!!!من  یه خواهر زاده دارم ماه!!!وقتی بچه تر بود همش باهم یه بازی قشنگ میکردیم و کلی میخندیدیم...تف بازی میکردیم...خخخخخییییللللیییی خوب بود!!!هههه....فقط یبار امتحانش کنی معتادش میشی...به هر نوع کبدی هم میسازه!!!!

ادامه مطلب  

خواستگاری3+اضافه شد  

امروز مراسم خواستگاری داریم...خانواده ی آقای خواستگار+خاله ش و شوهر خاله ش...+پدربزرگش...بی نهایت استرس دارم...برام دعا کنید....وقتی رفتن میام میگم که چی شد و چی گذشت...نا گفته نمونه که یک روز قبل از سال تحویل یعنی چهارشنبه با هم تلفنی صحبت کردیم...اضافه شد:در ادامه ی مطلب

ادامه مطلب  

 

معلم :جعفري بگو ببينم قوي ترين رسانه انتشار اخبار کداماست؟شاگرد جعفري:اقا اجازه خاله زريمعلم :يعني چيشاگرد جعفري:اجازه بابام ميگه اگر خبري را به خاله زريبرساني ، درکوتاهترين مدت وکمترين هزينه با سرعت نوردرسراسر دنيا پخش خواهد شد!

ادامه مطلب  

غزاله  

ديروز ظهر ييهويي فهميديم شب مهماني دعوتيم(خونه خاله شوعر)به شدت از اين خالش متنفرم.با اجازتونم ار ساعت ٤رفتيم يعني اگه دختر خاله بزرگش اونجا نبود من نميدونستم بايد چيكار ميكردم؟ديروز اقايون مشغول تلوزيون ديدن بودن .خانما تو اتاق در حال غيبت كردن بودن دختراي دختر خاله هم در حال درس خوندن و نت گردي منم هاج و واج اون وسط پلاس بودم اخه با هيچ يك از گروه ها حال نميكردم.اين خاله شوهرم فوق العاده ادم تنبلي تشريف دارن به خدا بدون اغراق ميگم خيلي تنب

ادامه مطلب  

تولدت مبارک پارسای خاله...  

سلام خاله جون .....خوش اومدی پارسای خاله ...
 
دیروز ساعت هفت به دنیا اومدی ...موهای سرت سیاه
بود و خیلی هم زیاد...سه کیلو و صد گرم بودی...من و مامان بزرگ جونت و بابات هم اولین
نفرهایی بودیم که
 
دیدیمت ...انگشتت رو گذاشته بودی تو دهنت و با
صدا می خوردی ...خاله ناهید و خاله سمیه ات وقتی فهمیدن تا یه ربع تو کما بودن ...خاله ناهیدت اولین باره خاله میشه...
 
قربونت برم...تو و حنانه عمر خاله این...قد همه
ی آسمونا دوستتون دارم.

ادامه مطلب  

امروز صبح  

امروز صبح که از خواب بیدار شدمگنجشکها دوباره پشت پنجره های خوابگاه خانه کرده بودندو جیک جیک میکردنددوباره زندگیدوباره بهاربیرون را هم که نگاه کردم دیدم اولین درخت خوابگاه شکوفه زده:)خوشحال شدمزمستان رفتو باز طبیعت گفت:هرچند برهنگی زیباستاما درخت باید برگ داشته باشد تا زیبا باشدتا میوه دهدتا ثمر داشته باشدهمین ...پ.ن: چند روز پیش فاطمه کوچولو زنگ زد به پسر خاله اش "صاده"چند جمله ای حرف زدیممن فقط کلمه ی "تولد" را از بین حرفهایش فهمیدم و "صاده"

ادامه مطلب  

یه نی نی دیگه!!!  

چطوری گل پسری؟ خوبی عشقم؟
ببین امسال دوستای مامانی اکثرا نی نی دار شدن!!!
خاله مهسا هم باردار شده  اینم یه خاله مهسای دیگس همونی که عروسیشون هم رفتیم مرند یادته
خیییییییییییییلی خوشحال شدم نی نی ناز خاله هم به احتمال قوی مثل تو آبانی بشه ؛ آخه منم همین موقع ها بود که فهمیدم تو اتو دلمی
ایشالله که این ۹ماه براش بی خطر و شیرین باشه و یه نی نی ناز و سالم و صالح به دنیا بیارن
بازم از همینجا به مهسا جونم و همسر عزیزشون تبریک میگم ایشالله قدمش براشون

ادامه مطلب  

پریسا و اسب سیاه  

سلام دوستانامروز من و پریسا به اتفاق خاله جون محبوب و خونوادشون(پوریا،پرنیا و پارسا) رفتیم امامزاده شاه ابوالفتح،هم واسه زیارت هم تفریح...خبلی روز خوبی بود،جاتون خالی خاله جون محبوب یه غذای خوشمزه درست کرده بودند که تو اون هوا حسابی چسبید...طرفای عصر هم یه سری به باغشون زدیم واسه اسب سواری...پریسا رو هرچه اصرار کردم سوار اسب نشد و از این فاصله ای که تو عکسه جلوترنرفت...یه کوچولو می ترسید...ولی اون روز رو خیلی خوش گذروند و با تمام وجودش ذوق می کر

ادامه مطلب  

سیزده بدر  

سلام
امسال اولین سیزده بدرت بود دخترم!
پارسال من باردار بودم و امسال شما در آغوشم.بابا از۸ ام فروزدین سرکار بود.سه شنبه عصر ما با مامانجونی و باباجونی و خاله اینا رفتیم سمنان خونه خاله من و بابا برای اینکه فرداش هم باید سرکار میشد نیامد!!!
و اینگونه ما سیزده را بدون بابا بدر کردیم.
از صبح سه شنبه ۱۲.۱.۹۳ شما چهردست و پا رفتی.اما هنوز اگه بخوای تند خودتو به چیزی برسونی سینه خیز میری! و دیگه راحت مبل و تخت رو میگیری و می ایستی.
فردا هم اخرین روز تعط

ادامه مطلب  

روز سیزدهم  

ما ساعت یازده از خواب بیدار شدیم ! ساعت 12 به اتفاق دوعدد خاله ، دو عدد شوهر خاله، سه عدد پسرخاله و خانواده گرامی خودمان به سمت پارک محترم تشریف بردیم ....خاله ما دایما اصرار داشت ناهار بخوریم الان بارون میادا ، ما هم ناهاری که شامل قرمه سبزی و مرغ بود را میل نمودیم واندکی هم تخمه خوردیم پسرخاله فسقلیمون یک عدد توپ از جنگ برگشته ی از آب گذشته آورده بود ، داشتیم بازی می کردیم که ناگهان اولین قطرات باران مشاهده شدخاله سریعا گفتند بریم بریم الان خی

ادامه مطلب  

واسه تربچه جون  

سلام  تربچه لب قرمزی من
خوبی نفس من
می بینی مامانی چقدر تنبل شده
همیشه فکر می کردم وقتی بیای هر روز واست می نویسم ولی واقعا اینقدر حالم بده که  الان دومین پست رو واست می نویسم
البته همه این تنبلی ها به خاطر وجود مبارک شماست
عزیز دلم
الان  من و شما نیمه دوم ماه چهارم هستیم
روزهای قشنگی که هیچوقت فراموش نمی کنم
با این که خیلی کوچولویی و هنوز هیچ  حرکتی نداری
ولی به خوبی بودنت رو تو وجودم حس میکنم
 چه حس قشنگیه
خدایا بی نهایت ممنونتم
کاش می تونس

ادامه مطلب  

نی نی کوشولو  

نی نی خواهر شوهر به دنیا اومد از پنجشنبه حسابی درگیر هستیم.پنج شنبه از سرکار مستقیم با همسر رفتیم بیمارستان و ایشون ساعتی بعد رفت و بعد از وقت ملاقات من و دوستش موندیم پیشش.ساعت 9 همسری که خاله رو از ترمینال آورده بود اومد دنبالمون هر کار کردیم دوستش نذاشت ما بمونیم و گفت خودش می مونه.همون شب باهمه ی خستگی ناهار فردا رو آماده کردم و صبح رفتیم خونشون تربچه هم موند پیش منو خاله و خواهرش اینا رفتن بیمارستان دیگه ما هم کاچی پزوندیم و برنج درست کرد

ادامه مطلب  

28  

من نمیدونم یه صورت ورم کرده و کمی تا قسمتی کبود که روش باند پیچی شده و چسب و چیل!کجاش جای تبریک داره که هر کی منو از دیروز تا حالا میبینه میگه :مباااااارک بااااااشه! بینی ات رو عمل کردی ی ی ی!؟؟؟؟؟مرررررررگ!!بعدا نوشت:آی بدم میاد از این مردای خاله زنک هااا!! یکی از همکارای نرینه ام که این دو روز نبوده اصلا اینجا!! امروز زنگ زده دفتر کار داشته با من، گوشی رو که برداشتم میگه سلااااااام خانوم مهندس خوبی؟ سال نوتون مبارک، شنیدم بینی ات رو عمل کردی مب

ادامه مطلب  

من...  

بچه ها این یه مستنده که چندساعت پیش برام اتفاق افتاد:تازه از مهمونی برگشته بودیم که خاله مامانم زنگ زدن گفتن میان بازدید حالا اینام دفعه اولی بود که میومدن این خونمون و احتمال داشت اتاقا رو ببینن!اتاق خواب من و خواهرمم که طبق معمول عینهو بازار شام بود یعنی صد رحمت به بازار شام!خلاصه من بدو خواهرم بدو مامانم بدو کلا همه در حال دویدن بودن!مگه حالا جمع و جورم میشد؟!مامانم.غر میزد سه روزه دارم میگم بیاین اتاقاتونو تمیز کنین حالا میان.منم نه گدا

ادامه مطلب  

معرفی  

با سلام معرفی خودم :من متولد سال 1372 در ماه اسفند اولین روز می باشم جالبی این قضیه اینجاست که پدرم هم در همین روز و ماه به دنیا اومده یه جورایی همزاد هستیم .تا اونجایی که من یادمه به من گفتن اون موقع که به دنیا اومدم ماه رمضون بوده دوست مامانم منو به دنیا آورده , آخه مامانم توی مرکز بهداشت کار می کنه و دکتر و پرستار این قشر میشناسه و یا باهاشون دوسته .من یه  خواهر و یه برادر دارم که جفتشون بزرگتر از من هستن و ازدواج کردن یکی دو سال پیش بچه هم فعلا

ادامه مطلب  

واژه های لری  

سلاااااااااااااااااااااااااام. من هانی
ام. همون دختر با نمکی که هر سال شاگرد اول میشه . ذکرِ خیرمو از اسما شنیدین .
نه؟ خوب! همون طور که می دونین من و دختر عموم اسما لر زبان هستیم .برای همین می
خوام شما رو با تعدادی کلمه لری آشنا کنم.البته با ترجمه و شیوه ی تلفظ. دوستون
دارم:هانی
سیچه؟ : چرا؟                                              ایگُوم:
میگم                                        
ها: بله
هاذا: مثلاً                           

ادامه مطلب  

بعد از بیست سال، با خاله هم سن شده ام  

تولد: 1348وفات: 24 فروردین 1373بیست سال پیش یک روز کمتر بود که مادر مثل همیشه صبحش برایم خواند کوکوکوکوکو، جوجه کوچولو، بیدار شو از خواب... بعد هم دستم را گرفت و پیش همسایه مهربانمان گذاشت گفت می رود که نی نی کوچولوی قشنگ خاله را برایم بیاورد و آخرین لبخندش را به من سپرد که تا مدت ها حسرت آن به دلم ماندحسرت بیدار کردن هایش...درست بیست سال پیش یک روز کمتر بود که پدر زودتر از همیشه خانه آمد و
گفت، خاله رودابه پیش خدا رفت، برویم خانه مادربزرگ و اولین اش

ادامه مطلب  

اولین عیدی گل پسرا...  

سلام به پسرای نازممیدونم حالتون خوبه خداروشکر ایشالا تا آخرش همینطور بمونید؛دیگه چیزی نمونده عزیزای دلم شمارش معکوس شروع شده دوهفته دیگه بغلتون میکنم وای که چقدر ذوق دارم  امروز صبح خاله مریم گلتون بهمراه همسر مهربونش و سینا و سانیای عزیزم اومدن عید دیدنی مثل همیشه از دیدنش به وجد اومدم ؛خاله جون بوشهر زندگی میکنه دیشب رسیدند اهوار؛دوست داشتنی ترین خاله دنیاست! مطمئنم شما هم بعدها به اندازه خودم دوستش خواهی داشت "خدا حفظش کنه"دوتا هدیه

ادامه مطلب  

 

سیزده بدر رفتیم تنگ چنار !!عالی بود!
مهدیار -محمد-حسین-فاطی-فاطمه-زهرا-ازی-علیرضا-لیلا-محمود-خاله زهرا و خاله صدیقه علیرضا !!!!!همه اینا بودن!!
ما دختر پسرا حلقه زدیم و چسب زدیم ب پیشونی و حدس میزدیم!
والیبال بازی کردیم و کلی خندیدیم!هیچ سالی اینقد نخندیده بودم!!!خیلی خیلی خیلی خوش گذش!!
سه شنبه هم رفتم یزد گردی!!!زندان اسکندر!!اب انبار!!خونه های خشتی و خیلی جالب!کوچه های اشتی کنان و ساباط!!!
قالیچه های قدیمی و گرون!!!!
عالی بود!این همه یزد زندگی کردم ول

ادامه مطلب  

9 شهريور 92 اولين ديدار با خانم دكتر بذرافشان  

روز 9 شهريور يعني 3 روز از بدنيا اومدن پسرم تصميم گرفتيم يه دكتر براش انتخاب كنيم چنتا دكتر پيشنهاد شد همه مسافرت بودند بجز دكتر بذر افشان يه خانم دكتر باتجربه و منظم كه حدود ساعت 7 عصر رفتيم مطب من به همراه خواهر خانم (سحر ) و خاله خانمم( خاله زهرا) رفتيم داخل اتاق اولين برخورد خانم دكتر از اضافه پوشاندن لباس به پسر بود و تاكييد كرد كه دماي اتاق بين 18 تا 22 درجه بايد باشد بعد از معاينه يه آزمايش زردي خون نوشت و قرار شد 2 روز ديگه من و مامان و پسر بر

ادامه مطلب  

عیدانه...  

تمام این 13 روز را اگر به 4 قسمت تقسیم کنیم !1 چهارمش را در حال شکستن تخمه ژاپنی بودیم !1 چهارم دیگرش را "ورق" ( همان پاسور) بازی میکردیم !1 چهارمش را چرت و پرت میگفتم ! و مافیا بازی میکردیم !1 چهارم پایانی اش را هم احتمالا خواب بودیم !سیزده به در هم از زیر پتو بیرون نیامدم ! یعنی کلا استراحت مطلق !یک عید کاملا بی هدف رو پشت سر گذاشتیم ! البته خوش هم گذشت ها....کوه و آتیش و چاقاله بادام ! لواشک و آبگوشت دسته جمعی !!! خاله بازی هم کردیم ! خونه ی عمه و دایی و خاله

ادامه مطلب  

(:  

امروز صب بیدار شدیم اماده شدیم رفتیم بیمارستان پیش فرشته کوچولون وای انقد ای نی نی نازو خوردنیه سفیییییید لپای تپلی صورتش خیلی ماهه لباش عین خواهرمه خیلی دوسش داللللللللم(:قراره اسمش یاسمین بشهجیگر خاله زنده باشی امیدوارم قوی بار بیای چون میدونم زمونه چ میکنه باهاتاز دست بابات و مامانش خیلی عصبانیم کوچولو نمیدونم چی بگم بهشون ک انقد درکشون پایینهبرا مامانی باش دوسش داشته باش چون بخاطر تو و بابایی خیلی چیزا رو تحمل کرد!اینا تو دلمه اما ن

ادامه مطلب  

رنگ ها که قاطی بشوند ، دیگر معلوم نیست چه رنگی ای ...  

از اول ماه محرم با دختر خاله ی بزرگ ترش می رفت مراسم دعا  و با بینی های سرخ شده از گریه برمیگشتند حجاب دختر خاله اش زیادی به او می آمد ، سرش را می انداخت پایین و عدد صلوات شمار دور انگشتش هی بالاتر می رفت همین بس که توی این چندین شب مراسم ، چندتایی خواستگار برایش پیدا شده بود و مسلما همه ی مادر ها و خواهر ها بدون شناخت و بر مبنای ظاهر پا پیش گذاشته بودند . آنقدر خوشش آمده بود که کم کم او هم مثل دختر خاله اش می پوشید با این تفاوت که بعد محرم مهسا ب

ادامه مطلب  

من برگشتمممممممم!!!  

سلام بروبچ چطورین؟؟؟چه خبرا؟؟؟خوش میگذره؟؟؟بالاخره برگشتم!!الان تازهیک ساعته که رسیدیم!!!ولی یه اتفاق خیلی خیلی خیلی ناراحتم کرد!!مادربزرگ فاطمه دخترعموم((وبلاگ دونه دونه برف))فوت شد!!واین خبر رو هم دیروز بهمون دادن!!الان هم یه مراسم کوچیک خونه ی خاله ی فاطمه ایناس  منم طاقت گریه وزاری نداشتم وموندم خونه!!!واقعا حالم گرفتس بچه ها!!!برای خاله ملوک یه فاتحه بخونین!!!!!قربونت برممممممممممممممم!!!!!بووووس

ادامه مطلب  

گازگازی  

من مورد ضرب و جرح خانگی قرار گرفتم. چند جای بدنم کبود شده. بزرگترینشون روی بازوی راستمه. اندازه یه دو ریالی سابق! الان دیگه بعد چند روز وسطش فقط کبوده و دورش زرد شده . روی بازوی چپم هم بود الان خوب شده. امروز نزدیک بود تیکه تیکه بشم با یه اره پلاستیکی! این بلاها رو یه موجود پنج ساله سرم میاره! کبودی ها جای گازهاشه . جای کبودی رو فشار میده و میگه این دکمه شروعه! میگم شروع چی ؟ میگه مسابقه گاز گازی! شب هم موقع خواب که دراز کشیدیم کنار هم و و من یه قصه و

ادامه مطلب  

یکی یه دونه من خوش اومدی  

سلام فرشته قشنگ مامان
اینقدر از اومدنت ذوق زده هستم که با وجو اینکه بیشتر از 4 هفته ست میدونم  خدا تو رور بهم داده، نتونستم برات چیزی بنویسم
امیدوارم به حساب بی معرفتی مامانی نذاری که عالم و آدم می دونن چقدر دوستت دارم و چقدر منتظرتم
حداقل 3 سال از انتظارمو تو این وبلاگ ثبت کردم
روزهای زیادی که  تو کنارم نبودی و برای اومدنت بی صبرانه لحظه شماری می کردم و گاهی از تلخی اون روزها دلم می گرفت و گلایه می کردم
الان دیگه نمی خوام از اون روزها حرف بزنم

ادامه مطلب  

فاطمیه ی مردم من  

شهادت حضرت فاطمه الزهرا( س) برای مردم شهرمن همیشه یادآور یک اتفاقه اتفاقی شبیه سوختن آن در و ضربه خوردن آن پیکرنازنین
خاله ی خوبی داشتیم خاله فرشته مهربان مومن مسجدی هیئتی دهه اول فاطمیه آمدو خاله خیلی گریه میکردآرام بودو ساکت خیلی ساکت
توتقویم نوشته شده بود شهادت حضرت زهرا(س) به روایتی سرگرم روزمره مان بودیم و حواسمان به ساعت برگزاری روضه مان درب خانه رانیم بازگذاشتم و منتظر اومدن همسایه ها چشمم به آسمون افتاد صدای هلیکوپتردود سیاه صدای

ادامه مطلب  

176  

بارها نوشتم و پاک کردم..نمیدوانم اول این پست رو چجوری شروع کنم. اصلاً از چه بگویم؟ چقدر حرفها می تونم راجع به این آدم، زندگیش، زندگیم، خاطراتم، دل
تنگی های بعد از این، تعریف یه آدم با وجود، قوی، انسان به بهترین شکل و
محتواش بگم... اما هیچی نمی گم. من  زنی رو می بینم که وجودش
خیلی برام مهم بود و هست. آدمی به وسعت خاله طیبه به همین سادگی از زندگی
حذف نمی شه....شاید هیچکدوم از شماییکه اینجا رو میخونید ندونید که چقدر این انسان در زندگیه من نقش بزرگی

ادامه مطلب  

 

نمیدونم این مهمونیا کی میخواد تموم شه. دیشب پسرخاله ی بابای محمد و خانمش اونجا بودن. امشب ما خونه ی خاله ایم. خســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــته شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم :(((((

ادامه مطلب  

93.1.27  

وااااااااااااای نمیدونم چه خبره!!!!!!
همه مشکوک میزنن،مامان بابام مامان علی (خاله طاهره) و خیلیییییای دیگــــــــــه...
چه خبره اخه..... چرا کسی چیزی بهم نمیگه؟؟؟؟؟؟
امروز گزینه دو کلاس داشتم!!!!!! تا امدم خونه وارد حیاط که شدم مامانم گفت نیا تو داریم میریم خونه ی بالایی هاا..
مامانم اینا فک میکنن من و علی فقط یه زمانی باهم دوست بودیم و الان رابطه نداریم...
و منم فکر میکردم بابام نذاره برم خونشون ولی گذاشت....
رفتم خاله رقیه ی علی اونجا بود با مادر شوه

ادامه مطلب  

پایان اولین هفته کاری  

سلام
بالاخره این هفته تمام شد! بعد حدود ۲۰ روز استراحت این هفته خیلی طولانی گذشت.این هفته کامل پیش پرستار بچه های خاله بودی دخترم و خداروشکر خانومه قبول کرد شمارو هم نگه داره اما هنوز درباره قیمتش صحبت نکردیم.
این هفته ظاهرا اصلا اذیت نشدی.اونجا اصلاگریه نکردی  .خیلی صبوری دخترم خیلییییییییی .خدارو شکر
امروز رفتیم آتلیه!!!! به زور شد ۵تا عکس ازت بگیریم! و بعدش هم رفتیم پارک و شما برای اولین بار تاب سوار شدی اما به زنجیر تاب هم رحم نکردی و میخو

ادامه مطلب  

18 اسفند روز عروج خاله عزیزم+14 اسفند تولد علی کوچکم  

سلام بچه ها.ببخشید چند روزیه که برگشتیم ولی فرصت نداشتم بیام نت.الان به بعضی دوستان سر زدم و به خیلی ها نه.دلگیر نشین .حتما حتما میام و خودمو از دلتنگی تون در میارم
سفر خیلی خوب بود و خیلی خیلی خوش گذشت ولی چیزی که منو الان بر این داشت که پست جدید بذارم این موضوع بود
از لحظه راه افتادن برا آغاز سفر فقط و فقط یه خاطره جلو چشمم رژه می رفت و اون هم خاله عزیز و نازنینم خاله شهین بود که در اوج جوانی به رحمت خدا رفت.آخه آخرین سفر بندر رو با خاله ام اینا

ادامه مطلب  

21 دی..  

گذر زمان مثل نسیمیه که هر وقت بخوای از روی گونه هات با سایش دلپذیر عبور میکنه...قلبت رو می لرزونه ، تازت می کنه ، انگار همین حالا متولد شدی...پس هر وقت که بخوای می تونی متولد بشی...من امروز رو برای همیشه نشون میکنم و با وزش هر نسیمی یاد میکنم لحظه های دوباره تازه شدنت را...21 دی تولدم بود.متن بالا اولین اس ام اس بود که واسه تولدم دریافت کردم.همکلاسیم و یکی از دوستای نزدیکم ، قشنگترین جملاتی که تو این چند ساله خونده بودم رو واسم فرستاد.و مثل همیشه دوس

ادامه مطلب  

برای تو و به نام تو آغاز می کنم...  

سلام عزيزكم
خرگوش كوچولوي ماماني ، عاشقانه منتظر ورودت هستيم.دنياي خوشبخت من و بابايي را با وجودت خوشبخت تر كن.عزيزم اقبالت بلند باشه.مامي نمي دوني كه همه منتظر خبر موجوديتت هستند.شوقي عجيب وجودم را گرفته .اين حس برام باور كردني نيست.حس زيبايي هست.اين انتظار، انتظار شيريني هست.همه چيز براي ورودت داره آماده ميشه.
برات از بابايي بگم ،مهربونترين پدر دنيا برات خواهد بود. چون مهربون ترين همسر دنياست.من و تو خوشبختيم براي داشتنش.
عزیزکم مامانی

ادامه مطلب  

قدم زدن از نوع کانادائیش  

برای اولین بار تنها می ری پیاده روی و خرید .با همه توانت همه هوای قشنگ و سرد فضا رو با یک دنیا حس ازادی و رهایی می کنی توی ریه ات و بعد از سرما می یفتی به سرفه!فکر می کنی برای همین هوای تمیز و همین قدر ازادی چه رنجهایی که به خودت روا نکردی. "آزادی" ازادی یعنی چی ؟باید زن باشی و توی یه خیابون خلوت تهران قدم زده باشی و تنت بخاطر هر مدل خطر اعم از تجاوز و کیف قاپ و گشت ارشاد لرزیده باشه تا معنی ازادی رو درک کنی  .قدم می زنی و هی مقایسه می کنی .سر و صدا و ه

ادامه مطلب  

09 آپریل 2014  

جوان منمن و خاله نیوشا امروز با هم رفتیم خرید ، با بابایی خداحافظی کردیم و راهی شدیم ! روز گرمی بود البته باکلاه و لباسی که مادرجون برایم تهیه کرد بیشتر گرم شدم ، باور می کنی الان لباس هایی که برایت خریدیمبیشتر از من ، بابایی و خاله نیوشای خوشتیپه ، به حدی که چمدان رضایت نمی دهد ، جوانم امروز برای اولینبار بود که مادرجون با دیدن لباست گریه کرد و یک حس خیلی دلتنگی به من دست داد ، من عاشق مادرجونهستم و حتی وقتی من و بابایی تصمیم گرفتیم به منزل خو

ادامه مطلب  

جمله فوق العاده زیبای پسر خاله به شهاب حسینی  

پسرخاله:اون پوست شکلاتارو بده به من شهاب حسینی:پوست شکلات میخوای واسه
چی؟ پسرخاله :یه پیرزنه هست پاهاش درد میکنه فقیرم هست.. شهاب حسینی:خب؟
پسرخاله:بعضی وقتا میرم بهش کمک میکنم خونشو تمیز میکنم و بعضی کارای
دیگه... شهاب حسینی :اهان.....بعدش؟؟؟؟؟؟ پسرخالهیچی همیشه بهم میگه
بردار از اون شکلاتا بخور منم چون کلاچندتا دونه شکلات داره نمیخورم وواسه
اینکه ناراحت نشه این پوست شکلاتارو بهش نشون میدم. 

ادامه مطلب  

خاطرات  

در بچگی به من آموختند که باید در زندگی گذشت داشته باشی ......در زندگی به من آموختند در زندگی به جای حسد باید تلاش کرد از موفقیت دیگران خوشحال بود ...........به من آموختند همیشه دنبال روزی حلال، زندگی سالم باش  به من گفتند تلاش کن در زندگی از انسانهای موفق تجربه کسب کنی و خانواده ات از تو راضی باشند  به من آموختندنمی شود با یک دست دو هندوانه برداشت همیشه مهربانی اعضاء خانواده ام مرا به زندگی تشویق میکرد و من از انسان بودنم و داشتن پدر و مادر مهربانم و

ادامه مطلب  

افتتاحیه  

سلام به روی ماه وب گردای عزیزمون!بله....بله....می بینم که چشم معلم ها و استاد ها رو دوردیدین بعد دارین گوگل گردی میکنین.حالااینجا عیب نداره...هم چی هم ضررنمیکنین...elham & faeghe بهتون خوش امد میگن.به قول زیور(الهام چرخنده هم اسم بنده)اواااااا....از بحث اصلی خارج نشیم !برای ما هیچ خط قرمزی وجود نداره ازالف تا یه ی هرچی که هست رو تو این وبلاگ میتونین پیداکنین.خب خب بسته ما مثل اوای باران نیستیم که مثل ادامس موزی بیخودی کش بدیم.اینم از جشن افتتاحیمون...خب!حا

ادامه مطلب  

92 تموم شد  

الانه که سال تحویل بشه اون وقت من همچنان آنلاینم.. آخرین پست امساله..سال 92 با 1ماه گچ گرفتن دستم شروع شد...ازدواج کسی که به قول خودش من تمام زندگیش بودم..وارد دنیای مجازی شدم.. با وبلاگ و یاهو و فیس بوک و اعتیاد به نت....بیرون کردن همه ی آدم های مزاحم از زندگیم...آشنایی بادکتر آریانا و گرفتن کلی انرژی و انگیزه...مادر خانومی و آقای پدر رفتن مکه و من 1ماه سختی و عذاب داشتم...با سوگند دوست شدم...خاله مون نوه دار شد...شوهر همون خاله به رحمت خدا رفت...تصمیم گرف

ادامه مطلب  

اولین سفر 93  

 
پنج شنبه شب یهویی تصمیم گرفتیم بریم خونه خاله کوچیکه چالوس تا سر فرصت جمعه بریم به فامیلای پدریمون (که خیلی دوسشون دارم )سر بزنیم.صبح جمعه هم چون خاله کلی مهمون داشت زود زدیم اومدیم بیرون و به مهمونیامون رسیدیم.شهراد هم حسابی آتیش سوزوند شیطون خاله.ناهار هم رفتیم همون جا که می خوام آقایی رو ببرم و سورپرایزش کنم و شیرینی این اتفاقات خوبو بهش بدم رستوران آیلار کلارآباد عشخ من.
ممل جونم هم با فاطمه جون اینا و مامان و خاله جون رفتن جنگلای باب

ادامه مطلب  

 

امروز صبح یه آدم بی فرهنگ،ساعت 6 با آهنگ آهوویی دارم خوشگله .... از خواب بیدارم کرد....ایشون از کانادا تشریف آوردن و ما رو از ساعت 6بیدار نگه داشتن دارن خاطرات تعریف می کنن!آدم بی مغز...از ساعت 6 که پا شدم با تاپ و شلوارک نشستم رو کاناپه هر یه ربع به ربع هم چشام بسته میشهاما این جماعته یزید مگه میذارن بخوابم!مادر جوونم همش میگه دختر زشته نری بخوابیآ...ای خدا،اخه پسره برادره مادر جون به من چه ربطی داره که باید بیدار بمونم و به حرفاش گوش کنم؟؟دقیقا شدم

ادامه مطلب  

به یاد ایام خجسته دلی  

بسم الله الرحمن الرحیم،مـــــن،سرباز وظیفه،سید هاشم صفدری،جمعی گروهان ادوات،گردان 782،تیپ 2،لشکر 23 تکاور،هستم،جنــــــــاب.یادش بخیر.هروقت برای بازدید می آمدند،از هر گوشه ای از میدان صبحگاه لشکر صدایی بلند بود و سربازی در حال معرفی خودش با همان ترکیب بالا.از جایی که این روزها دلمان بسی گرفته ناک شده است تصمیم گرفتیم تعدادی از عکس های آن دوران یادش بخیر را به در و دیفال یک پست از وبلاگ بکوفیم تا هم دل خودمان شادناک شود و هم دل دیگر دوستان.و

ادامه مطلب  

فرشته ای که طاقت زمین ما رو نداشت  

سلام دوستای گلم...چند روزه خیلی غصه دارم....چند روز مونده به عید دختر خاله ام ،الهام ، از مشهد مجردی اومد خونمون....خیلی خیلی خوش گذشت....بعدشم با مامانو بابا و داداشم رفتن مشهد.من و فائزه نرفتیم به خاطر درس ........الهام تازه خاله شده بود......یه پسر شیرین و ناز و مامانی به نام سید حسام الدین ملقب به حسام!مشهد چندتا نینی تازه به دنیا اومده داشتیم که عکساشون تو وب داداشم هست حتما ببینید....حسام و مامان و باباش ،15 فروردین سر ظهر که داشتن میرفتن خونشون، از

ادامه مطلب  

پیامک زیبا  

از ترس فاسد شدن،دلت را حراج نکنخشک کردن هنوز هم جواب میدهد!چه دلگیر است... هم جمعه باشد. هم ابرباشد. همباران باشد. هم خیابان خیس باشد. اما..... نه دستی برای فشردن. نه بایی برای قدم زدن. نه نگاهی برای زل زدن. و نه اغوشی برای ارامش و گرم شدن.......اعتراف میکنم یه داداش دارم هی جملک میفرسته تایید نمیشه؛ ولی اولین جملک من تایید شد، منم هی اذیتش میکنم میگم تو کند زهنی من از تو زرنگترم هااانمدیونین اگه فک کنین من جوگیریم...خرید شارژ همراه اول خرید شارژ خرید

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1