اول از همه  میگم شرمنده مادرم هستم وپدر هستم هیچ وقت هم نمی تونم جبران کنم
پدر مادر حلالم کنید
دوم کسی واقعا عین مادر برام  بوده هست و منت می گذاره برسرم و منت شون میکشم و
خودم نوکریشون میکنم تازمانی که زنده ام
خاله عزیز از تر از جانم بوده  خاله یکتا ماهم.
دیگه مزاحم بعضی ها نمیشم حالا بی من بهش خوش می گذره بزار بگذره خداروشکر
من هم بعد خدا یه مامان دارم یه خاله و یه داداش
همیشه کنارشون هستم بیش تر کنار خاله چون باز کنار مامانم دوتا آبجی هام

ادامه مطلب  

ملاقات آيلين و خاله‌بيتا بعد از 15 روز دوري در مهد بهرنگي  

ملاقات آيلين و خاله‌بيتا بعد از 15 روز دوري در مهد بهرنگي
دختر خوشگل ماماني از وقتي جشن خداحافظي برپا شد ديگه مهد نرفتي.
آخه از يه طرف خاله بيتاديگه نمي‌اومد و از طرفي خاله فرزانه و نيز كمك‌مربي و خاله‌يگانه هم كه مسافرت رفته بود.
همش مي‌گفتي ماماني يه خانم غريبه مياد و من نمي‌خوام برم مهد.
خيلي عذابم مي‌دادي. وقتي چهره معصومت را مي‌ديدم كه چطور با التماس نگاهم مي‌كردي كه ماماني نمي‌خوام برم مهد، قلبم آتيش مي‌گرفت.
درسته خاله‌بيتا همش

ادامه مطلب  

یادته اون وختا...(خاندان حاجیها)  

یادته یه روز بهت گفتم بیا بریم خونه خاله ، گفتی باشه . میدونی چرا زود گفتی باشه ؟ چون که خونه خاله نزدیک بود و ما با هم پیاده تا اونجا رفتیم . اما امروزه روز نه دیگه از تو خبری هست و نه از خاله . چون که خاله رفته اون دور دورا و تو هم خونت اونطرف شهره . فقط می تونیم گاه گاهی به هم تلفن کنیم و یا ممکنه اتفاقی همو ببینیم و یا تو عروسی و یا عزا ممکنه همو ببینیم . آخه اونروزا تو هم حونتون با ما تو یه کوچه بود و هر روز همو می دیدیم . ولی حالا چی . بازم یادته یه

ادامه مطلب  

آسیب شناسی فک و فامیل  

۱ - خالهمعنای لغوی : خواهر مادرمعنای استعاره ای : هر زنی که با مادر رابطه ی گرم و صمیمی داشته باشد .نقش سمبلیک : یک خانم مهربان و دوست داشتنی که خیلی شبیه مادر است و همیشه برای شما آبنبات و لباس می خرد .غذای مورد علاقه : آش کشک.ضرب المثل : خاله را میخواهند برای درز ودوز و گرنه چه خاله چه یوز. خاله ام زائیده، خاله زام هو کشیده. وقت خوردن خاله خواهرزاده رو نمی شناسه. اگه خاله ام ریش داشت، آقا داییم بود .زیر شاخه ها : شوهر خاله: یک مرد مهربان که پیژامه می

ادامه مطلب  

93.07.12  

امروز صبح مامانی که بیدار شد قرمه سبزی سر گذاشت. خاله شهرزاد زنگ زد که اگر امشب خونه هستیم میان خونه ما و کلی مامانی رو قسم داد که مامانی غذا درست نکنه و اون قراره لازانیا درست کنه و بیاره خونه ما. این کار رو میکنه چون که مامانی خونه خودمون راحت تره و هر وقت که بخواد دراز میکشه. برای خوشحالی بیشتر مامانی خاله شهرزاد گفت که به خاله فرین و دایی سهراب و آرش عسل و خاله گوهر و دایی رامین هم زنگ میزنه تا بیان دور هم باشیم. خاله فرین اینها که گفتن میان و

ادامه مطلب  

سخن های دختر خاله نگار  

سلام کوچولو موچولو خوبی؟من دختر خاله بزرگت هستم. همیشه اهوالت را از مامانت فهیمه می پرسم.روز به روز هی می پرسم خاله فهیمه ، چند ماهته و یا این کوچولو کی به دنیا می اد؟ من منتظر دختر خاله ی دومی هستم. راستی از بین اون اسمایی که مامان فهیمت برات انتخاب کرده بود من به نیکا رأی میدم . اخه خیلی خیلی خیلی خیلی نازه... دختر خاله کوچولو من منتظر به دنیا اومدن تو هستم . از طرف دختر خاله بزرگه که الان کلاس چهارمه . دوستت دارم نی نی جان.بوس بوس بوسسسسسسسسسسس

ادامه مطلب  

فکر نکن, قوی باش.  

چایی ِ تلخ می ریزم برای خودم و خرما کنارش می ذارم و به چیزی که می خوام فکر نمی کنم.
کارتون می بینم و سعی می کنم به چیزی که می خوام فکر نکنم.
مانتومُ می پوشم, شالم ُ سر کنم, کفشام ُ می پوشم, می رم خونه خاله, با خاله سلام احوال پرسی می کنم, با دختر خاله ها حرف می زنم, می گیم و می خندیم و بازم سعی می کنم به چیزی که می خوام فکر نکنم.
بر می گردم از اونجا, موزیک گوش می دم, کاکتوسام ُ نگاه می کنم, ته ِ دلم اما به چیزی که می خوام ُ نباید فکر کنم , سعی می کنم که فک

ادامه مطلب  

اجازه!  

وقتی خاله میترا اومده خونتون :
-مامان من شب برم خونه خاله اینا ؟
- برو عزیزم ولی خاله رو اذیت نکن.
وقتی خاله متیرا  میره دستشویی :
-مامان مرسی که اجازه دادی !
- ور پریده باز جلو مهمون از من اجازه گرفتی؟ الان که میترا از دسشویی اومد میگی خاله من کار دارم نمیام !! نمیگی مامانم گفتا ( ور درحالی که نیشگون از توی رون پات میگیره صداشو میار پایین تر ) : یه بار دیگه جلو مهمون از من اجازه بگیری من میدونم و تو !!
 

ادامه مطلب  

فوت خاله بزرگ  

از قدیم به او میگفتیم خاله بزرگ، به اعتبار اینکه دخترش خاله بی بی زهرا و خاله معصوم فرزندان او و بالتبع خاله کوچک اند. او در سن 4-83 سالگی فوت شد. صبح روز دوشنبه 92/10/10 یعنی روز 27صفر. برای تدفین، مادر و دایی را بردم دهسرخ. آنجا در حسینیه غسل داده شد. حسینیه ای که در حیاط آن مشغول ذبح گوسفند برای چهل و هشتم بودند. آنجا گفتند خاله مان هر ساله برای روز چهل وهشتم گوسفندی نذر داشتند. حسینیه امروز به پاس احترام به نیت خالصانه او و دایی کلب حسین، گوسفندی نی

ادامه مطلب  

تقدیم به خواهر زاده عزیزم حسام  

زیباترین تصویری که از خودم دیدم،تصویرم در سیاهی چشمان تو بود...
هیس!!!آرام بگیر من همه دنیا را ساکت می کنم تا آرامش تو بر هم نخورد...
 
 
 
سلام خاله عزیز دلم حسام خاله...الان که دارم برات مینویسم چهار پنج روز از تولدت گذشته ناز من .....به دنیا خوش اومدی خاله برات زندگی خوبی آرزو میکنم خوشکل خاله سعاتمند و خوشبخت باشی نفس من عزیز دل من ......بووووووووووووووووووسسسسس
دوستت دارم خاله جون یه دنیا دوستت دارم ،خاله حالا که تو اومدی من چه جوری برم دانشگاه ن

ادامه مطلب  

دعا  

از پاتولوژی زنگ می زنند و می گن سرطانه. پدر بزرگ باید به زودی عمل بشه.
اینو دایی گفت. مامان نمی تونست حرف بزنه.
یواشکی زنگ می زنم به خاله. اونایی که می دونن مامان ف کیه. می گم خاله اینجوریه. صحبت می کنه خیلی. و تشکر می کنه که پیش از همه بهش یواشکی گفتم که آمادگیش رو داشته باشه. بیچاره از استرس زودی دلپیچه می گیره...
+ و من این وسط فقط می تونم دعا کنم...و بقیه رو آروم کنم.و حواسم باشه مشکل معدم اود نکنه. به خاله می گم شما خواهش می کنم فقط حواست به سلامتی خ

ادامه مطلب  

 

دیروز 19 شهریور رفتیم امامزاده کوه با خاله زهرا و آقایه علی بخشی که همکار باباجونه کلی خوش گذشت شما که پسر خوبی بودی ومامان رو اذیت نکردی مرسی نفسم کلی واست میخوام عکس بذارم 
امیر علی و باباجون تو پارک دانشگاه پیام نور منتظر خاله زهرا
 اینجا واسه اولین بار سوار کالسکه شدی رفتیم خونه خاله زهرا بابا جون شیفت بود وکلی بهت خوش گذشت و اصلا اذیت نکردی

ادامه مطلب  

لیست شماره تلفن دختر و پسر ایرانی!  

لیست تلفن یک دختر :
  مامی ددی امیر “پرشیا” امیر “فرمانیه” مانی bmw مهسا جوجو عباس گلدیس عباس ایران زمین عباس عشقم مهتاب سعید خاله سعید پسر خاله مهتاب سعید عشقم
  لیست تلفن یک پسر :   بابا مامان محسن دایی اکبر عمه فاطی سحر عشقم جواد قلیون اصغر کباب خاله ۱ خاله ۲ خاله ۳ بابک ساقی بهنام مکان

ادامه مطلب  

خاله آزیتای عزیـــزم  

با تشکر از خانوم خواهر و آقای دوماد اینجا هم مجهز به نت اونم با چه سرعتی هستیــم.
الانم در حال گوش کردن آهنگ جدید سوگند، پایا و تهم هستم ...سوگنــــد چه لــــشِ... :دال
به شدت منتظرم این دو سه روز تموم شه برگردیم برم مسیو رو ببینم چون کلی چیز خوب منتظرمه.
خاله آزیتای عــزیــــــــزم (مامان مسیو) یه عالمه خوردنیای عالی برام جدا کرده و مسیو میگه نمیذاره هیچکی از شعاع 3 متریش رد شه، میگه همش مال سارای منه واز هر روشی هم استفاده کردیم یه ذره ناخونک بز

ادامه مطلب  

قاطی پاتی  

یه شب قبل از اول مهر با دخی خاله و بابا و مامان و خاله و دخی خاله مامان رفتیم پیش خاله مریم تو راه دخی خاله مامان برای بار هزارم ازم پرسید چه رشته ای هستی؟منم واسه بار هزارم گفتم گراااااافیک شروع کرد ب حرف زدن ک این چه رشته ای هست اصلا ب درد نمیخوره و این حرفا از نظر  خانواده مادریم و پدریم همه یا باید ریاضی بخونن یا تجربی بخاطر همین خیلیا بهم گفتن چرا این رشته رو انتخاب کردی جواب بعضی هارو میدادم بعضیا هم نه چون میدونستم درکش نداشتن یه شب هم پس

ادامه مطلب  

سید سجاد به دنیا اومد  

امروز ساعت هفت ونیم نی نی به دنیا اومد ولی بخاطر بد حال بودن خاله تا 10 تو ریکاوری بودن
پسر گلمون خیلی کوچیک بود 2100 وزنش بود 32 دور سرش و47 قدش ولی مثله ماههیک روز باخاله بیمارستان بودم بعد اومدم به طرف خونه با خاله بزرگه
یک روز قم بودم دوباره فرداش با بابا رفتیم مرقد امام

ادامه مطلب  

((یـــــا خیر حبیب و محبوب... ))  

دوسال قبل برای خواستگاری دختری که خاله کوچکمان معرفی کرده بود رفتیم و مادرش چنان بی احترامی به من کرد که حد نداشت.چندباری خواستم جوابش را بدهم اما حتی یک کلمه حرف نزدم از اول جلسه تا انتها..چندروز قبل از خاله سراغ آن دختر را گرفتم گفت راستش را بخواهی مادرش چندباری زنگ زد و عذرخواهی کرد و سراغت را گرفت و گفت که بد کرده !! حتی گفته بود به خواهرزاده ات بگو بیاید خواستگاری دخترم و خاله از ترس و خجالت چیزی به من نگفت..گفتم چرا نظرش عوض شد؟او هم نمیدا

ادامه مطلب  

رفتن به بندر قبل از عید قربان  

سلام دخترم پریروز به بندر با پدرت رفتیم اونجا شام مامانبزرگ زرشک پلو پخنه بودن بابای بعد شام برگشت و ما موندیم خاله آیناز و عمو صفا هم اومدن تو پیشه آیتکین با بابابزرگ رفتی مادربزرگ کلی روحیه اش عوض شده و خوب راستی دیروز رفتیم نی نی خاله آی سن رو هم دیدیم یه پسر کوچولو که اسمش میکاییل هستش دو تا گوسفند بابابزرگ واسه قربونی گرفته

ادامه مطلب  

مهمونی  

سلام گل مامان این چند روز مهمون داشتیم آقا جون اینا با خاله معصومه وشوهرش ودختر خاله مژگان(خاله و دختر خاله بابا)کلی جا ها با هم رفتیم گنجنامه و غار علیصدر پسر خوبی بودی اذیت نکردی فقط شبا همچنانبد خوابی نمیدونم هر کی یه نظر میده یکی میگه دلت درد میکنه یکی میگه دندون در میاری دکترتم میگه از اون بچه بد خوابا هستی و مشکلی نداری خودمم که فکر میکنم سیر نمیشی که هر نیم ساعت یه بار بیدار میشی شیر میخوری ومیخوابی .نمیدونم گلم فقط دعا میکنم جاییت درد

ادامه مطلب  

تولدم  

سلام دوستای عزیزم خوبین؟
28 مرداد تولدم بود همون روز عقد دختر خاله عزیزمم بود
مبارکش باشه فرداش هم بچه پسر خاله به دنیا
اومد هم اسم خودمه فداش بشم اینقد کوچیکه
خیلی نازه ...
راستی بهترین دوستمو دیدم سمیرا جون وقتی منو
دید خیلی گریه کرد برای باباش هر کاری میکردم
ساکت نمیشد آخه خیلی باباشو دوست داشت
هیچ چیز جای بابا نمیگیره واقعا ...
بعد نوشت
دیروز بچه دختر خاله دنیا اومد ولی هنوز ندیدمش
فکر کنم اسمشو میخوان بزارن معصومه ...

ادامه مطلب  

 

5 شنبه عروسی پسر همکارم بود. با همکارها رفتیم. خیلی خوش گذشت. سالنش خیلی شیک بود. اما غذاش اصلا خوب نبود. چلو کباب دادند که افتضاح و وسط کبابها صورتی بود .ولی من چون خیلی گرسنه بودم دیگه اهمیت ندادم و خوردم . جمعه هم سیسمونی دختر خاله ام بود. از اون شهر اومدم ولایت خودمون. صبح جمعه راه افتادم و تا 10 رسیدم. جشن سیسمونی هم خوش گذشت. نی نی دختر خاله ام دختره و 10 آذر بهش وقت زایمان دادند.  

ادامه مطلب  

من مانده ام تنهااااااای تنهااااااا  

سلام امروز 12 مرداده خیلی وقته که مطلب نذاشتم.
مامان جون و خاله فائزه و خاله الی رفتن تهران و منو اینجا تنها گذاشتن.
راستی کلی واسه شما چیز میز خریدند. خیلی که میگن خوشگله و جیگره و ..... امیدوارم اینطوری باشه.
منم منتظرم که زودتر ببینم که چی خریدن. دل تو دلم نیست.
من و بابایی هم دنبال تخت و کمدتیم.
داریم میگردیم یه چیز خوشگل و ناز واسه شما پیدا کنیم.
امیدوارم خوشت بیاد ازش
قربون شما مامان فهیمه
بوس
بای

ادامه مطلب  

عید غدیر ...  

عید غدیر بر همه مبارک باشه !
امروز حسابی سرم شلوغ بود ... هم ما و هم شوهر خاله سید هستیم ... صبح ساعت 8 بیدار شدم ، شوهر خواهری واقعا دمش گرم که صبحونه هم اومد اینجا 
ناهار خاله ها و دایی اینجا بودن و مامان خیلی زحمت کشیده بود ... همسایه و  دوستای بابا هم یه سر اومدن و رفتند ، خواهر شوهر و مادرشوهر خواهری هم اومدن !
خلاصه که امروز خونمون برو بیا بود ، ساعت 4 انقدر خسته بود که نیم ساعتی از خستگی بیهوش شدم و وقتی بلند شدم سرحال بودم  دیگه !
شام هم همگی خون

ادامه مطلب  

روز دختر مبارک  

 
روز دختر رو به مادربزرگم تبریک میگم که دخترش شد مادرم  به خاله هام تبریک میگم که شدن خواهر های مادرم  به خواهرام تبریک میگم که شدن خواهر های من به داداشم تبریک میگم که ما خواهرهاش هستیم .
توی جمع بالا مادربزرگم و یکی از خاله هام فوت شده مادربزرگمو ندیدم ولی خب حقش بود که بهش تبریک بگم تشکر کنم برای بزرگ کردن دختر هایی به این خوبی ... اما خاله ام سه سالی هست که نیستش دلم خیلی براش تنگ میشه  .........
یه تشکر جانانه هم از خواهرام میکنم و روز دختر رو ب

ادامه مطلب  

اولین دفعه ای که مهرسامم مامان گفت  

25 شهریور خاله طاهره(همسایه و همکلاسی دوران لیسانس مامان فاطمه) زنگ زد که خاله زری (همکلاسی دوران لیسانسمون )اومده و منو مهرسام جون خونه خاله طاهره رفتیم تا خاله زری و صادق پسرشون که 1و نیم از مهرسام بزرگتر بود رو ببینیم 
 صادق مامان میگفت و به غیرت مهرسام جوجو برخورد و وقتی به خونه برگشتیم در بین راه مامان گفتی 
پسر نازم خیلی خوشحالم کردی
اولین بار ساعت 11و 47 دقیقه ظهر 25 شهریور مامان گفتی

ادامه مطلب  

بسه دیگه ابرومونو بردی بابا  

نشستیم خونه دائی شماره ۷ ، زندائی میگه : نمی دونم میثم (پسر خاله ارشد گل پسر ۱۹ ساله که قهرمان محبوب گل پسره) چش شده؟ همینجوری یک خط صاف رو بدنش کبود میشه
بردنش دکتر گفته چیزیش نیست
هر کس چیزی میگه منم توفکرم که حتما خط دوخت لباسش ضخیمه موقع خواب جاش میوفته رو بدنش که گل پسر میگه : حتما خاله با اینجای مگس کش زده (لبه عمودی مگس کش) مثل شمشیر اونم خطش افتاده
 
اخرین باری که مگس کشو استفاده کردم یادم هم نمی یاد کی بود ولی یاد و خاطره اش واسه گل پسر ه

ادامه مطلب  

آن دو پسر عمو آن دو پسر خاله  

 
دیروز توفیق داشتیم در مراسم پاسداشت از شاعر انقلابی و جهادی جناب آقای علی محمد مودب شرکت کنیم.
جلسه خیلی خوبی بود و شعرا و مسئولین مختلفی هم حضور داشتند و یا سخنرانی کردند.
پوستر مراسم هم برایم خاطره آفرین بود 
چهره جناب مودب در پوستر بسیار شبیه شهید چمران بود و به قولی نور بالا می زد.
اما آنچه دل ما را برد غیر از شعر خوانی های برخی از شعرا فیلم مستندی بود که در مورد جناب مودب پخش شد. در بخشی از این مستند دوربین به همراه جناب مودب به روستای عم

ادامه مطلب  

460  

داشتم می گفتم من عاشق اینم که خیاطی یاد بگیرم،نرگس پرید وسط حرفم که اه،توام که همش عاشق کارای خاله زنکی هستی،شیرینی پزی و خیاطی ،دکتری مثلا!پولاتو نمی تونی جمع کنی بده به من بزنیم تو کار کشت و کار گیاهان دارویی .
من دوست ندارم بزنم توی کشت و کار چیزی،دوست دارم توی کار خودم مسئولیت پذیر باشم،معلم خط بچه های دبستان بشم و کارهای خاله زنکی کنم .

ادامه مطلب  

یکی از همین روزها باید دوباره صبحی را با خاله جان مارپل شب کنم  

 
سر اش را تکان میدهد و با تاسف میگوید " مرد ذات اش خراب است و با آن هیچ نمیتوان کرد . حتی اگر در اقیانوس بیندازیش هم نه تنها ذات اش تطهیر نمیشود بلکه در همانجا هم سراغ ماده ماهیان را میگیرد ... " هار هار به انتهای جمله اش میخندم ... سکوت میکند و نگاه ام میکند ... همچنان با خنده میگویم " خاله شما بیش اندازه بدبین هستید ... انقدرها هم شور دنیا در نیامده که به هر دستی که به سمتمان دراز شد مضنون شویم " به چشمهایم خیره میشود و میگوید " این از من ِ مو سفید به تو

ادامه مطلب  

اولين غذا خوردن علي كوچولو  

امروز براي علي جونم سوپ درست كردم طبق سفارش خاله ريختم تو مخلوط كن و پوره اش كردم چقدر ريختش بد شده بود ولي خوشمزه شده بود خاله گفت نمك نريزم اگر نخورد يه كم بريزم ولي بدون نمك خيلي بدمزه بود ترسيدم بچه ام از غذا خوردن بدش بياد واسه همين از همون اول يه كم نمك زدم خيلي خوب هم ني ني خورد
يك هفته هم است كه كم كم تو روروك ميشينه و اهنگ هاشو گوش ميده اما در ارتفاع بالاگذاشتيمش كه فعلا راه نره چون گام برميداره 
الان سه مهمونيه كه نيني با لباس مردونه م

ادامه مطلب  

گودزیلا  

گودزیلای دهه هشتادی است دیگر
دختر مستاجرمان :/
- خاله مداد کشیدی؟
- نه خاله سرمه س...
- مگه چند سالته خاله جون؟
- هشت سالمه ولی دختر باید از هشت سالگی خودشو خوشگل کنه تا بیان بگیرنش دیگه...
- :|
من بودم هشت ساله فکرمیکردم تفاوت دختر و پسر تو روسری پوشیدن یا نپوشیدنشونه :|
+اصن یه وضی

ادامه مطلب  

سیزده بدر در عسلویه  

الان ک دارم این پست رو میذارم  درسا گلی مثل یک فرشته خوابیده ...ما الان عسلویه خونه خاله صفیه هستیم ، ساعت ۴بعدازظهر همر اه خاله زینب اینا و بابا جون اینا حرکت کردیم ساعت ۷ عسلویه بودیم، قبل از شام دوری تو پاساژ زدیم و بعد از شام همگی رفتیم بیرون و یه نیم ساعتی میشه ک برگشتیم خونه. هنوز مشخص نیست فردا ک سیزده بدره قراره کجا بریم . انشالا فردا عصر اگه عمری بود میام و خاطره های سیزده بدر رو اینجا ثبت  مبکنم.دختر گلم... هستی من... شبت بخیر

ادامه مطلب  

حالم خوبه!  

سلام
آهنگ وبلاگم عوض شد!
من خوبم! شکرخدا !
دارم میرم مشهدددددددددددددددددد
هورا!
نایب الزیاره ی همتون هستمممم...واستون دعا می کنم...مخصوصا کوچولوهای خاله...قربونشون برم.طاها و تارا ی فندقی و تسنیم پسته ی خاله...
مواظب خودتون باشید...
اونهایی که شماره شونو دارم از حرم بهشون پیام میدم! بقیه هم خواستن بهم شماره شونو بدن!
من چند روز دیگه میرم.
خدایا شکرتتتتتتتتتتتت
خداجون من عیدی می خوام...خدایا من روز عرفه تو حرم امن امامت ازت عیدی می خوام...خدایا من ر

ادامه مطلب  

064  

سلام
عجیبه که این روزا فقط دلتنگم٬دلتنگیم فقط برا دختر عموم نیسبرا اون سه تا پسر عمه ی خل وچل هم هست!دیگ ب اونا ک نمیتونم زنگ بزنم هییییییییییی پاشید بیاید اینجا ببینمتون!واقعا این چ وضعشه اخه؟هنوز تموم نشده٬دلتنگ مشهدم اون گنبد طلای قشنگ!
دلتنگ بم روستای خاله اینه کنار باقچه٬دلتنگ خود خاله ام٬دلتنگ شیراز توو حیاط کنار حوض!از همه بیشتر دلتنگ بچگیام٬دلتنگ عزیزترین لحظه های زندگیمبار خداروشکر امروز بچه ها قرار گذاشتن پاشیم بریم همدیگرو بب

ادامه مطلب  

تقدیم به تو ...  

تقدیم به بهترین دوستم که دیگه نیس تنهام گذاشت ..داغونم کرد با رفتنش اما از اینجا بش میگم دوستم کژالم از اون بالا داری میبینی مگه نه پیش خدا خوش میگذره؟؟ اخه بی انصافا تو مامانت رفتین اما فکر باباتو نکردی؟؟ کژالم دعا کن واسه بابات..بابایی که الان رو تخته بیمارستانه بابایی که اگه از کما بیرون بیاد از داغ نبود تو خاله زهرا داغون میشه بابایی که فقط تورو داشتو خاله زهرارو ..کژال داغونم اجی اخه چرا این اتفاق باید برای شما میفتاد .. خدا ؟؟ خداجونم تو

ادامه مطلب  

امیرمهدی  

من از صبح که بلند میشم تاشب بازی میکنم خیالبافی میکنم یا دو چرخه بازی میکنم خلاصه خیالبافی مانند نام های عمر خنده های باران ماهی حمید و بهناام و غیره نقش های من محمد مهرداد حمید  دایی مرود که اسم جالبی بود من بزرگ شدم میخوام  بازیگر بشم شاید باور نکنید که بازیگری رو خیلی دوست دارم به خاطر همین خیالبافی میکنم خلاصه من با پسر خاله دختر خاله ام هم خیالبافی میکنم من می خوام برم کلاس چهارم اما خیلی ریزه میزه ام شاید باورتون نشه که می خوام برم کلاس

ادامه مطلب  

7  

خدا بیامرزد پدربزرگ و مادر بزرگم را.تا وقتی بودن بین نو هایشان فرق می گذاشتن.چه دختر و چه پسری.حالا خوب بود فقط یک عدد دایی جان داریم و سه خاله.بعد از چند سال دایی جان به فکر تقسیم ارث پدری افتاده.می خواهد خانه اش را ویلایی درست کند .از خواهرها خواسته به او واگذارش کنن که هم ارزان تر بخرد و هم  جای خانه پدری خانه بسازد.خواهر ها هم به حساب خواهری 20 میلیون به پسر دوساله اش کادو دادن و 20 میلیون کمتر به برادر فروختن.سهم هر خواهر از خانه پدری چیزی حول

ادامه مطلب  

وقتی گلو درد به مغز آسیب بزنه...  

اصلا فکر نکنید من آدم مهمان گریزی هستمها،نه فقط وقتی به علت بلع قرص سرماخوردگی منگ منگم و  به شدت برای یک آخر هفته پر خواب و پر کتاب و البته خلوتانه برنامه ریزی کردم و  البته از آنجاییکه نمیدانم قبلا گفتم یا نه ولی با مهمون فوری مگر در مورد آدمهای بسیار خاص به شدت مشکل دارم و باید برای هر مهمانی حداقل یک هفته زودتر با خبر بشم ، الان  حالم خرابه. این همه بافتم و گفتم تا بگم‌که خاله جان بنده امروز به من خبر دادند که فرداشب مهمان من خواهند بود ، د

ادامه مطلب  

حس نوشت 44: خاله کوچولو ...  

بارها و بار ها مى نشستم و فكر مى كردم كه "اگر" دخترك خاله شوداگر خبرش را بهش بدهندچه بنويسم؟كه حسش چه شكلى ست؟حسِ اميدوارى هاى بزرگ بزرگ!!و حالا.... حسِ اين لحظات، وصف ناپذير است ..انرژىِ هر دقيقه و ثانيه ات كه باشدلبخندِ هر غمت كه باشد!اميدِ روز شمارى هاى معكوسى ديگر :)واااى خدا جان ...اين اولينم براى اوست:بسم ا.. كوچك كوچك خوابيده اىزندگى را در من، كوچك كوچك تزريق مى كنىمبداءِ اين شروع.. تويى!قلبِ توست كه روز به روز تپش هايش جان مى گيرند و جان مى

ادامه مطلب  

دست افشان پایکوبان!  

آنا مهمان داشت.میخواست فردا خاله ها و مامانبزرگ را دعوت کند.بعد از ساعت اداری به خانه اش رفتم.مثلا میخواستم کمک کنم.فقط توانستم کمی میوه بشورم و دسر و سالاد درست کنم.کوچولو داشت شیطنت میکرد.مادرش کلافه شده بود.گفتم خاله جون کامپیوترت رو روشن کن تا برقصیم.خوشحال رفت دامن قری اش را پوشید و آمد.
ولوم را بلند کردیم و 1 2 3 شروع کردیم.هی می ایستاد ،نگاهم میکرد و کارهایم را تقلید میکرد.
کاشکی دنیا واسه یک واسه یک شب مال من بود...
ما هم بلند بلند میخواند

ادامه مطلب  

20  

اول از همه عیدتون مبارک:)))))
دیروز یه روز فوق العاده خسته کننده برام بود...دیشب هم دعوت بودیم جشن عقد....حوصله نداشتم برم ولی با اصرار مامانم رفتم
نکته جالب اینکه جناب عاقد فرمودن بنده امشب شش هزار عقد ثبت کردم!!
من کنار دختر خاله ی بزرگم نشستم و هر کسی میومد پیش مامانم فوری میپرسیدم این کیه ؟ و در نود درصد موارد دختر خاله هم نمیدونست خخخخ
جاتون خالی خوش گذشت ..البته مدیونین اگ فک کنین احساس ترشی بودن بهم دس داد:-D
و اینکه چون هم عروس و هم داماد از  

ادامه مطلب  

برای یکی یدونه ی خونمون!  

 
اسمش "مهدی یار" است، آنقدر لطیف و پاک است و سرشار از همه ی حس های خوبِ دنیا.. ندیده عاشقش شده ام! هر روز و هر شب عکس هایش را که نگاه میکنم از همین فاصله های دور قربان صدقه اش می روم بس که دوست داشتنی ست.. دلم می خواهد دست ببرم و موهای پرکلاغی پر پشتش را نوازش کنم.. صورت سفید و گردش عین خود ِ خودِ ماه است.. اغراق نیست اگر بگویم بعد از برادرم دومین پسری است که با همه ی وجود میخواهمش!
و هیچ چیز لذت بخش تر از این نیست که آدم یک روز چشم هایش را باز کند و بشو

ادامه مطلب  

100 هزار تومن هديه يهويي روي هوا تقريبا :D  

 
+ از مهموني كه همينجوري دستشو بذاره رو زنگ در خونه و بگه سلام سلام ما اومديم
خوشم نمياد  مهمون بايد با برنامه ريزي و اطلاع قبلي بره مهموني !
 
+ داري مرغ تيكه ميكني براي جوجه كباب و خالت هم تو آشپزخونه اس و همون لحظه جناغ
مرغ رو ميبيني و به خاله ميگي پايه اي جناغ بشكنيم ميگه آره ولي مردونه ها...جر نزنيا...و تو
قبول ميكني و بعد ميگي حالا شرط سر چي باشه و خاله بعد از يه فكر كردن كوتاه و سريع
ميگه سر يه روسري ( وقتي هر دو به روسري نياز داريم) و كُري ميخ

ادامه مطلب  

تولد مهدیس  

سلام
دیروز 16 مرداد ، تولد مهدیس بود . مهدیسم دیگه 9 ساله شد
واسش جشن تولد گرفتیم که خیلی خوب بود و خوش گذشت
خاله های گلم : خاله صغری ، خاله سارا ، خاله لیلا (همه چی تموم) و خاله ثریا - زن دایی هم اومده بودن که جا داره از همین جا از همشون تشکر کنم 
دختر خاله ی عزیزم ، آیدا هم اومده بود (عاشقونه)
خیلی خوش گذشت به من و اسما و آیدا و سوگند ، حال کردیم فراوان
جای زن داداش عزیزم و داماد محترممون بسیار خالی بود
جای دو برادر عزیز تر از جانم ، بسیار بسیار بسیار

ادامه مطلب  

شب قدر  

میگن هرارزویی که امشب بکنیم براورده میشه ازاونجایی که حافظه من ضعیفه و خدا قوی پس او یادش میمونه من امشب چیا خواستم ازش و من یادم میره و شکرانه میمونه گردنم .امشب حاجاتمو مینویسم شاید یکی از بازدید کنندگان خدا بود 
خدایااااا بحق این شب عزیز سال دیگه این موقع محسن خونه دار بشه...یاسر بچه دار بشه ...دایی حسن به مراد دلش برسه..خدایا غم از دل خاله بردار ..دختر خاله رو خوشبخت کن..بابا رو سال دیگه هم مثل امسال قوی میخوام ازت..غم از دل مامانی بردار...مادر

ادامه مطلب  

امروز تلخ من ...  

امروز صبح ساعت 8 زنگ زدند که خاله فوت شد ...رفتیم خونه خاله جان و همه اونجا جمع بودن ... تا از بیمارستان تحویل گرفتند و بهشت زهرا برای شستن بردند و تحویل گرفتند و با امبولانس اوردند تو خونه و رفتیم امامزاده ... 
تا ساعت 3 دفن شد و رفتیم برای ناهار ...
تا حالا مرده کفن شده رو از نزدیک ندیده بودم  ،امروز رفتم جلوی جلو و دیدمش ... خدایا تنم لرزید ...خیلی گریه کردم ... 
خیلی هم امروز خسته شدم ، کار پذیرایی با من و خواهری و خاله ها بود ... تا یکی میومد میگفتند تر

ادامه مطلب  

روزای خیلی خوب واتفاقای خوب  

از5شنبه قرارشد خاله های محسن ازتهران بیان واسه عروسی پسرداییش که البته من اولش غمم گرفته بود جمعه صبح یکی ازپسر خاله هاش اومدن که ما رفتیم بالا میخواستن ماروببینن بهمون کادو بدن وبرن که دستشونم دردنکنه بعداظهرمارفتیم کاسپین که مامانم کفش بخره کلی گشتیم تامغازه روپیدا کردیم بعدش اومدیم رشت که دیدیم مهمونا اومدن شیواجون بودو مامانشو یه خاله دیگه با شوهراشون که این دفعه دوم بود که میدیدمشون که ایندفعه خیلی با شیوا صمیمی شدم تا ساعت 12بالا ب

ادامه مطلب  

آقای جوگیر  

دو تا از همکارام یک خانوم و آقا با هم تو یه اتاق کار می کنند یه مدت برخی از همکاران نگران هم اتاقی بودن این دو تا شدند که این دونفر با هم نباید در یه اتاق باشند تنها درست نیست خانوم که مسئول واحد بود گفت خوب ما در و باز میذاریم من رفته بودم اتاقشون داشتند درمورد همین موضوع حرف میزدند من گفتم خانوم شما که جای مادر آقای... هستید(8 سال خانومه بزرگتره ولی خوب مونده ترگل و ورگل و خوشگل هم هست البته) اونم فوری گفت بله اصلا عین سینا  پسرم می مونه برام فرق

ادامه مطلب  

خدا را شکر  

سلام دوستام خوبین؟
ما هم خوبیم
آوینا خوابه، همسری هم همین جا تو سالن خوابش برده. منم رفتم یه دوش گرفتمو اومدم ظرفها را شستیدم و حالا اومدم اینجا.
خدا را شکر پدربزرگم به هوش اومدن. چیزی شبیه معجزه.مغز از کار افتاده بود و قلب با دستگاه کار می کرد که حتی دکترا پریروز گفته بودن به هر کی می خواین بگین بیان ببیننشون.خلاصه خیلی همه را ناامید کرده بودن. مامانو خاله ها و دایی ها هم همش بیمارستان بودن و چقدر بی تابی می کردن.اما خدا را شکر پریروز مامانو خا

ادامه مطلب  

خاله ی عجیب و غریب!!  

دیشب یکی از جالب ترین شب های زندگیم بود!!در اینکه ما خانوادگی آدمای جالبی هستیم شکی نیست ولی دیگه حرکت دیشب خاله م در نوع خودش جزو اولین ها بود:))اصلا باید تو کتاب رکورد های گینس ثبت بشه!
اول یه نکته ای رو متذکر بشم که این خاله ی من ساکن شهریه که 1 ساعت با شهر ما فاصله داره!
ماجرا از این قرار بوده که خاله م زنگ زده خونه دو سه روز پیش که منو شام دعوت کنه خونشون!بعد منم که درگیر بیرون رفتن با رفقای جان و جمع کردن وسایل و رسیدن به خود بودم گفتم بیخیال خ

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1